وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدود سه هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود. در این کالج شاعران و نویسندگانى هم هستند که خیلى نام ندارند، یعنى خیلى هاشان از صفر آغاز کرده اند اما از پایه بتون آرمه پى ریختیم، پله ها را چنان دارند یکى دو تا مى پرند بالا که گاهى حیرت مى کنم از اینهمه تیزى، کم مانده مرا هم بزنند و بیندازند! هرگز اینهمه شاعر و منتقدِ چیزفهم سر برنکرده توى ادبیات تیپاخورده ى فارسى، یکى از یکى بهتر، بالا بلندتر! بااینهمه جنونِ سربالا شعر مریضِ فارسى دوباره جامه خواهد درید، دهه ى هفتاد عشق بود اما با این قواى شعرىِ نامحدود، نیمه ى دومِ دهه ى نود بدل خواهد شد به صحنه ى عشقبازى شعر

پیوندهای روزانه

روزنامه شعر را در وب سایت کالج شعر دنبال کنید

براساس نظریه­ ی تصویری، زبان صرفن یک کارکرد دارد: تصویرگری واقعیت. ما می‌توانیم با شناخت حقیقت زبان، حقیقت جهان را دریابیم. درواقع، نظریه ­ی اخیر اساسن نماینده­ ی یک دیدگاه مدرن درباره­ ی زبان است. در مقابل، طبق نظریه­ ی بازی‌های زبانی، زبان پدیده‌‌ای چندبعدی است، از این ‌رو، نمی‌توان آن ‌را از دیدگاهی ذات‌گرایانه دریافت. درواقع، زبان پیکره‌ای از بازی‌های‌زبانی­ـ­کارکردهای زبانی، متفاوت است. هریک از این بازی‌های‌زبانی با شکلی از زندگی منطبق است. بنابراین، فهم یک بازی زبانی مستلزم شرکت در آن شکلی از زندگی است که بازی زبانی مورد نظر در بستر آن واقع می‌شود. نظریه بازی‌های زبانی اساسن یک دیدگاه فلسفی پست‌مدرن درباره­ زبان است. هدف ما در این مقاله تحلیل ابعاد گوناگون مدعای اخیر است. بحث بازی­ های زبانی درباره نوع چیدمان کلمات مطرح می­ شود. معمولن نوع جانشینی و هم­نشینی زبان، اتفاق­ های زبانی ایجاد شده و نوع کارکرد فعل و دیگر واحدهای یک جمله را اگر در جایگاه مرسوم­ شان قرار نگیرند، بازی زبانی می­ گویند. اما بازی زبانی بحث گسترده­ تری دارد و از آن­جا که همه چیز در متن بازی­ست، پس هر چیزی در متن بازی زبانی محسوب می­ شود. در کل هدف شعر زبان محوری­ست و بازی زبانی یکی از تکنیک ­های مهم در سرایش شعر است که شعر را در زبان خودش تعریف می­ کند که حتی در سبک هندی و در ‌تک‌بیت­ های بیدل بسیار کاربرد داشته است؛ مثلن از فعل شنیدن در کنار دیدن «دیدن ندیدن و نشنیدن شنیدن» را می­ سازد:

یاران فسانه ­های تو و من شنیده­ اند
دیدن ندیده و نشنیدن شنیده ­اند 
در این تک بیت کلمه «دیدن و نشنیدن» در دو معنای متفاوت استفاده شده است. در واقع شاعر به­ جای این­که بگوید چیزی را ندیدن یا چیزی را نشنیدن، با دو فعل دیدن و نشنیدن با دو رویکرد معنایی متفاوت برخوردی خلاقانه و هوشمند می­ کند که خود نوعی بازی زبانی تازه در آن دوره به حساب می­ آید. یا عبارت ناآشنای «نشنیدن شنیدن» را که کشف تازه­ ی زبانی اوست، در بیت دیگری هم می­ آورد: 
بیدل همه معنی نظران پنبه به گوش­اند
من نیز شنیدم سخنی از نشنیدن
همان­طور که قبلن گفته شد، بازی زبانی فقط دست بردن در سیستم جانشینی و هم­نشینی زبان و استعاره نیست و این دیدگاه می­ تواند نشان دهنده یک تلقی کلاسیک از زبان باشد. اساسن در ادبیات کلاسیک متن دارای یک فضای بسته و همه چیز در آن ثابت و راوی در آن دانای کل است، خدایی که همه چیز را می­ داند. افعال همه ماضی ­اند و همه چیز از طرف راوی کل بیان می­ شود. ما در ادبیات مدرن و نومدرن خدای راوی را سلب می ­کنیم و نوع روایت را تغییر می­ دهیم و دانای کل را تبدیل به سوم شخص می­ کنیم که این تغیر روایت یکی از بازی­ های زبانی در ادبیات مدرن است؛ مثلن در شعر پل اثر علی عبدالرضایی:
 من عاشق پلی هستم   که عاشق دریاست  
به سنگفرش کهنه‌اش لم می‌دهم  
و شعر می‌خوانم  
شبی چندبار  
انگار  در رودخانه   که زیر پایش افتاده است    آینه دارد  
به چندین زبان که من گریه می‌کنم  
التفاتی ندارد
تا این قسمت از شعر، روایت از زبان پسری­ست که عاشق پل شده و هر شب آن­جا می­ رود و شعرهای عاشقانه می­خواند. اما احساس می­کند که پل به او هیچ توجهی ندارد و در واقع پسرک فکر می­ کند که پل عاشق رودخانه است (انگار در رودخانه/ که زیر پایش افتاده است/ آینه دارد/ به چندین زبان که من گریه می‌کنم/ التفاتی ندارد).       
پسرک شعر‌های خوبی می‌گفت  
خیال می‌کرد که عاشق دریا شده‌ام  
من!   گرچه دیوانه را اشتباهی رفت  
من!  فقط می‌خواستم  
حتی به اندازه‌ی چند لنگه دست     کسی نشنود  
که تخته سنگی از دلم کنده است 
من عاشق او شده بودم  
که از یک جای این شب‌ها  
چنان زمین را از روی خودش پرتاب کرد  
که از هر جای این روزها  
جنازه‌ی باد کرده‌اش را    مثل رودخانه زیر پایم یافتند  
و می‌گفتند     که دیوانه       چه عاشق ِدریا بود 
من!        من عاشق او شده بودم
در قطعه بعد راوی جابه­ جا می­ شود و این­بار روایت از پل است که می­ گوید. در واقع پل هم عاشق پسرک بوده (حتی به اندازه‌ی چند لنگه دست/ کسی نشنود/ که تخته سنگی از دلم کنده است/ من عاشق او شده بودم) و شعرهای عاشقانه­اش را می­شنیده است. 
اما فکر می­ کرده پسرک عاشق رودخانه است و به همین دلیل عشق‌ش را بیان نمی­ کند. به عبارتی هم پل و هم پسرک عاشق هم بوده­ اند و بی­ خبر از دل هم. همان­طور که مشاهده کردیم در این شعر با دو نوع روایت روبه­ رو هستیم که این از خصیصه ­های بازی زبانی در ادبیات نومدرن است و فضاسازی­ هایی که در زبان اتفاق  می ­افتد هم نوع دیگری از بازی­های زبانی­ست. در روایت­ هایی که فضاسازی به شکلی تازه و خلاق صورت گرفته باشد هم نوعی بازی زبانی رخ داده است؛ مثلن در شعر «هنرپیشه» از کتاب فی­ البداهه، اثر علی عبدالرضایی، مخاطب با فضایی سورئالیستی مواجه می­ شود که مرز میان تخیل و واقعیت مبهم و نامشخص است:
«هنرپیشه»
بر سر درِ سینما
در پوستری رنگی
از فیلمی که آن را ندیده‌ام
او را که دیدم جا خورد
از پوستِ خود آمد بیرون
سوارِ ماشین شد
و در بینِ راهِ تهران_چالوس
تا آمدم پشتِ سرم را ترک کنم
رودخانه مکث کرد    ایستاد
و چادر از سرِ شب افتاد 
با بیل هم نمی‌شد از زمین دل کَند
بعد هم غروب شد
پنجره‌ای تهِ دریا آتش گرفت
تا آخرین چراغ 
چه خوب شد!
می‌توانیم پا در خیابان بگذاریم
و از وسط‌های شب...
بگذریم!
این فیلم را حتمن ببینید!
در سطرهای ابتدایی شعر، فردی را می­ بینیم که روبه­ روی سینما ایستاده و در تیزر تبلیغاتی هنرپیشه­ ی فیلمی را می­ بیند که بسیار شبیه معشوقه ­اش در گذشته است و از او دعوت می­ کند که با هم باشند. سوار ماشین شده و به جاده می­ زنند که در ادامه شعر متوجه می­ شویم آن­ها در راه تصادف می ­کنند و ته دره پرت می­ شوند (تا آمدم پشتِ سرم را ترک کنم /رودخانه مکث کرد/ ایستاد/ و چادر از سرِ شب افتاد/ با بیل هم نمی‌شد/ از زمین دل کَند).
با توجه به سطر پایانی، این شعر می­ تواند داستان فیلمی باشد که راوی دیده است (این فیلم را حتمن ببینید!)  اما در سطرهای 12 الی 14 (بعد هم غروب شد/ پنجره‌ای تهِ دریا آتش گرفت/ تا آخرین چراغ) معلوم می­ شود که این اتفاق در گذشته رخ داده و راوی دارد به نوعی خاطره تعریف می­ کند. به عبارتی در این شعر مرز میان خیال و واقعیت مشخص نیست و ما نمی­ دانیم که این اتفاق یک فیلم است یا اتفاقی که در خاطرات یک فرد به وقوع پیوسته که نوعی فضاسازی زبانی تازه و خلاق با تمی سورئال در محدوده بازی­ های زبانی­ست.

  • علی عبدالرضایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی