وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدود سه هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود. در این کالج شاعران و نویسندگانى هم هستند که خیلى نام ندارند، یعنى خیلى هاشان از صفر آغاز کرده اند اما از پایه بتون آرمه پى ریختیم، پله ها را چنان دارند یکى دو تا مى پرند بالا که گاهى حیرت مى کنم از اینهمه تیزى، کم مانده مرا هم بزنند و بیندازند! هرگز اینهمه شاعر و منتقدِ چیزفهم سر برنکرده توى ادبیات تیپاخورده ى فارسى، یکى از یکى بهتر، بالا بلندتر! بااینهمه جنونِ سربالا شعر مریضِ فارسى دوباره جامه خواهد درید، دهه ى هفتاد عشق بود اما با این قواى شعرىِ نامحدود، نیمه ى دومِ دهه ى نود بدل خواهد شد به صحنه ى عشقبازى شعر

پیوندهای روزانه


دانلود کتاب « آنارشیست ها واقعی ترند»

قدرت تعاریف کلاسیکی دارد؛ به عنوان مثال "ماکس وبر" قدرت را فرصتی در چارچوب اجتماعی می‌دانست که به فرد این امکان را می‌دهد تا خواست و اراده‌اش را برخلاف خواست جمع تحمیل کند. در این تعریف مولفه‌های بسیاری مثل توان نظامی، اقتصادی، اجتماعی و یا گاهی سوق‌الجیشی هم نقش ایفا می‌کنند. علاوه‌ بر آن، "وبر" سلطه‌ داشتن یک کشور و یا منطقه‌ای را از نشانه‌های مهم قدرت می‌دانست. اما تحولاتی که در قرن بیستم رخ داد، مولفه‌های سنتی را کم کم به حاشیه برد و مولفه‌های تازه را وارد متن کرد. یکی از این برخوردها، استفاده از نظامی مردم‌سالار یا دموکراتیک در یک کشور است: معمولن رهبر چنین کشوری در تصمیمات جهانی از نقش تعیین‌کننده‌ای برخوردار است. اساسن قدرت یا بهتر است بگوییم قدرت سخت‌افزاری چیست؟ برای این­که درکی درست از آن داشته باشیم ابتدا باید استعاره‌ی قدرت را بشناسیم. استعاره ترجمه‌ی متافور است که کلمه‌ای یونانی‌ست؛ استعاره جنبه‌ای از یک موضوع را طرح می‌کند که متعلق به موضوع دیگری‌ست و از موضوع دوم طوری می‌گوید که انگار همان موضوع اول است. به نظر من درک هر چیزی به فهم و درک درست از استعاره‌ی آن بستگی دارد؛ استعاره کمک می‌کند که موضوع اصلی را آسان‌تر درک کنیم. در این چارچوب؛ استعاره‌ی قدرت مفهومی‌ست که کناره‌های قدرت را هدف قرار می‌دهد و غالبن پارادایم و فضای معرفتی‌ست که قدرت را محاط می‌کند و یا به نمایش می‌گذارد. این فضا با توجه به زمان و مکان مدام تغییر می­کند، بنابراین قدرت، مفهومی سیال است. به عبارت دیگر استعاره‌ی قدرت فاکتوری‌ست که دستیابی به آن می‌تواند تولید قدرت کند؛ به طور مثال ثروت یکی از مهم‌ترین استعاره‌های قدرت است. اگر به ماهیت سخت‌افزاری قدرت توجه بیشتری داشته باشیم، به نگاه کلاسیکی می‌رسیم؛ به طور مثال "ماکس وبر" قدرت را "عاملیت" تعریف می‌کند؛ "برتراند راسل" قدرت را قبول وجود گسست بین عامل قدرت و موضوع قدرت می‌داند؛ از نقطه‌نظر "توماس هابز" و "ماکیاولی"، قدرت، توانایی اعمال سلطه‌ی یک بازیگر است که به باقی بازیگران تحمیل می‌شود. اما نظریه‌پردازان پست‌مدرن در تقابل یا تکمیل مسئله‌ی قدرت (در بخش سخت‌افزاری) قدرت نرم را طرح می‌کنند؛ به عنوان مثال آن­ها معتقدند در جامعه‌ی امروز، دیگر گسستی بین عامل قدرت و موضوع قدرت وجود ندارد و این خلاف مثال "راسل" است. آن­ها معتقدند قدرت در فضایی که بر اساس رابطه‌ی متقابل شکل می‌گیرد، وجود دارد؛ یعنی عامل و موضوع قدرت را متاثر از یکدیگر می‌دانند و قدرت از این نظر یک کل محسوب می‌شود که از ترکیب مولفه‌های محیطی و اجتماعی بوجود می‌آید. اما نظرگاه پست‌مدرنیست‌ها و مدرنیست‌ها یک وجه مشترک با یکدیگر دارند؛ مسئله‌ی هر دو، مسئله‌ی انسان و زندگی اوست؛ برای مثال با این­که پست‌مدرن‌ها در هئیت فلسفی‌شان زبان‌مرکزی و زبان‌خدایی را مطرح می‌کنند ولی مشاهده می‌کنیم در نظریاتی که در باب قدرت ارائه می‌دهند، انسان در مرکز قرار دارد و این برخلاف تعریف فراانسانی و فرامادی اسلام است که از قدرت ارائه می­دهد. از نظر اسلام تنها مسئله‌ی مفهوم‌ساز قدرت، خداست، چرا که قرآن تنها خدا را قادر می‌داند و هرکس و هرچیز تنها کارمند و کارگزار خدا محسوب می‌شود. به همین دلیل است که حکومت اسلامی، رمز موفقیت جامعه را جریان یافتن قدرت خدا در جامعه می‌داند؛ مثلن بارها دیده شده که رهبران جهموری اسلامی در سخنرانی‌ها، خود را کارگزار خداوند بر زمین معرفی کرده‌اند و به این شکل اکثر اشتباهات­شان را به نام خدا سند می‌زنند.

برای آن­که درکی تاریخی از استعاره‌ی قدرت ارائه دهم به چند نشانه‌ی قدرت در تاریخ اشاره می‌کنم که بعضی از آن­ها هنوز هم در قدرت موثرند.

گاهی در تاریخ قدرت نظامی حرف اول را می‌زد. به عبارت دیگر، آن کشوری که قدرت نظامی بیشتری داشته مطرح بود. گاهی تعلق به قومیت و قبیله یا خانواده‌ای خاص تولید قدرت می‌کرد؛ به طور مثال در دوره‌ی صدر اسلام تعلق داشتن به قبیله‌ی بنی‌هاشم در مکه برای کسب قدرت مهم بود. هنوز هم در ایران کسانی را به نام "سید" می‌شناسیم که در به دست آوردن قدرت ارجحیت دارند. خمینی، خامنه‌ای، خاتمی و موسوی و ... همه سیدند. یا در عربستان می‌بینیم که آل سعود حتی نام کشور را به نام خود تغییر داده‌ است. گاهی یک مذهب یا یک مکتب این نقش را ایفا کرده است.

 مسئله‌ی دیگر، علم و تکنولوژی‌ست که چه در گذشته و چه در امروز، نقش مهمی را در کسب قدرت دارد؛ یعنی جامعه‌ای که از علم و دانش بیشتری برخوردار است، قدرتمندتر محسوب می‌شود و این همان نکته‌ای‌ست که رهبران جمهوری اسلامی روی آن تمرکز دارند و با تبلیغات و بزرگنمایی می‌خواهند از این طریق سهم بیشتری در اعمال قدرت در صحنه‌های جهانی داشته باشند.

 در جهان امروز، یکی از نشانه‌های قدرت، تولید گفتمان تازه و خلق معنای جدید است. "الوین تافلر" کشوری را در قرن بیست و یکم حائز قدرت می‌داند که بتواند علاوه‌ بر ترکیب ثروت، قدرت نظامی و تکنولوژی، گفتمان تازه‌ای را مطرح کند. شاید خاتمی متاثر از همین گزاره‌ی "تافلر" است که طرح گفتگوی تمدن‌ها را ارائه داده بود، یا احمدی‌نژاد مدام از اداره‌ی جهان سخن می‌گفت و نشانه‌های قدرت تازه را حداقل به شکلی صوری اجرا می‌کرد. دلیل آن است که در اتاق فکر، مدام در رابطه با این گزاره‌ها تصمیم‌گیری می‌شود و حداقل خود را با سطح گزاره‌های جهانی این‌همان می‌کند.

حال قصد دارم بحث خود را با مقدمه‌ای از میشل فوکو آغاز کنم. فوکو را به عنوان پسر حرامزاده‌ی ساختگرایی می‌شناسند و از لحاظ روش‌شناسی، اندیشه‌ی فوکو را حوالی ساختگرایی، هرمنوتیک و پدیدارشناسی دنبال می‌کنند.

ساختارگراها از "سوسور" تا "اشتراوس" در درک جامعه و روابط اجتماعی، برای زبان نقش کلیدی قائل بودند. البته آنان زبان را ساخته‌ی انسان و محصول فرهنگ‌ها نمی‌دانستند؛ آنان زبان را نظام مستقل و خودمختاری می‌دانستند که پیش از این­که به طبیعت و انسان بپردازد، به اندیشه‌ها، رفتارها و واقعیت‌های بیرونی، عینیت می‌دهد؛ به طور مثال فوکو تاکیدی بر سوژه و ذهنیت ندارد و در اندیشه‌هایش عوامل و هنجارهای اجتماعی را موکد می‌کند. در نتیجه با رویکردی ساختگرایانه می‌توانیم آن را یکی از مولفه‌های اصلی انسان‌گرایی و عقل‌مرکزی دوران مدرن قلمداد کنیم؛ مثلن در کتاب "نظم اشیا" می‌نویسد: "دیرینه‌شناسی اندیشه، به ما نشان می‌دهد که انسان، در دوران اخیر تولید شده است و رفته رفته به پایان خود نزدیک می‌شود." خلاصه این­که فوکو بیان می‌کند که برای همیشه از شر سوژه خلاص شده است، چراکه او انسان را موضوع زبان می‌داند و معتقد است که ذهن، معمولن از فرهنگ، جامعه و زبان تغذیه می‌کند. همان­طور که می‌دانید اساسن جامعه‌ی انسانی برای همیشه شکل مشخصی ندارد و این گفتمان‌ها و نظریه‌های مسلط هستند که در شکل دلخواه در هر دوره‌ای خود را به جهان ارائه می‌دهند و این مسئله در مورد هر کشوری مصداق دارد. در نتیجه وقتی قدرت شکل عوض می‌کند، گفتمان‌های دلخواه خود را طرح می‌کند و به این شکل جهان را تغییر می‌دهد. فوکو عمل گفتمان را مجموعه‌ای از قضاوت‌های تاریخی می‌داند که یک دوره‌ی تاریخی خاص را معرفی می‌کند و معمولن هر گفتمانی را علاوه ‌بر خصیصه‌های اقتصادی یا اجتماعی، از ویژگی‌های جغرافیایی یا زبانی برخوردار می‌داند. بنابراین هر گفتمانی از ساختاری پیروی می‌کند که خود این ساختار دارای ضوابطی‌ست که قدرت را تعریف می‌کند. فوکو این زیرساخت‌ها و ساختاری را که پشت هر فکر و عملی است، "صورت‌بندی دانایی" نامیده است. در اصل این صورت‌بندی پس زمینه‌ی همه‌ی اندیشمندانی‌ست که در عصر حاضر زندگی می‌کنند و آن­ها محصول ناخودآگاه معرفتی آن دوره هستند. همین پس‌زمینه‌هاست که با استفاده از آن­ها، قدرت تعیین می‌کند چه می‌تواند باشد و چه‌ نمی‌تواند باشد و این­جاست که سانسور مدنظر خود را، اعمال می‌کند. معمولن بین نظام دانایی و قدرت همیشه‌ رابطه‌ای وجود دارد که وظیفه‌اش، کنترل جهت‌گیری افکار اجتماع است. به عبارت دیگر یک گفتمان مسلط مثل یک قدرت عمل می‌کند. اگر با فکر تازه‌ای نزدیکی داشته باشد آن را به سلیقه‌ی خودش، ترویج می‌دهد و تحت پوشش حقیقتی که به آن معتقد است درمی‌آورد و با این تغییر، هویت‌ها به خود شکل تازه‌ای می‌دهند. گاهی با تغییر گفتمان، نوع نگاه به انسان اجتماعی عوض می‌شود. بنابراین گفتمان مسلط، مردم را تحت سلطه قرار می‌دهد. به نوعی افکار و اندیشه‌های دلخواه خود را جذب می‌کند و با اعمال سانسور، اندیشه‌های دیگر را حذف می‌کند. البته اواخر قرن بیستم، نظریه‌ی ساختگرایی جای خود را به نگرش تبارشناسانه می‌دهد. در اندیشه‌ی فوکو، معنای تبارشناسی تاثیر مستقیمی از کتاب "تبارشناسی اخلاق" فردریش نیچه گرفته است. در تبارشناسی هیچ‌گونه اصل ثابتی وجود ندارد، هیچ‌گونه اصل غایی متافیزیکی وجود ندارد که تاریخ را ادامه بدهد. تبارشناسی قصد ندارد که نمودار تکامل تدریجی را رسم کند، در حالی که می‌بینیم در برخورد با یک رویداد، در دوره‌های زمانی مختلف، با گاردهای متفاوت وارد می‌شود و تاویل را وارد میدان می‌کند. خلاصه این­که تبارشناسی به دنبال مرکززدایی از تولید نظریه است تا شورشی مهیا کند.

در رویکرد تبارشناسانه، اندیشه‌ی سیاسی در قالب الگوهای سنتی طبقه‌بندی نمی‌شود. غالبن وقایعی را که در یک دوره‌ی زمانی خاص اتفاق می‌افتد، مورد تحلیل ساختاری قرار می‌دهد. به طور مثال فوکو، گسست معرفت‌شناسانه را مطرح می‌کند: او اندیشه را رویدادی می‌بیند که هرگز تکرار نمی‌شود و هربار که اتفاق می‌افتد وجوه تازه‌ای پیدا می‌کند. به عبارت دیگر ریشه‌های اندیشه را پیدا می‌کند و در دوره‌های زمانی مختلف، به آن هویت تازه‌ای می‌دهد. در مورد تاریخ هم فوکو معتقد است که نمی­توان حد و مرزی برای آن قائل شد و این انسان است که به آن سلسله مراتب می‌دهد. بنابراین همه‌ی رویدادهای تاریخی ارزشی یکسان دارند و این انسان‌ها هستند که ارزش بیشتری را به برخی رویدادها می‌دهند.

وقتی مورخی به تاریخ می‌پردازد، آن‌ را بر اساس علایق فعلی و تحت سیطره‌ی گفتمان مسلط می‌نویسد. به عبارت دیگر اگر امروز بخواهیم تاریخ دیروز را بنویسیم با تاریخی که پریروز نوشته شده قطعن تفاوت دارد. حال چرا تبارشناسی فوکو؟ زیرا فوکو نشان می‌دهد چه طور آدم‌ها در دل شبکه‌ی قدرت قرار می‌گیرند و به عنوان سوژه و ابژه از آنان کار کشیده می‌شود. با استفاده از تبارشناسی فوکو می‌توان در ارتباط با زندان و مجازات، زندگی و خطر، بیمارستان و بیماری، مدرسه و آموزش و ... بحث کرد و تکنیک‌های دیگر گفتمان مسلط را ردیابی کرد. فوکو در بررسی ماهیت قدرت، از پدیدارشناسی هم تاثیر گرفته است. رویکرد پدیدارشناسی معتقد به سوژه و ابژه بودن انسان، به طور هم‌زمان است. هم موضوع شناسایی و هم فاعل شناسایی‌ست. پدیدارشناسی معتقد است جهان قبل از این­که موضوعی برای شناخت باشد، تجربه‌ای­ست که در آن زندگی می‌کنیم. به عبارت دیگر بیشتر ذهنی‌ست تا عینی، چراکه شکل جهان از هر دیدی با توجه به اطلاعات ایدوئولوژیک یک آدم خاص تغییر می‌کند و نمای ثابتی ندارد.

به این معنا که ذهن و عین را نمی‌توانیم به عنوان یک واقعیت یا آگاهی در کل فرض کنیم؛ مثلن در پدیدارشناسی هایدگر، انسان به عنوان فاعل شناسا، با توجه به تاریخ و فرهنگی که در آن رشد کرده، تعریف می‌شود. هایدگر با خلق تاویل به عنوان معنای نهفته در رفتارهای اجتماعی در کتاب "هستی و زمان"، به هرمنوتیک منش تازه‌ای می‌بخشد؛ مثلن هرمنوتیک هایدگری برای درک هر واقعیت اجتماعی، ابتدا به تحلیل زمان آن واقعیت می‌پردازد و ریشه‌ی معنا و مفهوم را در رفتارها و کردارهای اجتماعی آن دنبال می‌کند.

فوکو در برخورد با هایدگر، هرمنوتیک رادیکال را مطرح می‌کند و می‌نویسد: "حقیقتی وجود ندارد و تاویل انسان‌ها، به حقیقت شکل می‌دهد." او جهان خارج را دارای اشیای بی‌معنایی می‌داند که ما با استفاده از زبان به آن­ها نگاه می‌کنیم. در واقع فوکو، خوددرگیری‌ها و خودفهمی‌های خودمان را زبان می‌داند و معتقد است گفتمان، به واقعیت شکل می‌دهد و جهان خارج فقط از طریق زبان وجود دارد. خلاصه این­که معتقد است چیزی که وجود دارد نمی‌تواند حقیقت باشد و بیشتر تاویلی‌ست که در هر حال تغییر می‌کند و سلطه‌ی آن به گفتمانی‌ که قدرت طرح می‌کند، بستگی دارد. یعنی کاملن به خواست قدرت مربوط است. قدرت، عملی‌ست که باعث تغییر دادن و جهت‌گیری در رفتار دیگران می‌شود؛ اعمالی‌ست که روی اعمال دیگران تاثیر می‌گذارد؛ به عبارت دیگر، قدرت، عملی‌ست که موجب تغییر، چرخاندن و یا جهت دادن به رفتار دیگران می­شود. ساختارِ اعمالی‌ست که روی رفتار دیگران تاثیر می‌گذارد و آن­ها را اغوا می‌کند، کارشان را راحت، سخت یا محدود و ممنوع می‌کند. به طور کلی، قدرت شیوه‌ی اعمال عمل، بر روی فاعل عمل است و در این نگاه، مفعولی وجود ندارد. از همین رو می‌تواند معرف رابطه‌ی میان قدرت و آزادی باشد.

در یک جامعه مدرن و در اغلب کشورهای غربی، قدرت طراح نوعی بازی استراتژیک میان آدم‌ها و آزادی است. البته از نظرگاه فوکو، میان رابطه‌ی ارباب و برده و رابطه‌ی میان قدرت و مردم، تفاوت وجود دارد، چراکه در رابطه‌ی میان ارباب و برده نوعی از اجبار جسمی وجود دارد؛ مانند سلطه و سیطره‌ای که نظام حکومتی ایران برجسم و بدن مردم آن کشور دارد. در واقع سلطه به رقابت نامتقارن قدرت اشاره دارد که در آن "بنده" تابع محض است؛ خداست که دستور می‌دهد و رهبر است که حکم می‌کند.

بنابراین، حاشیه‌ای برای آزادی وجود ندارد و یا اگر هست آن­قدر باریک است که فضایی برای مانور در اختیار انسان قرار نمی‌دهد. در حالی که قدرت در یک جامعه مدرن، متحرک و منعطف است، چندگانه است و اعمال خشونت بدنی نمی‌کند؛ به عبارتی این قدرت نمی‌تواند شکنجه‌گر باشد.

اما سلطه، با اعمال خشونت بر بدن، مردم را به سمت اجبار و منفعل بودن می‌برد. سلطه ویران‌کننده است؛ مثل همان وضعیتی که در ایران شاهد هستیم. در یکی از رسانه‌های ایرانی، ویدئویی درباره‌ی دختری که قربانی تجاوز شده بود، وجود داشت و از زبان بازپرس پرونده روایت می‌شد. در تمام روایتی که با فرض درست بودن آن، از این خانم نقل شده بود، حتی یک گزاره وجود نداشت که ارتباطی با اعتقادات او داشته باشد. تمام گزاره‌ها در هیئت بدن، در باب جسم بود که به نوعی نشان دهنده‌ی سلطه­ی حاکم بر بدن در ایران بود و این در حالی است که در جوامع مدرن، آزادی انکار نمی‌شود، بلکه مردم با تاکتیک‌های درست به سمت آن هدایت می‌شوند. در این جوامع آزادی و قدرت نه مقابل هم، بلکه در کنار هم و در همکاری با هم قرار دارند.

تحت این رویکرد تازه است که نظرگاه فوکو، مقابل نظریه‌های کسانی مثل "ماکس وبر"، "مارکس" یا "هابس" قرار می‌گیرد؛ چراکه در نگاه فوکو، قدرت مفهومی است که باید به آن ماهیت داد و حتی اگر نداشته باشد، باید چگونگی کسب ماهیت را به آن آموخت. از همین روست که برخلاف اعتقاد فوکو، خیلی‌ها او را پست­مدرنیست دانسته­اند، چراکه این نگاه فوکو، در تقابل با نگاه گذشته‌گرایی­ست که قدرت را دیوی پلید می‌دانست و مردم را بردگان بسته به زنجیر آن می‌پنداشت؛ همان نگاهی که در ادبیات سیاسی ما، مدام در حال تولید و پرداخت است. به طور کلی از نظر فوکو، قدرت، رابطه‌ی میان دولت و احزاب در کشورهای مدرن اروپایی است. در کشورهای دیکتاتوری، رابطه بین دولت و مردم از جنس سلطه است، در حالی که این رابطه در کشورهای مدرن، از جنس قدرت است. فوکو این نوع نگاه قدیمی به قدرت و بسط دادن قدرت به پادشاهی را، ضعفی می‌داند که  در نقد نظریات مدرنیست‌هایی چون "وبر"، به آن اشاره می‌کند. در عصر مدرن، قدرت ریشه در جامعه دارد و در واقع این مردمند که تاج قدرت را تقدیم دولت می‌کنند. بنابراین در این مفهوم، قدرت از حالت تحمیلی و بختک‌گونه‌ی خود خارج شده و در تقابل با آزادی و مردم نیست و آن را می‌توان در تار و پود جامعه مشاهده کرد.

از این نگاه در ادبیات نیز می‌توان بهره برد؛ باور به این که جامعه قدرتمند است، حتی اگر نظام ستم­گر باشد. قدرت جامعه آن­چنان مهم و تاثیرگذار است که حتی مذهبیون در نظامی چون جمهوری اسلامی، به طور جدی و مکرر در تلاش برای کسب رضایت جامعه و مردمند. فوکو در مباحث خود به مفهوم قدرت بسیار پرداخته است اما آن را موضوع اصلی تحقیقاتش نمی‌داند، بلکه موضوع را چگونگی و چرایی ساخته شدن انسان به عنوان سوژه می‌داند؛ مثلن او هرگز جنسیت را به منظور تولید مثل و ایجاد لذت مورد تحلیل قرار نمی‌دهد بلکه جنسیت را مجموعه‌ای از رفتار و گفتار می‌داند که انسان‌ها را در دایره‌ی مناسباتی که با هم دارند قرار می‌دهد؛ یعنی جنسیت از نگاه او راهبردی برای نظارت وتولید و اداره‌ی اندام مردم در روابط اجتماعی آن‌هاست.

در این­جا می‌توان به چند سوال ساده اما حیاتی در حیطه‌ی اجتماعی ایران اشاره کرد:

اینکه قدرت، توسط چه کسی اداره می‌شود؟ کسی که برای دیگران تصمیم می‌گیرد کیست؟ چه کسی فعالیت‌های دیگران را برنامه‌ریزی می‌کند و اساسن تصمیم گیری‌ها چه طور صورت می‌گیرد؟

فوکو می‌گوید: "قدرت همه‌ جا هست، نه برای اینکه همه جا به چشم می‌آید، بلکه برای اینکه از همه جا سرچشمه می‌گیرد." او معتقد است که قدرت اساسن از پایین به بالا حرکت می‌کند، اما در جوامع اسلامی قدرت، از بالا و از آسمان‌ها به پایین، به مردم، تحمیل می‌شود و یک انسان نقش خدا را ایفا کرده و در راس قدرت قرار می‌گیرد. در چنین جامعه‌ای طرح نظریاتی از سوی روشنفکران مذهبی که قواعد اسلامی را اجرا نشده و ناقص می‌دانند بسیار مضحک است.

با این تفاسیر، چه طور می‌توان فاصله‌ی میان قدرت در ایران و قدرت از نظرگاه فوکو را از بین برد؟ تعریف فوکو ازقدرت، ماحصل تجربیات تاریخی‌ست که از قرن هفدهم تا به امروز بر جوامع غربی گذشته است. در حالی که سیستم حکومتی ایران در حال تجربه‌ی همان سرنوشتی‌ست که اروپا در قرون وسطی پشت سر گذاشته بود و به طور کامل شکست خورده قلمداد شد.

در جوامع مدرن، قدرت عمل‌گر است، امتیازی برای حزب حاکم محسوب نمی‌شود و حتی اگر این­طور باشد، هرگز امری مطلق نخواهد بود، چراکه قدرت، مجموعه‌ای از شبکه‌های به هم مرتبط است و هرگز نمی‌تواند یک کل واحد محسوب شود. در کشورهای غربی با قدرت به شکل محلی آن یا به عبارتی با مفهوم میکروفیزیک آن مواجه هستیم که به آسانی قابل تحلیل و بررسی میکروسکوپیک است. در واقع قدرت‌های کوچک تشکیل دهنده‌ی ماهیت کلی قدرت هستند و نمی‌توان آن را در یک فرم کلی و در یک واحد متمرکز کرد، چراکه قدرت در این جوامع نوعی از تکنولوژی‌ست که نقشی انضباطی را بر عهده دارد؛ این تکنولوژی‌ در قالب نهادهای کوچکی مثل کارخانه، دانشگاه، بیمارستان، مدرسه، زندان و ...، تکنیک‌های مراقبت و نگهداری خاصی را اعمال می‌کند.

همان­طور که گفته شد، کشورهای غربی طی پشت سر گذاشتن سلطه‌ی حاکمان در قرن‌های هفده و هجده، هدف‌شان تامین رفاه و سلامت مردم بود و پس از آن در قرن نوزده، با موکد کردن تکنولوژی انضباطی، آناتومی سیاسی بدن را به میان آوردند. این جوامع طی تجربه و اصلاح و غلط­‌خوانی‌های مکرر، در نهایت به ماهیت امروزی قدرت دست پیدا کردند، در حالی که هیچ­کدام از تجربیات پشت سر گذاشته شده‌ی این جوامع در شرق و به خصوص در ایران اتفاق نیفتاده است، به طوری که مردم در ایران هنوز در حال تجربه‌ی مراقبت و تنبیه، آن هم در قالب شکنجه و در ژانر نمایش عمومی (مانند اعدام و سنگسار در ملا عام) است. فوکو دگرگونی و تحول در شیوه‌ی اعمال قدرت را با گذر از یک جامعه‌ی نمایشی به یک جامعه‌ی مبتنی بر مراقبت توضیح می‌دهد و در گزاره‌ای نیز می‌گوید: "جامعه ما دیگر جامعه نمایش نیست بلکه جامعه مراقبت است." در زیر سطر تصاویر، بدن‌ها در محاصره‌اند.

همین گزاره را می‌توان از چند جهت مورد تحلیل ساختاری قرار داد. فوکو سیستم سلطه‌ای را که در ایران به فجیع­ترین شکل آن صورت گرفته مبتنی بر خصلت تعذیری می‌داند و آن را تکنولوژی سیاسی بدن می‌نامد (البته این غلط­خوانی فوکو است که من آن را متصل می‌کنم به نظام حاکم در کشور ایران). در این سیستم سلطه، بدن در ابتدا محاصره و سپس به عبارتی، داغ و کوبیده شده تا به مثابه حیوانی وحشی، رام و تربیت شود. در جوامع اسلامی سیستم سلطه، تمرکز مطلق دارد و نقش مغز جامعه را ایفا کرده، کنترلی واحد را برقرار می‌کند و جامعه نیز، مانند اعضای دیگر بدن تنها مجری دستورات این مغز هستند.

در حالی که در جوامع مدرن، قدرت مثل ماشینی‌ست که هزاران موتور در سرتاسر آن کار گذاشته شده و در قالب قدرتی مستقل مشغول فعالیت است؛ مثلن کشور آلمان، در هر شهری موتوری کار گذاشته شده که دارای جایگاه و کاراکتر خاص خود است؛ به عنوان مثال فرانکفورت مرکز اقتصادی آلمان است، هامبورگ مرکز تجارت و برلین مرکز سیاست ... در کشورهای غربی، قدرت به وسیله‌ی علوم انسانی تعریف می‌شود، چراکه همین علوم انسانی و اجتماعی جزئی از فرایند اعمال قدرت به حساب می‌آیند و این علوم هستند که گفتمان‌های مختلف را در قالب روابط و ساختار قدرت می‌نشانند. در حالی که حکومت اسلامی ایران، سعی در نابود کردن علوم انسانی دارد، به طوری که رهبر معتقد است بساط علوم انسانی باید از تمام دانشگاه‌ها برچیده شود و بلاهت محض این­جاست که در کشوری که رئیس ‌جمهور و نظام سیاسی و اجتماعی مشخص دارد، نهادی مثل بخش علوم انسانی دانشگاه، به نظریه‌پردازی جهت چگونگی اداره‌ی کشور می‌پردازد و سعی می‌کند سیستم آموزشی کشور را به اسلامی‌گرایی بر اساس قوانین حوزه‌ی علمیه پیوند دهد. چنین اعمال قدرت‌هایی نیاز به مقاومت دارد. این مقاومت در برابر قدرت را می‌توان در زیرسیستم‌ها اعمال کرد؛ مانند ایستادگی زن در مقابل مرد، ایستادگی کودک در مقابل والدین یا مانند عصیان بیماران روانی علیه روانکاوها. این نگاه دوباره و نگاه اعتراضی باید در زیرسیستم‌های جامعه تزریق و ایجاد شود، چراکه بهترین راه برای مقابله با یک سیستم دیکتاتوری وسیع، تزریق مقاومت و اعتراض در نهادهای کوچک و بخش‌های زیرین جامعه است.

فوکو سوژه را مخلوق قدرت می‌داند؛ یعنی سوژه مخلوق ساختارهای میکروفیزیک قدرت است، چون فرد انسانی را یک واقعیت می‌داند که محصول و پرورش‌ یافته‌ی قدرت در قالب تکنیک‌هایی­ست که به عنوان تکنیک‌های انضباطی مطرح می‌کند. اگر چه فوکو بیشتر از قدرت در جوامع مدرن و تحول ‌یافته و پیشرفته بحث می‌کند که در آن­ها روندهای دموکراتیک اجرا شده و قدرت مرکزی در قالب دولت کم‌رنگ شده باشد، اما نگاه فوکو را با کمی تغییر می‌توان با شرایط امروز ایران تطبیق داد، چراکه می‌بینیم حکومت ایران به خودش نام جمهوری داده و هر چهار سال بالماسکه‌ای به شکل انتخابات برگزار می‌کند. به عبارت دیگر، از صورت مدرن استفاده می‌کند و نشانه‌های بدل شده به سلطه در قدرت در آن وجود دارد.

ما در دهکده‌ی جهانی مارشال مک‌ لوهان زندگی ‌می‌کنیم؛ در این دهکده قدرت دیگر یک قطبی و با نگاه از بالا نیست. در حال حاضر در هر کشوری که در دهکده‌ی جهانی مارشال مک لوهان است، در آن، قدرت، مجموعه‌ای از گزاره‌هاست که به‌ طور مستقل در همه‌ی نهادها تولید می‌شود. در حالی که در ایران مشاهده می‌کنیم که تمامی مسائل زیر نظر شخص اول حکومت است.

خلاصه این­که می‌شود به گزاره‌سازی و روشنگری در نهادهای کوچک مثل خانه، مدرسه و کوچه و ... پرداخت و حرکتی از پایین به بالا شروع کرد. معتقدم تنها راه مبارزه این است که جای میکروفن‌ها را عوض کنیم و تریبون‌های تازه‌ای را مطرح کنیم و آن موضوعی را که به عنوان نمایه‌های قدرت محسوب می­شود را به چنگ بیاوریم و نقطه‌ی مرکزی دیگری را تعریف کنیم؛ به طور مثال فضای مجازی مثل فیسبوک، اینستاگرام و تلگرام در این راه نقش مهمی را می‌توانند ایفا کنند.

می‌توان با ایجاد یک فضای میکروسکوپیک در صورت‌بندی سلطه دست برد و قواعد تازه‌ای را به مرکزهای سلطه تحمیل کرد و تکنیک‌های انضباطی قدرت را جایگزین سرکوب کرد و یا با انکار ساختار دولت، آن نقشی را که باعث هویت‌سازی دولت می‌شود از آن سلب کرد؛ به طور مثال می‌بینیم که در دنیا رهبر هر کشور، نمایه‌ای از آن کشور است. چه طور می‌شود این نمایه را از رهبران جمهوری اسلامی گرفت؟

می‌توان با کمک مطبوعات و فضای مجازی، تکنولوژی قدرت را جانشین نظام سلطه کرد و این کار جز با روشنگری و کار تئوریک در عرصه‌های کوچک امکان‌پذیر نیست. تجربه‌ی صد ساله‌ی ما نشان می‌دهد که نمی‌شود بدون انهدام جعل، به سلطه‌ی جعل پیروز شد. با نگاه به تجربه‌ی انقلاب پنجاه و هفت، می‌بینیم که جعلی را از سکو پایین آوردند و چون نیروی مخالف از شعور کافی برخوردار نبود، جعل مضاعفی را جانشین آن کردند. استفاده از تکنیک جعل‌سازی در طی سی و چند سال اخیر نشان می‌دهد، جمهوری اسلامی آلترناتیو خودش را برای روز مبادا در بایگانی ذخیره کرده است. حتی بدون آن­که بفهمیم در اندیشه‌ها نیز دست می‌برد و تمامی این فعالیت‌ها با پولی که متعلق به ماست انجام می‌شود و این مسئله به هیچ عنوان مسئله‌ی کوچکی نیست. ما نمی‌توانیم انکار کنیم که مدرنیزاسیون در ایران اتفاق افتاده است. یک حکومت دیکتاتوری بعضی از نشانه‌های جهان مدرن را گرفته تا بتواند خودش را مدام بازتولید کند. نباید فراموش کرد که برای برخورد با ابلیس باید از استتیک ابلیس برخوردار بود.

من فکر می‌کنم نتیجه‌ی صد سال مبارزه‌ی ما نشان می‌دهد که مبارزه را باید به سمت مبارزه‌ی شعوری برد. من با جنبشی موافقم که همراه با شعور باشد. در رسانه‌های بی بی سی و صدای آمریکا چه کسانی مشغول فعالیتند؟ دقیقن همان کسانی که پرورش‌ یافته‌ی همان گفتمان مسلط هستند. بحث گفتمان مسلط واقعیتی‌ست که در ایران در حال اتفاق افتادن است. در سی و چند سال حکومت جمهوری اسلامی، گفتمان شکل عوض نکرده است. من نشان می‌دهم که این گقتمان چگونه تغییر شکل می­دهد و ما چگونه مجبوریم برای تغییر گفتمان، آگاهی بدهیم. به نظر من "فوکو" تنها کسی‌ست که به جزئیات قدرت می‌پردازد. او هرگز "مارکس" و "ماکس وبر" را رد نمی‌کرد، بلکه بازی‌های تازه‌ای را به وجود می‌آورد. باید قبول کنیم که تنها جریان فکرساز در جامعه‌ی ما همان جنبش چپ ماست. حتی دوم خردادی‌ها نیز در بخشی از مسائل از جنبش چپ، خط فکری می‌گیرند.

من فکر می‌کنم اتفاقن در اندیشه‌های اپوزیسیون باید دست برد. به عبارت دیگر، زیرساخت گفتمانی که اپوزیسیون پیشنهاد می‌دهد بسیار متاثر از زیرساخت "مارکس" است، بدون توجه به این­که "مارکس" در زندگی دوباره‌ای وارد "پسامارکسیسم" می‌شود. در واقع یک پسامارکسیست همان "مارکس" است اما بسط داده شده و وارد جزئیات شده است. بحث من با تاکید روی نظریات "فوکو" است، چراکه فوکو در ارتباط با جزئیات بحث کرده است و یک دستگاه قدرت‌شناسی ارائه می‌دهد.

من کارکرد سلطه را از کارکرد قدرت منفک کردم و قدرت مدرن در جهان مدرن را تعریف کردم و متقابل با آن، نشانه‌های سلطه را نیز مورد بحث قرار دادم. رهبران جمهوری اسلامی از سیستم سلطه پیروی می‌کنند اما از تعریف قدرت برخوردارند؛ به عبارت دیگر، ما با یک دوآلیسم طرف هستیم؛ آن­ها مدام صف عوض می‌کنند. باید کاری کرد که دیگر نتوانند صف عوض کنند و تزویر را در سیستم برخوردی‌شان موکد کنند. آن موضوعی که در طی سی و چند سال اخیر شاهد آن بودیم چیزی جز شعار نبود و اتفاقن شعار بحثی‌ست که جمهوری اسلامی از "فوکو" به نفع خود استفاده می‌کند؛ به عنوان مثال از رویکردهای کنونی جامعه‌ی مدرن و قدرت سخن می‌گوید و آن، مسئله‌ی معناسازی‌ست. در واقع نمی‌توانیم بگوییم که جمهوری اسلامی معناسازی نمی‌کند، بلکه معناهای منحط خود را تولید می‌کند.

باید این نکته را مدنظر داشت که مبارزه، تنها دست به اسلحه بردن نیست، بلکه لازم است که استتیک نوینی را تعریف کنیم و نگاه دیگری را انتقال دهیم؛ روی این نگاه باید فکر کرد. در این­جا سعی کردم زیرساخت‌ها و گاردهای برخورد و روش‌های ریز را تشریح کنم.

ما همیشه با کهن‌الگوها طرف هستیم و جزئی‌پردازی را یاد نگرفتیم. مسئله‌ی ما مسئله‌ی مرگ و زندگی‌ست. خلاصه این­که می‌توان مبارزه را گسترده‌تر کرده و به آن منشی شعوری داد.  


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی