وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدود سه هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود. در این کالج شاعران و نویسندگانى هم هستند که خیلى نام ندارند، یعنى خیلى هاشان از صفر آغاز کرده اند اما از پایه بتون آرمه پى ریختیم، پله ها را چنان دارند یکى دو تا مى پرند بالا که گاهى حیرت مى کنم از اینهمه تیزى، کم مانده مرا هم بزنند و بیندازند! هرگز اینهمه شاعر و منتقدِ چیزفهم سر برنکرده توى ادبیات تیپاخورده ى فارسى، یکى از یکى بهتر، بالا بلندتر! بااینهمه جنونِ سربالا شعر مریضِ فارسى دوباره جامه خواهد درید، دهه ى هفتاد عشق بود اما با این قواى شعرىِ نامحدود، نیمه ى دومِ دهه ى نود بدل خواهد شد به صحنه ى عشقبازى شعر

پیوندهای روزانه

باید : این دفعه نوبت منه‌
شاید: نمی‌دونم!
هرگز: اصلا نمی شه
هنوز: منتظرم تا بیاد
هرگز :ادامه ندهیم.
می خواهد ولی نمی آید،می بازد
هرگز: دیدین دوستان (با تمسخر)
شاید :نمی دونم چرا ؟
هنوز: بازی نکردیم که؟
هرگز :نه.
سیگاری روشن می کند و مثل همیشه سراغ یخچال می روداما تمام‌اش کرده است
زنگ می‌زند تا گیر‌ش بیاورد.
“همیشه وقتی می بازه می‌آد سراغم اما این دفعه ودکایی واسه‌ش نمونده بود.بیچاره اون‌قدر حواس‌ش پرته ،یادش رفته آهی در بساط نداره
شایدم اصلن سراغ ودکا نیومده بود!
مدتهاس فیش برق رو نداده و یادش رفته من لکنته خیلی وقته تو خوابم
باید یادش بندازم که منو واسه خوردن و خوابیدن درست نکردن؛ هنوز یه جو غیرت تو رگام هست که به این بی سرو سامانی تعصب نشون بدم.
زنگ می‌زند ولی خط‌اش مسدود است.صدایش می‌زنند:
– بازی نمی‌کنی؟؟
-نه دیگه امشب باهام یار نبود.
صداها محو می‌شوند_دیوث عوضی آبروم رو پیش همه ی اینا بُرده هم اش به فکرش بودم؛ با اینکه می دونه هنوز دوسِش دارم .می دونه همیشه دوسِش داشتم‌.شاید دیگه نمی‌خواد ادامه بدیم.
غلط کرده، هرگز نمی‌تونه این کار رو بکنه.
باید هر طوری شده حالی‌ش کنم که هرگز بدون اون نمیتونم دَووم بیارم
هرگز امکان نداره رابطه‌مون از هم بپاشه
یه لیتر بنزینه و جونش. نه! این‌جوری هم که باز از هم جدا میشیم! یه لیتر بنزینه و جونمون!
هرگز : تاحالا این‌جوری ندیده بودم اش .
شاید: اتفاقی افتاده؟
باید: این وضعیت رو باید عوض کرد.
_این لکنته هم هیچوقت اونیکه می‌خوایی رو نداره؛ نمی دونم چه مرگشه! روشن‌ام نمی‌شه باید عوضش کنم و بدم‌اش به سمساری؛ اما نه !من که پولی ندارم تا یه جدیدش رو بخرم.
کاغذی برمی‌دارد و به دنبال خودکاری می گردد که دوست اش برای اولین بار به او داده بود‌. می‌خواهد بنویسد ،وقتی او در کنارش نیست همیشه بازنده ی بازی‌ست.
به دنبال خودکار می گردد ولی پیدایش نمی‌کند.
” گوشه ی اتاقش خیلی وقته افتادم،
همیشه دوسِت دارم هاش‌رو دوس داشت باهام بنویسه
اون‌قدر نوشت و نوشت تا تموم شدم
حالا مغزم پُرِ کلماتیِ که دوس داشت به دوست ش بنویسه.
“باید‌پیداش کنم هم اون رو هم خودکاری که بهم داده. باید یادش بندازم با خودکاری که بهم داده چه نامه ها و شعرایی که براش ننوشتم.”

خودکارم دستم را می بُرد
یا می بَرد مرا در کشاکش ابهام
خودکار وقتی می نویسد
هویت پیدا می کند
چیزی شبیه من
چیزی شبیه تو
دستم را باز کن
خودکارم اشاره به تو دارد
چشم‌ات که بسته نیست
مرا در یاب
یا خودکارم را برای بریدن داستانت آماده کن
چاقو نمی خواهد
تنها بگو دوستت دارم..‌.”
خنده اش می گیرد
چه چرتیاتی می نوشتم.”دستم را باز کن.” وا نمی‌کنم مگه زوره
“یا خودکارم را برای بریدن داستانت آماده کن ” ازم خیلی توقع داری‌‌ا،من الان شاعرت نیستما مخاطبتم. اون موقع ها، هرگزم فکر نمی کردم شاید یه روزی به این نوشته های آبکی‌م بخندم.باید این نوشته ها رو بندازم دور، یه هو یکی می بینه آبروم می‌ره. به درک که ببینه قتل که نکردم، مگه خودشون از کجا شروع کردند؟ شایدم قاتلم. اصلن شاعر باید قاتل شعرش باشه. خود حافظ به قول خودش رندی کرده و از این اون سرقت کرده‌.
“بنی آدم اعضای یک دیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضو ها را نماند قرار”
آخه حافظ جون ! نونت کم بود؟ آبت کم بود ؟شاعر شدی که بگی بنی آدم اعضای یکدیگرند؟آخه نمی بینی واسه یه لقمه نون دارن هم دیگر رو می کشن وآخرش‌م می‌گن ملت باید حافظ این انقلاب باشن، نمی دونم هر جای جهان ،انقلاب می‌کنن که حقوق مردم رو پس بگیرن ، این چه صیغه ایه آخه. حافظ! نه بابا حافظ چیه؟
سعدی جان شما من رو ببخشین اون‌قد بد آوردم که نمی‌دونم کی به کیه‌؟دیوث عوضی چرا خط‌ش مسدوده؟خط‌ش؟ شایدم خط خودم! نمی دونم.
ناگهان پایش به گلدانی که در کنار‌ش بود برخورد می‌کند و ازصدای شکستن‌اش بیدار می شود
روی میز نامه ای را می بیند. “کاش هرگز این‌گونه تمام نمی‌شد؛ اما باید به این رابطه پایان بدهم. تو هنوز درگیر شایدهایی هستی که هرگز به باید ختم نمی‌شود. تو درگیر هنری هستی که هیچ ارزش مادی ندارد . تو با واژه ها زندگی می کنی و من با کسی که هرگز به من اندازه یک “شاید” و شاید یک حرف اضافه ،ارزش برایم قائل نیست.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی