وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدود سه هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود. در این کالج شاعران و نویسندگانى هم هستند که خیلى نام ندارند، یعنى خیلى هاشان از صفر آغاز کرده اند اما از پایه بتون آرمه پى ریختیم، پله ها را چنان دارند یکى دو تا مى پرند بالا که گاهى حیرت مى کنم از اینهمه تیزى، کم مانده مرا هم بزنند و بیندازند! هرگز اینهمه شاعر و منتقدِ چیزفهم سر برنکرده توى ادبیات تیپاخورده ى فارسى، یکى از یکى بهتر، بالا بلندتر! بااینهمه جنونِ سربالا شعر مریضِ فارسى دوباره جامه خواهد درید، دهه ى هفتاد عشق بود اما با این قواى شعرىِ نامحدود، نیمه ى دومِ دهه ى نود بدل خواهد شد به صحنه ى عشقبازى شعر

پیوندهای روزانه


پروژکتورِ لبه ی پشت بام، زورش به سیاهی سیال و لزجی که به همه چیز چسبیده  بود، نمی رسید. سکته داشت و روی اعصاب همه رفته  بود. نور مهتابی های سالن هم اگر از لابه لای انبوهِ جمعیتی که پشت میزها وول می خوردند، رد می شد، تا نزدیکی پله های حیاط بیشتر نمی رسید. جایی که صف تازه آغاز می شد و تا انتهای حیاط کش می آمد.
پروژکتور پت پتی کرد و زیر روشنایی کم جانی که ول داد، چشمم افتاد به او. درست کنار من، بیرون از صف، گوشه ی چادرش را به دندان گرفته بود و زیر لب چیزهایی می گفت که شنیده نمی شد. صدایش، امواج صوتی ضعیفی که اگر هم می توانست مولکول های سنگین هوا را مرتعش کند، باز در همهمه ی مردهایی که جای جای صف در گروه های سه چهار نفره، گرد شده و گرم بحث بودند، گم می شد و به گوش نمی رسید. تکانی به قامت خمیده اش داد و چند قدمی به سختی برداشت. نگاهم از پاهای لرزانش بالا آمد و از روی شانه  های افتاده اش سُر خورد تا سربازی که جلوی در ورودی پست می داد و با کلاه خودش را باد می زد. بچه ها دور  و  برش می پلکیدند و چشم دوخته بودند به کلاشینکفی که روی شانه اش تلوتلو می خورد. یکی شان که نق نق می کرد و سروصدایی راه انداخته بود، آمد تا صف و پای مادرش را چسبید. چادرش را می کشید و تفنگ تفنگ می کرد و سرباز را نشان می داد. پدرش خم شد و انگشت تهدید را جلوی صورت پسرک تکان تکان داد.
_ساکت باش! اینا پلیسن! می دونی که؟ کسایی که شلوغ کاری می کنن، سروصدا را می ندازن، دسبند می زنن می برن زندان. فمیدی؟ ساکت باش.
سرباز دیگری در امتداد نستعلیق کم رنگ دیوار می رفت و می آمد. « سرررباااززااانننن حَحَح … »

از نفر جلویی که یک  تنه آسمان حیاط را کدر کرده بود، سیگاری گرفتم. حرارت فندکش خورد به صورتم. سوخت. می- سوخت، نوک انگشتانم، لاله ی گوشم. چشم هایم گر گرفته بود. گذاشتم دود در ریه هایم جولان بدهد. پروژکتور روشن شد. از همه جای صف دود سیگار بالا می رفت و می ریخت به حجم مه گونه ای که آسمان حیاط را پوشانده بود. خفاش ها دیوانه وار این ور و آن ور می رفتند و گاهی ارتفاع شان آنقدر کم می شد که جیغ زن ها را بلند می کردند؛ از دل سیاهی بیرون می زدند و خطی از دود را به دنبال خود می کشیدند. چادرش را زیر بغل جمع کرد، عصا جلو گذاشت و چند قدم دیگر برداشت. انگار که او را ندیده باشند، بی خیال از کنارش رد می شدند. کسی هم دلش نمی خواست برای کمک به او، جایش را در صف از دست بدهد. گه گاه نگاهی می انداختند تا ببینند با آن پاهای کم رمقش چقدر توانسته جلو برود. نگاهم می کردند، از کنار رد می شدند و انگار نه انگار. خودم را روی زمین می کشیدم. خون از سروصورتم می ریخت روی موزاییک های لجن گرفته ی دستشویی. شلوار و شورتم را پیدا نمی کردم. فریاد در گلویم خشک شده بود و بالا نمی آمد. سیگارم را خاموش کردم و از صف بیرون زدم.
_مادرجان…! اجازه بده کمکت کنم. منم جای پسرت.
_خیر ببینی پسرم. پاهام دیگه جون نداره. بچه هام قرار بود امروز بیان پیشم؛ نمی¬دونم چرا نیومدن! فک می کردم شب بیام خلوت تر باشه. چقد شلوغه اینجا.
با یک دست، دستش را گرفتم و دیگری را گذاشتم زیر بازویش. کوتاه قدم برمی داشت و پاهایش را انگار که غل و زنجیر کرده باشند، روی زمین می کشید. می کشیدم. پا بند، پوستم را پاره کرده بود و چرک از زخم هایش بیرون می زد و خشک می-شد. انگشت های پایم خورد شده بودند و با هر قدم انگار دوباره چکش خورده باشند¬، تیر می¬کشیدند. فریاد در گلویم خشک شده بود و بالا نمی آمد. سرباز حالا نشسته بود زیرِ نستعلیقِ رنگ و رو رفته و تکیه داده بود به دیوار و با ضامن تفنگش بازی بازی می کرد. « سربازان حققیییققیییی اِاِاِننننن … »

در تاریکی از پله ها بالا رفتیم. تمام حواسم پی این بود که پایم نرود روی چادرش. زنِ درشت هیکل جلوی در، اجازه داد بدون صف برویم داخل. سالن شلوغ بود و گرم. زن ها با کاغذ های تبلیغاتی خودشان را باد می زدند و نای حرف زدن نداشتند. نشاندمش روی نیمکت کلاس و و برگه ها و خودکار را برایش آوردم. خودم هم نشستم روی نیمکت کناری که رو به پنجره بود.
سنگینی نگاهش را روی صورتم احساس کردم.
_بله مادرجان!؟
_پسرم واسه خودتو که نوشتی، واسه منم بنویس. سواد ندارم من.
برگه ها را از دستش گرفتم و روی نیمکت کمی نزدیکش رفتم.
_خب مادرجان…! به کی می خوای رأی بدی؟
انگار که میخی زده باشند کف پایش، یا برق ولتاژ بالایی یکهو تمام تنش را زیرورو کرده باشد، به خود آمد و چشم هایش باز شد. چشم هایم از حدقه بیرون زده بودند و خون ازشان می ریخت. فریاد در گلویم خشک شده بود و بالا نمی آمد.
_چیز … چیز … آقای رئیسی؛ پسرم.

از پنجره بیرون را نگاه کردم. نسیمی کوچک، از جایی که معلوم نبود کجاست، بلند شد و گرد و خاک زمین را بلند کرد و جلو آمد. از روی صف و لابه لای آدم ها گذشت و زد به صورتم. زد. می زد به صورتم. بوی گند عرق و سیگار می داد. پروژکتور زورهای آخرش را می زد. حیاط شلوغ تر شده بود و صف طولانی تر. هر جای حیاط که تاریک تر بود، می شد چند تایی از آن ها را دید که زل زده بودند به من. با همان لباس ها، همان قیافه¬ها. پشتم سوخت. می سوخت. پاره پاره شده بود. صدایش هنوز در گوشم می زد: شق…شق…شق… . سرباز جلوی در جوری ایستاده بود که لوله ی تفنگش سمت من بود؛ صاف می رسید وسط پیشانی ام. باتومش را از کمر باز کرده بود و می کوبید به ران پایش. کوبید. می کوبید. می کوبید توی پاهایم تا بیفتم، توی دهانم تا لال شوم، توی سرم، توی سرم ،توی سرم، تا بیهوش دست و پایم را بگیرند و پرتم کنند توی ماشین و ببرندم جایی وسط بیابان، درون سوله ای که زیر آفتابی همیشگی می سوخت. می سوختیم. خون روی صورت هامان سیاه شده بود. چپیده بودیم در هم و فرو رفته بودیم لای همدیگر. هرکس که تکانی می خورد، بوی عفونت و شاش بالا می زد.
توده ای قهوه ای رنگ و بزرگ، از دل تاریکی بیرون زد و سینه ی دود را شکافت و آمد. آمد و نشست روی دیوار، روی نستعلیق کهنه، روی کلمه انقلاب.
« سربازان حقیقی انننققلاااب شمااا هسستیییددد ، انننققلاببب چشششممم انننتتتظاااررر شممماسست » بال بال می زدند و از سر و کول همدیگر بالا می رفتند. از دندان های نیش شان خون می چکید.

پیرزن صدایم کرد:
_پسرم…! بیا بریم دیگه. حالت خوب نیس، رنگت پریده، می لرزی. بیا بریم الان بچه هام میان پشت در می مونن.
دستم را گرفت و از پله ها برد پایین. پروژکتورخاموش شد. می لرزیدم. نمی توانستم راه بروم. چشم هایم سیاهی می رفت. افتادم. افتادم زمین.
روی برگه های رأی نوشته بودم: « سبز می مانم»
ِ

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی