وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدود سه هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود. در این کالج شاعران و نویسندگانى هم هستند که خیلى نام ندارند، یعنى خیلى هاشان از صفر آغاز کرده اند اما از پایه بتون آرمه پى ریختیم، پله ها را چنان دارند یکى دو تا مى پرند بالا که گاهى حیرت مى کنم از اینهمه تیزى، کم مانده مرا هم بزنند و بیندازند! هرگز اینهمه شاعر و منتقدِ چیزفهم سر برنکرده توى ادبیات تیپاخورده ى فارسى، یکى از یکى بهتر، بالا بلندتر! بااینهمه جنونِ سربالا شعر مریضِ فارسى دوباره جامه خواهد درید، دهه ى هفتاد عشق بود اما با این قواى شعرىِ نامحدود، نیمه ى دومِ دهه ى نود بدل خواهد شد به صحنه ى عشقبازى شعر

پیوندهای روزانه

در را که باز کردیم، گوینده‌ی بی‌بی‌سی صدایش را آرام کرد: «بوی بوفالو تمساح را به سطح آب می‌کشاند».
دود سیگار هم تا دم دهان‌مان پایین آمده بود. مهلت نداد عرق­مان خشک بشود و یک کلام از حال و هوای جشن بگوییم. مطمئنم کف دست­ هایش خیس بودند و لرزش صدایش مثل وقت‌ها‌یی بود که سرمایی بُرنده یهویی بدود داخل شکم آدم. جلو آمد و گفت: «بپرس چی شده!». اجازه نداد بپرسم و گفت: «مجید بنگاه زنگ زده که...».
واکنشم را در برابر خبر مرگ نادر که دید، با همان لحن همیشگی که مثلن مرگ برایش یک امر عادی و پیش پا افتاده است، گفت: «اوووو حالا چته مجسمه شدی. خب همه یه روز می‌میرن دیگه هرکی یه طوری. نادرم این­جوری!». بعد هم تتمه‌ی دود سیگارش را که حبس کرده بود پرت کرد بیرون و با دستش پخش کرد.

هنوز شوق جشنی که سمپاد برای پسرم و دوستانش‌گرفته بود، زیر پوستم وول می‌خورد و باورم نمی‌شد که به این زودی‌‌ها آن هم ساعت ده شب خبر مرگِ نادر را بشنوم. داشتم فکر می‌کردم لذت‌های این دنیا از دود سیگار هم زودتر محو می‌شوند که جمله‌ی همیشه‌ی رضا در گوشم زنگ ‌خورد.
ـ آدم این­قدر بی‌جنبه؟
راست می‌گوید. آخر من با خبر مرگ هرکسی به قول پرنده بازها، چند روز می‌روم «تو لک». 
همین دو روز پیش بود که در بالکن با هم ناهار خوردیم. باد کاج­ها را وادار به رقص کرده بود و به ما که از شرجی تابستان خیس شده بودیم، التفات می‌کرد. نادر هم با مقنی‌ها کلی بحث کرد که «موتور زیمنسِ آلمانی بهتر از تمام ‌موتورهاست». بعد یه­هویی لبه‌ی آستینِ تی‌شرتش را بالا زد و با پُزی که مثلن می‌خواست تابلو هم نباشه، ولی بود، بازو‌های بادی بیلدینگی‌اش را به حمزه و راشدِ کابلی که مثل ترکه رفته بودند بالا نشان داد و گفت: «من بچه‌ی همین روستا‌م. از بچگی تو این جنگلا چوب بریدم. همین گاوا که این اطراف پلاس‌اند مال بابام و برادرام‌ان. می‌تونم یه گاوا از زمین بلند کنم. اصلن من با شیر همین گاوا بزرگ شدم، مادرم با یه قُل من سر زا رفته. خوب یادمه که تا این حرف را زد، یاد آن زنی که در دوره‌ی بهرام گور روزی یک بار گاوی را از صد‌پله‌ی کوشک بالا می‌برد و بهرامی که همه عمر گور می‌گرفت، افتادم و خندیدم. بعد هم چون نگرانِ خشک شدن چاه بودم، پرسیدم:
- «به نظرت این هفته بارون می‌یاد؟» نادر دستش را سایبان چشمانش کرد، به آسمان نگاه کرد و گفت:
- «اَبرا بُشو رشت، گاوا رو بَریم دشت» و همه زدیم زیر خنده. 
بعد صدای خانم علی‌زاده از پشت کاج­ها ‌‌آمد که داشت با موبایلش صحبت می‌کرد. نادر به طرف صدا برگشت. پیشانی‌اش را کِر داد و زیر لب غرغر کرد و آخرش هم گفت: «این­قدر از این زنیکه‌ی فضول بدم می‌یاد».
رضا که تمام زن­های دنیا، از جنیفر تا خانم علی­زاده ناموسش‌اند و هربار که می‌رویم شمال با خانم علی‌زاده گپ می‌زند، در جوابش درآمد که:
ـ «عه، مرد حسابی اون زن بدبخت چکار تو داره. تنهاست». بعد رو به حمزه و راشد چشمکی زد و گفت:
ـ «تو که زن و بچت بیشتر مشدن. کلک چکار کردی مچت رو گرفته؟» و سه‌تایی زدند زیر خنده و حمزه و راشد سرشان را انداختند پایین. نادر هم زیرچشمی به من نگاهی انداخت و توضیح داد:
- نه آقا شما که زیاد این­جا نیستید زنیکه خیلی فضوله. همش بو می‌کشه ببینه چه خبره. 
- خب، چه خبره؟ این­جا که به جز خونه‌ی ما سه تا خونه‌ای نیست. اینم بازنشسته شده و اومده این­جا. نادر لُپش را خالی کرد تو حلقش و یه قلوپ کوکا هم ریخت روش و گفت:
ـ تنهاست؟ نترسین، شهیدیِ باغ­دار بش می‌رسه.
اشک‌هام روی مانتو گم می‌شد که رضا غر زد:
- تو را خدا بس کن. حالا چکار کنم که نادر مرده. آره جوون بوده، ولی دیگه مرده. سیگار دیگری گیراند و طوری پُک زد که نصفه شد. بعد یه­هویی صدایش را اوج داد که:
ـ اصلن مرده که مرده. به جهنم!
نمی‌دانم اثر چشم­غره‌ی من‌بود که ساکت شد یا زنگ موبایلش.
- سلام مجید جان. داداش شبی این چه خبری بود. بعد تا دید من بهش زل زدم گفت:
- عه عه عه؟ تو را خدا؟ بابا نادر خیلی زورش زیاد بود. با قرص بیهوشش کرده و بعد با کارد؟ همان­طور که به ستون تکیه داده بود، سُر خورد و نشست کف هال. خاکِ سیگارش را هم بین دو پایش روی زمین تکاند و ادامه داد:
- آره یادمه یه بار گفت «زنش دخترعمه­شه». جلوی دخترش؟ ای وایی، طفلی‌بچه‌ی پنج­ساله چیا دیده. آخ آخ. هیچی دیگه با اون چهار تا برادر قلچماق نادر حتمن قصاص رو شاخشه. حالا دخترش کجاست؟ اصلن بهش نمی‌اومد. ما؟ نه بابا ما که چیزی ندیده بودیم بیاییم شهادت بدیم. هر دفعه‌ام‌که می‌اومدیم، می‌گفت زن و بچه­م رفتن خونه‌ی مادرزنم‌. تو را خدا؟ راستی؟ خانم علی­زاده گفته شهادت می‌ده؟ بابا آدم به دو تا چشمش هم نمی‌تونه اعتماد کنه. نه، ما به خاک‌سپاری نمی‌رسیم. ولی برا شب هفت می‌یاییم. جان تو هنوزم باورم نمی‌شه نادر این کارا رو با زنش می‌کرده....
کنترل را برداشتم تلویزیون را خاموش کنم که تمساح گلوی بوفالو را به دندان گرفت و گردنش را پیچاند.  
"مریم ناصری"


                                                                                             
«نقد و بررسی»


برای پرداختن به داستان مریم ناصری ابتدا باید مقدمه‌ای داشته باشیم که ماهیت این داستان چیست؟
داستان و عکس باهم رابطه‌ای متقابل دارند، در حدود اواخر قرن هجدهم و اواسط قرن نوزدهم دوربین عکاسی اختراع شد و پس از این تاریخ، داستان کوتاه به تولید انبوه رسید. در عکس یک لحظه وجود دارد، یک برشی از زندگی و در داستان کوتاه نیز به همین صورت است. در این داستان هم با برشی از زندگی مواجه هستیم، یعنی این اثر از فرم عکس تبعیت می‌کند. در اثر یک ورودی وجود دارد که مانند قاب است. (همان تصویر تمساح و بوفالو) تمساح از سطح آب عبور کرده و قرار است بوفالو را شکار کند. بوفالو حیوان تنومندی است اما هوشمندی ندارد و می‌تواند نمایه‌ای از شخصیت نادر باشد. طبق عناصر داستان، تمساح می‌تواند زن نادر باشد. (براساس گفته‌های مجید که تماس می‌گیرد و ‌می‌گوید که زن نادر او را به قتل رسانده) و از طرفی هم می‌توان به شخصیت خانوم علی‌زاده اشاره کرد که در کار دیگران دخالت می‌کند. برای بوفالو یک این‌همانی وجود دارد، یک شخصیت بیرونی که همان نادر است، اما این‌همانی برای تمساح ساخته نمی‌شود. یک ورودی در داستان وجود دارد که نقش قاب عکس را ایفا می‌کند. در واقع جمله‌ی اول و آخر داستان و چیزهایی که در ذهن راوی می‌گذرد، در این فاصله رخ می‌دهد. (تصویری که تمساح حمله می‌کند تا گردن بوفالو را بگیرد.) داستان چند شخصیت دارد: راوی، رضا همسر راوی، نادر، پسر راوی، راشد و حمزه، خانم علی‌زاده، زن نادر و دخترش و مجید. شخصیت‌های مرکزی داستان رضا، نادر و خانم علی‌زاده هستند. به شخصیت رضا به خوبی پرداخته شده است اما شخصیت نادر گنگ است و به طور کامل پرداخت نشده است. شخصیت خانم علی‌زاده هم فردیت ندارد، یعنی مشخصه‌ای که او را از سایر زن‌های ایرانی جدا کند. برای این‌که خواننده متوجه شود قاتل اصلی خانم علی‌زاده است، نویسنده باید تعلیقی در نظر می‌گرفت و ذهن مخاطب را معلق می‌کرد تا با کنکاش بیشتری اصل ماجرا را دریابد. این داستان از لحاظ داستانی روایتی عادی دارد اما از نظر فرم گونه‌ای خاص است و مخاطب از فرم آن لذت می‌برد. در داستان کوتاه باید یک جهان داستانی را تابلوچینی کنیم. تابلوچینی یعنی برای چینش شخصیت‌ها یک جدول و تابلو تشکیل می‌دهیم، شخصیت‌ها را کنار هم قرار می‌دهیم و رابطه‌ها را باهم مشخص می‌کنیم. زمانی که چیدمان آن انجام شد، مانند یک پلیس یا جاسوس رابطه‌‌ها را جابه‌جا کنیم. در واقع آن‌جاست که عنصر آپولونی متن فعال می‌شود و برای آن‌ها دسیسه و حیله می‌ســازد تا داســتان جذاب‌تر شود. این داستان جذابیتی از نوع جزئی‌نگر ندارد. در واقع نویسنده باید روی شخصیت خانم علی‌زاده بیشتر مکث می‌کرد چون او ناگهان وارد داستان می‌شود و بخشی از داستان را می‌گیرد اما به این شخصیت چندان پرداخته نمی‌شود. نکته‌ی دیگر درباره‌ی شخصیت‌ها این است که نویسنده نقش شخصیت‌ها را مشخص نکرده است. شخصیت‌های متعددی که برخی از آن‌ها نقش خاصی را ایفا نمی‌کنند. نویسنده می‌توانست شخصیت‌ها را محدودتر کند و پرداخت بیشتری روی شخصیت‌های مرکزی انجام دهد. ارتباط درونی در این داستان وجود دارد اما می‌توانست روان‌شناختی‌تر باشد و زبان داستان نیز با متن هارمونی داشته و از کلمات و بازی زبانی بهتر استفاده شود.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی