وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدود سه هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود. در این کالج شاعران و نویسندگانى هم هستند که خیلى نام ندارند، یعنى خیلى هاشان از صفر آغاز کرده اند اما از پایه بتون آرمه پى ریختیم، پله ها را چنان دارند یکى دو تا مى پرند بالا که گاهى حیرت مى کنم از اینهمه تیزى، کم مانده مرا هم بزنند و بیندازند! هرگز اینهمه شاعر و منتقدِ چیزفهم سر برنکرده توى ادبیات تیپاخورده ى فارسى، یکى از یکى بهتر، بالا بلندتر! بااینهمه جنونِ سربالا شعر مریضِ فارسى دوباره جامه خواهد درید، دهه ى هفتاد عشق بود اما با این قواى شعرىِ نامحدود، نیمه ى دومِ دهه ى نود بدل خواهد شد به صحنه ى عشقبازى شعر

پیوندهای روزانه

وقتی تلفن چند دقیقه مانده به نصف شب، زنگ زد، جانکو داشت تلویزیون تماشا می کرد. کی ساکه گوشه اتاق نشسته بود. هدفون بر گوش و با چشمانی نیمه باز. همینطور که انگشتان کشیده اش روی سیم های گیتار برقی می رقصید، سرش را به عقب و جلو تاب می داد. داشت قطعه ای را تمرین می کرد که ریتم تندی داشت و ابداً صدای زنگ تلفن را نمی شنید. جانکو گوشی را برداشت.
- بیدارت کردم؟
میاکه بود با لهجه آشنا و نامفهوم اوزاکا. جانکو جواب داد:

جوجوی بی‌استخوان

هفده ساله باش

هفت کوچه بلد

که نوک بزنی به اشتهایم

 با رانی که براند جفت

گاز بگیرد این زبان نفهم یک دنده

 

بار اولی که گریه کردم مادرم گفت قوی باش! مرد که گریه نمی­کند! و من رفته رفته ضعیف­تر شدم چون دیگر نمی­توانستم گریه کنم. گریه و خنده مثل شب و روز، شبانه روزی­اند، اخراج هر کدام از صفحه­ی صورت، ماهیتِ آن دیگری را تغییر می­دهد. حالا دیگر فقط گریه سینمای غم نیست بلکه خنده­ی آدم­ها نیز مخفیگاهِ گریه­ست. آن­هایی که برای شادی دنبال بهانه می­گردند شاد نیستند بلکه اندوهی آدم کش گریبان­شان را گرفته می خواهند برای لحظه­ای هم که شده از دستش فرار کنند. آدم­هایی که لبخندی روی چهره شان نقاشی کرده­اند

سانسور حربه‌ای ارتجاعی‌ست که در طول تاریخ، دیکتاتورها همیشه آن را علیه آزادی بیان و پیشرفتِ فرهنگ و آگاهی مردم علم کرده‌اند. جرج واشنگتن در یکی از خطابه‌هایش با صدای بلند فریاد می‌زند که «اگر آزادی بیان از ما گرفته شود، همه‌مان مثل گوسفند به کشتارگاه هدایت خواهیم شد»! و حالا این گزاره را ما ایرانی‌ها به‌خاطر قتل‌گاهی که در آن گرفتاریم، بیشتر و ملموس‌تر از او درک می‌کنیم. بی‌شک جرج واشنگتن بهتر از رهبران ایران می‌دانست که بیان برخی حقایق ممکن است به برخی از اقشار جامعه آسیب برساند اما برای او حقیقت از برخی اقشار که نه می‌دانند، نه می‌خواهند بدانند، بسیار مهم‌تر بود. مشکل ما ولی حالا فقط این قشر و آن قشری نیست، بلکه خودمانیم که نمی‌توانیم آن صدای دیگر و آزادی بیانِ آن دیگری را تحمل کنیم. نوآم چامسکی در یکی از مقالاتش در مواجهه با سانسور می‌نویسد: «اگر ما به آزادی بیان کسانی که از آن‌ها خوش‌مان نمی‌آید اعتقاد نداشته باشیم، پس اصلن به آزادی بیان اعتقادی نداریم» و این یعنی آن‌هایی که حتی برای ارضای حس حسادت‌شان رقیب را سانسور می‌کنند،

کارآگاه کرافت صفحه «اخبار جهان» روزنامه را باز کرد و با قیافه‌ای حاکی از رضایت به  نشانه تایید، سر تکان داد.
خبری که در انتظار خواندنش بود، در آن صفحه چاپ شده بود: «دیروز، ۱۶ ژانویه اخترشناسان بار دیگر از مشاهده پدیده عجیبی در سیاره «پریان دریایی» شگفت‌زده شدند. آنان بر سطح بسیار وسیعی از این سیاره، در حدود ده هزار کیلومترمربع، نور شدیدی مشاهده کرده‌اند که منبع آن ناشناخته است. بروز چنین پدیده‌هایی در این سیاره از بیست سال پیش آغاز شده ‌است. استیون و لیومی، برجسته‌ترین پژوهشگران تمدن های ماورای زمینی، این پدیده‌ها را فاجعه‌های بسیار مخربی برای ماده و موجودات زنده می‌دانند.

تیر می‌کشم
لای پلکی
که خالی نمی‌کند خشاب
اگر این سد خراب
اندازه‌ام نمی‌شود شهر


یک توضیح
پرسش و پاسخ
مجله‌ی فایل شعر ۱۰

هر ماه جلسه‌ی پرسش و پاسخی داریم پیرامون کالج شعر و فعالیت‌هایش. علی عبدالرضایی نیز مشارکتی خلاق در آن دارد و به سوالات اعضاى کالج پاسخ می‌دهد. در این شماره سعی کرده‌ایم با پیاده‌سازی بخشى از فایل‌هاى صوتى پاسخ‌ها، آن دسته از مخاطبان مجله را که عضو کالج نیستند نیز در جریان آخرین پرسش و پاسخ کالجى قرار دهیم.

پرسش:
سیمین شیرازی: شما در بعضی از بحث‌های خود درباره‌ی ادبیات کارگری صحبت کردید و معمولن با تقسیم‌بندی‌های رایج مخالف هستید. لطفن بفرمایید این مخالفت بر چه اساسی است و چرا آن‌چه را که در ایران به عنوان ادبیات کارگری مطرح است قبول ندارید؟

چشم   چمدان من است

چه مى ­داند

که تو را می‌برد

بى آن­که رفته باشى

 بی آن­که مجال کنم 

افتاده‌ام در عمیق

و دست به دامن نمی‌برد شب

اگر رشد کند در رحمم تاریک

ویار   مقنى چاهی‌‌ست بی‌آب

می‌کند

تا یوسفی در من رشد

روی طرحی از یک داستان جدید فکر می‌کردم که سر و صدایی از بیرون خانه، صبرم را برید. شلوغ که باشد خروجی مغزم به صفر می‌رسد و راحت کنج سرم لم می‌د‌هد و با فکرهام سکس می‌کند. از آغوش مادرش رها شده و دیگر خدا نبود. مدتی پی آدم گشت تا به او آشنایی بدهد، اما همه آدم بودند و کسی آدم نبود. هوای آسمان را کرده و دلش می‌خواست، دوباره از پستان‌های آسمان شیر بخورد. تمام بازی‌هایی که کرده بود،