وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدود سه هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود. در این کالج شاعران و نویسندگانى هم هستند که خیلى نام ندارند، یعنى خیلى هاشان از صفر آغاز کرده اند اما از پایه بتون آرمه پى ریختیم، پله ها را چنان دارند یکى دو تا مى پرند بالا که گاهى حیرت مى کنم از اینهمه تیزى، کم مانده مرا هم بزنند و بیندازند! هرگز اینهمه شاعر و منتقدِ چیزفهم سر برنکرده توى ادبیات تیپاخورده ى فارسى، یکى از یکى بهتر، بالا بلندتر! بااینهمه جنونِ سربالا شعر مریضِ فارسى دوباره جامه خواهد درید، دهه ى هفتاد عشق بود اما با این قواى شعرىِ نامحدود، نیمه ى دومِ دهه ى نود بدل خواهد شد به صحنه ى عشقبازى شعر

پیوندهای روزانه

یکی از مولفه‌های ادبیات نو‌مدرنیستی تمایل به علمی بودن و علمی نگاه کردن است. قبل از اینکه به این موضوع بپردازیم باید نشان دهیم چه رابطه‌ای بین شعر و ادبیات با سایر علوم مانند فیزیک، شیمی، ریاضیات و... برقرار است.

یکی از تصورات غلطی که بین همه‌ی ما به خصوص قشر تحصیل کرده جامعه وجود دارد، این است که شعر را اغلب با غزل، مثنوی، ترانه و...  می‌شناسند و آن را برای سرگرمی دنبال می‌کنند نه برای تفکر؛ که این یک تلقی بسیار غلط است. اخیرا در آمریکا حدود 50 محقق و دانشمند آزمایشی به منظور فهمیدن این که کدام علم تاثیر بیشتری روی فعالیت مغز می‌گذارد انجام داده‌اند؛ یا به بیان دیگر مطالعه‌ی کدام حیطه‌ی علمی سرعت مغز را افزایش داده و انرژی بیشتری از مغز می‌گیرد.

برای این منظور جمعیت آماری بزرگی تشکیل داده شد و به آن‌ها سوالات مربوط به فیزیک و ریاضی برای حل کردن، متون شیمی، فلسفه، رمان و شعر برای مطالعه، و به برخی از افراد فیلم برای تماشا دادند. در واقع از هر ژانر به این افراد مطالبی داده شد و سرعت مغزشان را حین انجام هریک از این فعالیت‌ها اندازه‌گیری کردند. جالب اینکه متوجه شدند این تعداد وقتی در حال خوانش شعر مدرن هستند (منظور شعر به معنای واقعی مدرن است که شامل غزل و مثنوی و شعرهای کوتاه و ساده‌انگارانه نمی‌شود) سرعت مغزشان بسیار فراتر است. از این رو معمولن نخبه‌های یک جامعه هستند که شعر می‌خوانند. یعنی کسانی که تمایل شدیدی به تفکر دارند و اهل فکر هستند، بیشتر سراغ شعر می‌روند و این دقیقن برخلاف تلقی‌ست که بین ایرانی‌ها وجود دارد.

 

نقلِ کشتار صنوبر نیست         نوبر کال است

بار بر دار و درختِ صفوی حمّال است

سبز شالی شد و دور کمر سّید گشت

سرخ، سیبی شد و گندید    چه وقتِ حال است؟

هی نگویید پسِ پرده به حلاّج ارادت دارد

پاسداری که اناالحق بزند دجّال است

این دولو آمده هیچ است اگر هالو نیست

ورقش رو شده کی گفته طرف تک­خال است؟

بمگو سّیدِ اولادِ پیمبر اهلی‌ست

پدر اصلیِ این آل­پرستان دال است

تا همین سنگ که در ذهن شما پرت شده

سخنرانی علی عبدالرضایی

بحث فضا زمان متنی در ادبیات نومدرنیستی


تا دقایقی دیگر شروع می شود...


ورود به تلگرام کالج شعر

 

متاسفانه کسانی که بنیه ی علمی خوبی ندارند، نمیتوانند بهره ی چندانی از مطالب این بحث ببرند. اما تلاش برای درک این مبحث برای رسیدن به دید تازه در درک ادبیات و نوشتار لازم است.

در این بخش بیشتر به مطالعه‌ی ساختار می‌پردازیم. در ادبیات درک ساختار شرط لازم و کافی برای درک پیوند و رابطه است. بدیهی است که کشف رابطه‌ها و پیوندها در بررسی ساختاری هر اثر ادبی و هنری نقشی کلیدی دارد. به این دلیل که رابطه‌ی بین اجزاست که ساختار را تولید می‌کند.

مثلن در شعر و داستان نمی‌شود یک سطر را مثل نتی جدا افتاده در دل اثر در نظر گرفت. حتا اگر سبب لذتی لحظه‌ای در خوانش شده باشد. وبای شعر معاصر قرار دادن چند سطر زیبا در شعری بدون ساختار است که مخاطب عادی را در شناخت شعر و شاعر به اشتباه می اندازد، در صورتی که شعر بی‌ساختار اصلن شعر نیست.


در خواب
به درختی برخورد
زیر آن خانه اش را ساخت
از درخت عصایی تراشید
عصا سرنیزه اش شد
سرنیزه تفنگش شد
تفنگ توپخانه اش شد
توپخانه بمبش شد
بمب بر خانه اش فرو افتاد و
درخت را از ریشه درآورد
و او کنارش ایستاد و بهت زده نگاه کرد
اما بیدار نشد...

......

هفت بچه!

بالاخره شما چند تا بچه دارین؟
- هفت تا!
دو تا از زن اولم
دو تا از زن دومم
دو تا از زن سومم
و یک بچه ی خیلی خیلی کوچک هم از خودم دارم!

 

 ارنست یاندل
برگردان: فرهاد سلمانیان


به آن‌هایی که عاشق‌شان نیستم
خیلی مدیونم.
 
 احساس آسودگی خاطر می‌کنم
وقتی می‌بینم کسِ دیگری به آن‌ها بیشتر نیاز دارد.
 
 شادم از این که
خواب‌شان را پریشان نمی‌کنم.
 
 آرامشی که با آن‌ها احساس می‌کنم،
آزادی که با آن‌ها دارم،
عشق، نه می‌تواند بدهد،
نه بگیرد.
 
 برای آمدن‌شان به انتظار نمی‌نشینم،
پای پنجره، جلوی در.
 
مثل یک ساعت آفتابی صبورم.
می‌فهمم
آن چه را عشق نمی‌تواند درک کند،
و می‌بخشایم
به طوری که عشق ، هرگز نمی‌تواند.
 
 از دیدار، تا نامه
فقط چند روز یا هفته است،
نه یک ابدیت.
 
مسافرت با آن‌ها همیشه راحت است،
کنسرت‌ها شنیده می‌شوند،
کلیساها دیده می‌شوند،
مناظر به چشم می‌آیند.
 
و وقتی هفت کوه و دریا
بین‌مان قرار می‌گیرند،
کوه‌ها و دریاهایی هستند
که در هر نقشه‌ای پیدا می‌شوند.
 
 از آن‌ها متشکرم
که در سه بعد زندگی می‌کنم،
در فضایی غیرشاعرانه و غیراحساسی،
با افقی که تغییر می‌کند و واقعی است.
 
آن‌ها خودشان هم نمی‌دانند
که چه کارهایی می‌توانند انجام دهند.
 
عشق درباره‌ی این موضوع خواهد گفت:
«من مدیون‌شان نیستم».
 

شعری از ناظم حکمت


دیر هنگام
در شبی پاییزی
پر هستم از کلمات تو

کلماتی ابدی
مانند زمان ، همانند ماده

برهنه ، چنان چشم
سنگین ، به سان دست
و درخشان ، همانند ستاره ها

کلمات تو ، سوی من آمدند
کلماتی از قلب  ذهنت
از پوست و استخوان ات

کلمات ات ، تو را آوردند
آن کلمات
مادر
زن
و دوست بودند

کلمات تو
امیدوار
غم انگیز
مسرور
و قهرمان بودند

کلمات تو
انسان بودند

ناظم حکمت

                                          آنارشیست ها واقعی ترند


یک سیاستمدار فقط آن­جا به هوش احتیاج دارد که بخواهد بلاهتش را ترویج کند، براى همین تمام رؤساى جمهورِ دنیا یا ژورنالیستند یا ژورنالیستى معاون اول­شان است. آقاى خامنه ­اى که واحد دشمن ­سازى را با هیتلر پاس کرده از وقتى که رییس جمهور شده بر این نکته واقف بوده و با اینکه از زبان­شناسى هیچ نمى­ داند، سمیولوژیستى قهار است که از نشانه­هاى شمایلى بهترین استفاده ­ها را مى­ کند. این ژورنالیست ژنى از شیطنتى شیطانى برخوردار است که در فجیع­  ترین وضعیت هم بى­ خیالش نمى شود. آقا این بار هاشمى را خوب کوک کرده به او حال اصیل انگلیسى داده تا همه را براى رأى سلبى هم که شده پاى صندوق بکشاند. هم هاشمى هم خاتمى از این لحاظ این بار در انجام مأموریت­شان موفق بودند و باعث شدند ملت شهید پرور به داوطلبان خبرگان تهران لیستى رأى دهند تا امید از دست نرود اما شیطنتِ خامنه­ اى بالاخره باید یک جایى گل کند. پس ناگهان جنتى تهِ لیست برگزیدگانِ خبرگان تهران مى­ نشیند تا نفرت سراسرى از او که مردم را پاى صندوق کشانده احساس نکند به پیروزى رسیده امیدشان بدل به کشک شود! از طرفى خامنه­ اى موفق شده توسط هاشمى، مصباحِ جاه طلب را که مى­توانست فردا مزاحم اصلى رهبرى مجتباى جوان باشد از میدان خارج کند تا نرخ امید در بیت رهبرى صعودى باور نکردنى داشته باشد. همیشه ملتى که امیدش را از دست بدهد ترجیح مى­ دهد بخوابد، ایرانى­ها نخوابیده ­اند، فقط خودشان را به خواب زده ­اند، براى همین محال است بتوانى بیدارشان کنى. متاسفانه هر چه صدایت را بالا ببرى صداى خر و پف­شان بلندتر مى ­شود و همین بى­ خیالىِ مردمى ما نویسنده­ هاى ایرانى را دچار افسردگى کرده است و جز تنهایى انجام نمى­ دهیم؛ البته هیچ نویسنده­ اى در هیچ کجاى جهان شاد و خوشبخت نیست اما وقتى واقعن احساس بدبختى مى­ کند که بدبختى را نتواند بفهماند.

حالا حکایت من است که هرگز مردم مخاطبم نبوده­ اند و جز خطاب به الیتِ ایرانى ننوشته­ ام.

هى شاعر دوست داشتنى! نویسنده­ ى وطنى! اگر نمى ­توانى بفهمى لااقل براى آن­ها که نمى ­فهمند هورا نکش!

من کارى به چهار تا جوان که یک دو پنج سال است آمدند این طرف و هر را از بر تشخیص نمى­ دهند و نمى­ دانند همکارى با فلان تلویزیون و رسانه خارجى فرقى با همکارى با صدا و سیماى ایران ندارد ندارم، اما با تو کار دارم دوکاره! با توى توده­اى که حالا دارى چپ مى ­زنى و مدام پاچه­ ى چند پاچه ورمالیده از جنس خودت را مى­ گیرى کار دارم! درک کج و ذهنیت عقب افتاده ­ات را من یکى خوب مى­ شناسم آن هم از ایران؛ یعنى از همان وقتى که در همان مجله یکى به میخ مى­ زدى دو تا به نعل! رادیکالیسم تو بوى گندِ گُه مى­ دهد، ژست اخلاقى و بى طرفانه­ ا ت نمایه خارکسدگى منحط توست سردبیر سابق! تو از آن جنس حرام­زاده ­هایى که چند رأسه مى رقصد و مى­ رقصاند. غیاب امثال تو از حضور امثال تو بهتر است که نه هنر دارند نه سواد. از این سو و آن سو مى ­گیرى و مونتاژ مى­ کنى و در تلویزیون­هاى بى بى سى و صداى امریکا بلغور مى­ کنى، براى هر چُس­ ناله­ ى چهارصد کلمه­ اى­ ات هم از سایتى مثل بى بى سى چهارصد هزار تومان مى ­گیرى، پس نباید پاچه­ ى هم گنانت را که بسیار کمترش را از مدیاهاى مشابه داخلى مى­ گیرند بگیرى. خاک بر سرِ آن ملت گاو که زیرِ استاتوس­هاى کثیف­ تر از خودت هزار لایک مى­ کارند. من یکى مانده­ ام چرا حرام­زاده­ ها بالاخره یاد نمى­ گیرند نباید از حرام­زادگى ایراد بگیرند.

 

                                                                     

 

  این روشنفکرانِ شعاریِ دیروز و مذهبیِ امروز

آدم واقع بینی­ ست، یعنی این طور نشان می­ دهد. اخبار را دنبال می­ کند در روزنامه­ ها، کاغذ را که از دستش بگیری یک­ کاره جعبه ­ی جادویی روشن می­ شود و می­ رود روی بی بی سی نیوز و بعد هم فلان تلویزیون خبری امریکا! اگر بگویی بیا دمِ پنجره یکی تصادف کرده محال است بشنود، چون سی ان ان دارد ماشینی را نشان می­ دهد که وسطِ خیابان له شده! او خودش را در واقعیت دخیل می­ داند و نمی­داند که تنها تفاوتش با شی این است که چشم دارد. او وانموده­ای از انسان قرن نوزدهم است، به او رُل تماشاچی در سینمایی داده ­اند که سرمایه­ داری تولید کرده. او حتی نمی ­تواند زندگی خودش را تغییر دهد اما مدام از مارکس می­ گوید که وقتی ازش درباره ­ی حزب سوسیال دموکرات فرانسه که خود را مارکسیست می‌دانست پرسیدند، گفت: "خوب است که حداقل می‌دانم من مارکسیست نیستم."

مسیح می میرد


 

از این بالا

از این آشیانه کلاغ

می بینم

تجمع گروهی اندک را.

همشهریان من

جمع نشوید

اینجا خبری نیست.

نمایشی در کار نیست.

من مشغول مردن ام هستم.

خبری جز این سه سر خمیده نیست.

آن روز اجازه داشت آفتابی شود

دو سه متری به شب نمانده بود که به هم برخوردیم

و به هم خورد

رفتم زیرِ ماشین و جاده مُرد

به تنهایی‌م که رسیدم      ترسیدم

پشتِ کوهی بود

کوه بود که از پشتِ کوه می‌آمد

تا چشم کار می‌کرد هر دو دستم داشت کار می‌کرد

شبح پسامدرنیسم در محافل ادبی و مراکز آکادمیک ما در گشت‌وگذار است. در جلسات این محفل داستان‌نویسی و آن حلقه‌ی نقد، اصطلاح «پسامدرن» همچون واژه‌ای خانگی و آشنا بین اشخاص رد و بدل می‌شود. کتاب‌های ترجمه‌شده‌ای که پسامدرنیته را به منزله‌ی یک شکل‌بندی اجتماعی تبیین می‌کنند، به وفور در بازار کتاب یافت می‌شوند و شمارگان آنها در تجدید چاپ به وضوح حکایت از آن دارد که به رغم افول عمومی در خرید کتاب، این موضوع همچنان خوانندگان خاص خود را دارد.

 «پرونده»های مجلات و نشریات ادبی مختلف، گاه همزمان، به موضوع پسامدرنیسم اختصاص می‌یابد و داستان‌نویسان و علاقه‌مندان به ادبیات، بویژه ادبیات داستانی، مطالب این نشریات را با علاقه‌ای وافر می‌خوانند. نویسندگان داستان کوتاه و رمان مشتاقانه در پی تولید آثار پسامدرن‌اند و خوش درخشیدن و تمایز از اقران‌شان را در گرو روی آوردن به تکنیک‌ها و مضامین پسامدرن می‌دانند.

 

آنارشیست ها واقعی ترند

http://www.kalejsher.com/publication.php


من به ژورنالیست ایرانى مشکوکم؛ ژورنالیست ایرانى حقیقت ندارد؛ ژورنالیست ایرانى اثبات کرده که دلال است؛ ژورنالیست ایرانى پرانسیپ ندارد، همه جا کار مى­ کند، همه جور کار مى­ کند؛ ژورنالیست ایرانى همکار سانسور است پس سانسورچى­ست، به خارج هم که مى ­آید جز سانسور هیچ کارى از او برنمى ­آید. اول دنبال صف مى ­گردد، بعد دمِ سرحلقه را مى­ بیند، و حالا جاى ملاى مثلن مخالف داخلى، مى­ شود مریدِ یک اشکولِ تا دیروز حکومتىِ خارجى، بعد هم سنگ حقوق بشر را به سینه مى­ زند. اساسن این سال­ ها پول فقط توى حقوق حشر است؛ پول­ هایى که کمپانى­ هاى امریکایى و اروپایى خوب مى­ دانند بین چه کسانى تقسیمش کنند، اخیرن هم ریال عربستان وارد بازار خبرى لندن شده و دارد کولاک مى­ کند پدرسگ! دارند همه را از دم مى­ خرند، دیگر پوند و دلار و تومان ایرانى صرف نمى­ کند.

این مخاطب عزیز!

حسین نظریان

در رابطه‌ ی متقابل میان خواننده/ مولف، چه کسی نقش برتر را به خواننده می‌ دهد؟ تا زمانی که مولف عرصه‌ ای را برای مخاطب باز نگذارد و او را به بازی نگیرد، این امر میسر نمی‌ گردد. بازی از همان ابتدا آغاز می‌شود: به واسطه‌ ی انتخاب نامی کنایه‌ ای که دلالت بر نگاه انتقادی (تسخری و تصغیری) شاعر به عاشق/ عشق دارد. این مجموعه‌‌ ی شعر حاوی سه دفتر جداگانه است؛ دفتر اول- جنگ جهانی آخر، دفتر دوم- عاشق ماشق، و دفتر سوم- کتاب کوتاه.

در به جای مقدمه؛ خلافی نمی‌نشیند در کاری    مگر به خواست... به یک میهمانی آمده‌ایم/ که زودی تمام می‌شود/ وقتی که آمدم/ عشق بر میز شام نشسته بود/ من انتظار نداشتم/ که در رختخوابم/ تنفری منتظر باشد، شاعر برای مخاطب تیزبین ادبیات ناگفته‌های بسیاری را در جغرافیایی وسیع به فرا روایت نشسته است.

تخت خواب میز کار من است

Leave me alone

 

وقتى که در را باز کردم، بغلم نکرد، مثل همیشه نبوسید، عصبانى بود، به طرز فجیعى شاکى! توى دلم گفتم کونِ لقت، اصلن به تخمم! بعد هم رفتم نشستم پشت میز تحریر و سرم را مثل کیر فرو بردم توی کامپیوتر، هم­زمان که داشتم تایپ می کردم، زیر زیرکى، یک جورهایى چریکى یعنى همان­ جورى که دخترهاى ایرانى پسرها را دید مى­ زنند، چشم چپم را دربست داده بودم به یک تپه­ ى سفید که دمر افتاده بود روى کاناپه، انگار دلش درد گرفته باشد. تپه آرام آرام داشت بدل مى­ شد به چیزى شبیه درکه! گفتم به درک! و رفتم آرام و تخت دراز کشیدم روى تپه اما یک­ کاره انگار گودزیلا از کوره در رفته باشد داد زد Leave me alone! حالا سوسک شده بودم شدید! اما سوسه هم نیامدم براش!

یواش بغلش کردم گفتم چته نازم!؟ خطایی سر زده از من؟ و احتمال دادم که نانسى، همکار کمرباریکش، درباره ­ى پیشنهاد بى شرمانه ­اى که کرده بودم بهش، چیزى گفته باشد به سیلویا که این­گونه مثل برج زهرمار سرم هوار شده، اما پیچى به کمر زنبورى­ اش داد و تپه را طورى برد به آشپزخانه که کاناپه دیگر زیبا نبود پدرسگ! دو گیلاس کمر باریک و بطرى شراب برداشت و هر سه را گذاشت روى میز تحریر و گفت که همکارش دیگر دارد شورش را درمى­ آورد، چنان جفت کرده بودم که انگار هرگز یکى زیر نافم زندگى نمى ­کرد اما بلافاصله گفت مایکل آدم بى ظرفیتى­ ست، امروز گفته پارتنرش نانسی قهر کرده و خانه را ترک کرده دعوتم کرد به خانه­ اش. گفتم خب اینکه چیزى نیست، حتمن مى­ خواسته تنها نباشد، اما گفت نه احمق جان! رسمن از من خواسته با او بخوابم. گفتم که چى؟ واقعن براى همین ناراحتى؟ خب تو اندامى دارى جآاان، هر که نخواهد با تو بخوابد بی ‌شک مغز خر خورده! مایکل هم پیشنهادى کرده، مجبورت که نکرده عزیزم! مى­ گفتى نه و خلاص! گفت چنان خواباندم توى صورتش ... و صداش عینهو همان سیلى که خورده بودم از نانسى، توى گوشم صدا داد. برخى زن­ ها گاهى این طورى­ اند، مدرن نیستند، ظرفیت ندارند، باید مواظب بود.

برای دانلود کتاب به نشر کالج شعر مراجعه کنید:

http://www.kalejsher.com/publication.php

 

زندگی با سُسِ سالاد

مجموعه داستان تختخواب میز کار من است


زندگی با سُسِ سالاد  


دنیاش پر از آژیر بود و زندگی­ اش آمبولانسی که از میان های های گریه می­ گذشت. او در همین آمبولانس، پیش از آنکه داخل اُرژانسِ هیچ بیمارستانی شده باشد از لای پاهای مادرش که جیغ می ­زد، با گریه آمده بود بیرون. پرستاری که در آغوشش گرفته بود نازش می­کرد، مادرش که تازه با درد کنار آمده بود حالا دیگر لبخند می­زد. به بیمارستان هم که رسیدند همه شادی می­کردند. پدر، مادربزرگ، پدربزرگ، همه می­خندیدند و او   نمی­دانست چرا! این­ها را نمی­شناخت. او یک بهشت از دست داده بود، از این­جا می­ترسید، بدش می­ آمد، حتی از دستِ همین هوایی که مجبور بود قورتش داده هی بدهد بیرون کلافه بود. او را از ایده ­آل، از رفاهِ کامل، از جایی که حتی به جایش نفس می ­کشیدند انداخته بودند بیرون! نُه ماهش تمام شده بود و زندگی­اش سر رسیده بود. وقتِ آمدن، همه­ ی اهالی رحم از تخمک­ها گرفته تا تک تک سلول­ها سرخ پوشیده گریه می­ کردند و حالا در چشم به هم زدنی، با غول­ هایی طرف شده بود که دیدارش را جشن گرفته، می­ خندیدند. پس مرگی در کار نبوده تنها از جهانی وارد جایی، جهانی دیگر شده بود. حالا هم مدام دست و پا می­زد که برگردد، تا به خانواده و دوستانِ هم سلولی­اش بگوید که مرگی در کار نبوده آرام بگیرند، اما نشد! نمی ­توانست. دیگر او را از بهشت تبعید کرده بودند و باید با شرایطِ موجود می ­ساخت. تا حالا هم ساخته اما آن­طور که باید از آب در نیامده! از وقتی که یادش می ­آید عاشق بوده، عشق­بازی می­کرده اما هیچ رحِمی مثل بهشتِ مادر امن نبوده، راحت نبوده! فضای داخل رحِم شور بود، برای احیای همین فضا سراسرِ تابستان لبِ ساحل لخت می­گشت و بر ماسه­ ها غلت می­زد. زمستان­ها، هر روزه وانِ حمام را پر از آب ولرم کرده در آن نمک می­ ریخت و می ­خوابید. هفتاد سالِ تمام، دنبال دنیای رحِم رفته بود، همه را، همه جا را گشته بود اما پیدا نکرده بود. حالا هم که این جماعتِ سیاه­پوش، با های های گریه از آمبولانس درش آورده در گورش گذاشته ­اند، احتمالن دارد سعی می­کند به این­ها بگوید که مرگی در کار نیست بلکه تنها از جهانی، واردِ جایی، جهانی دیگر شده اما نمی­ شود، نمی­تواند! باید با شرایط موجود ساخت.


برای دانلود مجموعه داستان"تختخواب میز کار من است"تازه ترین اثر علی عبدالرضایی به نشر کالج شعر مراجعه کنید.

لینک نشر کالج شعر www.kalejsher.com/publication.php

تخت خواب میز کار من است

عروسک 

دانلود کتاب

رفته بودیم پارک، نشسته بودیم بر نیمکتی چوبی و با هم درد دل می­ کردیم که او را از بغلم قاپیدند و تا آمدم داد بزنم دزد! از روی نرده­ ها پریدند و آن سمتِ خیابان غیب­ شان زد. با چشم­ هایی که مثل آلو خیس خورده باشد، سراغ پاسبانی رفتم که مثل مترسک وسطِ خیابان ایستاده بود، داستان را که شنید، قاه قاه خندید و سرم داد زد!

 _به تو چه!؟ برو خونه بچه!

با صورتی که حالا دیگر با اشک شسته بودمش رسیدم خانه، مادربزرگ فقط گوش کرد، نشنید! نه مادر، نه پدر که تندیس بی تفاوتی­ ست هیچ­کدام برای پیدا کردنش جایزه تعیین نکردند، به روزنامه­ ها آگهی ندادند.

حتی بعدها که بدون پا، بدونِ دست، جسدِ پاره پاره­اش جلوی خانه، کنار کیسه­ های زباله پیدا شد، جز من که با او بزرگ شده بودم، کسی برایش گریه نکرد. حتی مادرم، که از روی تابلوی مونالیزا آفریده شد، حاضر نشد یک روز مدرسه ­ام را تعطیل کنم برای عزاداری. واقعن حال خوبی نداشتم، مشاهده­ ی اندام پاره پاره­اش جلوی در، آن هم درست وقتی که از مدرسه برمی­ گشتم فاجعه بود. درد داشت در صورت نحیفش ترک برمی­ داشت و در گوشه­ ی چشم­ های گود رفته­اش دو قطره اشک یخ بسته بود. آرام بغلش کردم، لب­های وامانده ­اش را با بوسه بستم، سیاهیِ دورِ چشمانش را با نوکِ زبانم گرفتم اما هر چه پلک­ هاش را هم می­ آوردم، دوباره باز می­ شد و به حالتِ قبلی برمی­ گشت، پس هنوز زنده بود، می­ خواست نگاه کند، مثل رویا که پا ندارد یا لیلا همکلاسی پارسالم که دست نداشت می­ خواست زندگی کند اما ممکن نبود، نیست، کسی به ما اهمیت نمی­ دهد.





 

تخت خواب میز کار من است                تخت خواب میز کار من است

برای دانلود کتاب به لینک زیر مراجعه کنید:

http://www.kalejsher.com/publication.php

ختنه سوران 

او را از اعیانى­ ترین روسپی­ خانه­ى برلین پیشکش نکرده بودند. در یک پارتیِ آن­چنانی به پستم نخورده بود، آن روز لب خیابانى که مى­ گویند کثیف است منتظر بودم که سوار ماشینم کرد. تازه پایش را این ورِ باغِ بلوغ گذاشته نگذاشته با دو چشم شهلا، موى طلا، بی پدر آن­قدر خوشگلی مى­ کرد که ناغافل از خانه­ ى خالی سر درآوردیم. همین که لخت شد، طوری که لبِ پرده­ ى سینما نشسته باشی و تازه پایت را آن ورِ پرده توی فیلمِ "چشم­ هاى کاملن باز" نیکول کیدمن گذاشته باشی و کیرت از درزِ زیپ زده باشد بیرون، ناگهان چشمش روى خطی افتاد و همین­طور، یک دقیقه وا ماند که سلمانیِ ریغماسى در ختنه سورانِ توپی که برایم گرفته بودند، سرِ کله­ اش انداخته بود. زن­ها دایره دُنبک مى­ زدند و کم که مى­ آوردند طشت و جفتک! دو سه­ تاشان هم که شکرِ خدا پسرنزا بودند، سنگِ خودشان را به سینه می­ زدند و مى ­خواستند پوستِ کیرم را بالا بکشند تا بى آنکه خایه­ ى پوست نازکِ دکترِ زنان را مالانده باشند صاحبِ نوزادى پسر شوند. پدر و دو عموى نامردم، مرا که در آغوشِ مادربزرگ مخفى شده بودم، از هر طرف گرفتند و برای اینکه جُم نخورم، چمبک لبِ حوضی نشاندند که از ترس داشتم توش می­ شاشیدم، با دو دستِ کودکم کیرم را گرفته بودم که ناگهان سلمانیِ ریغو، تیغش را درآورد و چپ و راست روی سنگِ مصقل کشید و انگار که دارد بچه­ خروسى را سر مى­برد، برقی سرش را قاپید و تراشید و در چشم به هم زدنی، خانم­ ها طوری آن پاره پوست را بالا کشیدند که لاکردار ردخور نداشت و حالا همه­ شان پسرى دارند که هم­نام من است. بیخود نیست که حتى در برلین، هر که مى­ خواهد "سینگل مام" شود، سراغ من مى­ آید که پاتوقم نبشِ همان خیابانى­ ست که مى­ گویند کثیف است.

 علی عبدالرضایی


 

 

 

برای دانلود مجموعه داستان :تخت خواب میز کار من است " اثر علی عبدالرضایی به لینک زیر مراجعه کنید:

http://www.kalejsher.com/publication.php



برج فراموشی :

مارینا ایواتووا تسوهتایوا(1893-1941)یکی ازشاعران بزرگ روسیه درقرن بیستم است.رستاخیزادبی وی تنها ازدههی1960آغازشد.شعرتسوهتایوا از ژرفنای تودرتوی شخصیت او و گریزپاییاش ودرکاربرد سخت نظاممند زبان برمی اید.مضمونهای شعرش بیشتر :جنسیت زنانه وکشمکش با عواطف بدوی زنانه است.

*****

شرمساراکنون پی برده ام ماهی برهنه ی بی تاجی چند روزی است دربادهای سرخ و تیغ های اتشینی که تا شبگیرمی بارند ،به این سوغلتیده است.وگرچه اندکی ترشیده است ،جیک جیک نه، ناله ی کوتاهی دارد.البته چشم هایش را با درماندگی می بندد.سال هاست هیچکاره بوده ام، چراکه با بددلی به فارسی خود می پرداختم،اما حالا زبانم ریزریزوسبک شده است.درحاشیه ی مادینه ای که دلیرانه می تابد،تاب نمی اورم.دراب دانه های شرجی،شبانه می دمم ودمروبا این خیال می خوابم که چه رنگی چه نشانی ازخود می بینم اکنون شرمسار.

تخت خواب میز کار من است                      تخت خواب میز کار من است

برای دانلود کتاب به لینک زیر مراجعه کنید:

http://www.kalejsher.com/publication.php

"پارتنر"

اگر مى دانست که مرگ فقط تنهاترش مى کند هرگز خودش را نمى کشت.

 ازم مى ترسید، مى گفت هر که بهت نزدیک شده حالا فقط خاکسترش مانده باقى. دوست داشت امتحانم کند اما نمى خواست بسوزد.

گفتم نترس! بیا جلو! سینه هات را بِهم بچسبان، سفت بغلم کن! من آنقدر هم که فکر مى کنند سرد نیستم.

کاش همانقدر که در درون مى سوختم بیرونم نشان مى داد. کاش اینقدر عصبى و بداخلاق نبودم، مثل بهار بودم، گل مى دادم بى دلیل بى منّت، و در هوا پخش مى شدم مثل عشق.

 تبعید مثل گور است، دفن مى شوى در حالى که زندگى مى کنى. باید یاد بگیرم به یکى مهربانى کنم، بعد به یکى مهربانى کنم، باز هم به یکى مهربانى کنم، هیچ چیزِ این زندگى، جز این نمى ارز

اگر مى دانست که من فقط تنهاترش مى کنم هرگز عاشقم نمى شد. ازم مى ترسید ولى آمد جلو، سه هفته در آغوشم داغ شد، آنقدر داغ که دیگر چیزى از او نمانده بود باقى.

 نباید پرش مى دادم، از وقتى که رفته بیشتر براش کادو مى خرم، هنوز یادم مى رود که دیگر نیست، این تى شرت را پریروز براش خریدم،

 آن کیف چرمى را نمى دانم کى، از وقتى که رفته بیشتر هزینه مى کنم

 دیگر وقت خالى ندارم، همه جاى من و این خانه در اشغالِ اوست. امشب باز رفتم به همان رستورانى که با هم مى رفتیم.

باز آن روبرو نشسته بود و هى برام لقمه مى گرفت و هر بار انگشتهاى باریکش بینِ دندان هام گیر مى کرد. بشقابم که خالى شد، بیست پوند گذاشتم سرِ میز و زدم بیرون.

وقتى رسیدم خانه، تنهایى باز صدام زد، و تازه یادم آمد که باید ده پوند مى دادم ....


تختخواب میز کار من است.

مجموعه داستانی از # علی_عبدالرضایی که تا لحظاتی دیگر توسط #نشر_کالج منتشر می شود.


وبسایت_کالج‌شعر

http://www.kalejsher.com/publication.php

  اخبار روز

خبر کوتاه، گویا و تلخ بود بیانیه ای که در تاریخ 11آبان 1395 در پایگاه خبری نشر"اسپرینگر نیچر"( Springer Nature)پخش شد از جمع آوری 58 مقاله ی نوشته شده توسط 282 محقق ساکن ایران از این نشریه خبر داد. براین اساس "بایومِد سنترال"(BMC)  از این تاریخ 28مقاله را از فهرست منتشره ی خود جمع آوری می کند. بایومد سنترال و اسپرینگر همچنین از بررسی موشکافانه 49مقاله دیگر نیز خبر دادند. این دو سازمان علمی زیر نظر نشر"اسپرینگر نیچر" فعالیت می کنند. دلیل افشاگری و حذف این مقالات از نشریات فوق پیدا شدن مدارکی دال بر دزدی علمی(Plagiarism) و عوامل مشابه ذکر کرده اند بطوریکه 70 درصد از مقالات بررسی شده این گروه در نشریه اسپرینگر حاکی از رتوشه کردن و دستکاریِ اطلاعات، بازنویسی و دزدی علمی است. همچنین سخنگوی بایومِد سنترال، امی بورک ویت، نشانه هایی را برای تأیید دزدی علمی 93درصد این مقالات عنوان می کند.

داشتنِ مقاله آی اس آی در سال های اخیر بدون توجه به شناسه های اخلاق علمی و نیازسنجیِ جامعه، به یک امتیاز در چرخه علمی کشور تبدیل شده است، امتیازی که چون با استقبال نهادهای قدرت و رسانه های داخلی درجهتِ اعلام غرورِ تعداد بالایِ مقالات علمی ایرانیان در جهان مواجه شده، شناسه های نقص خود را کمتر نشان داده است. بنابراین دور از ذهن نبود اگر روزی یکی معتبرترین نشریات علمی جهان از دزدی علمی و ناراستی اطلاعاتِ محققان کشورمان سخن به میان آورد و ما نیز بی تفاوت از این رسوایی راه پیش گرفته را ادامه دهیم!


شبی زمستانی
طوفان دهانش را بر دیوار خانه می نهد
و می دمد تا چیزی نوشته باشد.

به سختی خوابم می برد
به خود می پیچم
و با چشم های بسته
نوشته ی طوفان را می خوانم
اما چشم های کودک در تاریکی درشت است
و برای اوست که طوفان زوزه می کشد

هر دو شیفته ی فانوس هایی هستند
که پرواز می کنند
هر دو کلامی ناتمام دارند
طوفان دست ها و بال هایی کودکانه دارد
کاروان با بارهایش
در مسیر سرزمین لاپلند گام بر می دارد
خانه صورت فلکی ناخن ها را لمس می کند
همان هایی که دیوار ها را در کنار هم
استوار نگه داشته اند

اینجا شب آرام است
جایی که تمامی رد پاهای محو
همچون برگ های غرق شده در برکه
آرام می گیرند،
امادر بیرون شب وحشی ست

طوفان میخ به دست بر فراز جهان می گذرد
دهانش را بر جان ما میگذارد و می دمد
تا چیزی نوشته باشد
همگی وحشت زده ایم،
نکند طوفان در ما بدمد
و ماخالی شویم

 توماس ترانسترومر
 بابک زمانی


"فرودگاه"

کیفم را بگردید چه فایده ؟

ته جیبم آهی پنهان است که مدام شنیده : ایست !

ولم کنید !

اصلاً با بوته ی تمشک می خوابم و از رو نمی روم

چرا همیشه زنی را نشانه می گیرید

که دل از دیوار می کند

قلبی به پیراهنش سنجاق می کند؟

در چمدانم چیزی نیست

جز گیسوانی که گناهی نکرده اند

ولم کنید!

خواب دیده ام این دل را از خدا بلندکرده ام که به فردا نمی رسم

خواب دیده ام آن جا که می روم

کفش هایم به جمعه می چسبد

نکند تمام زمین خدا سرطان خون دارد ؟

قاصدکی را فال می گیرم و رها می کنم به ماه :

برگرد جمعه ی روزهای بچگی

برگرد با همان پسرک که بادبادک روییده بود از دستش

و من با تمام ده انگشتی که بلد بودم

عاشقش بودم

چرا همیشه زنی را نشانه می گیرید

که قلبی به پیراهنش سنجاق کرده است ؟

این جا همیشه پرواز معطل است

در تیر و کمان کوچه های جنگ

یا دامن گلدار تناب رخت

به هر حال شب پره ها پیر می شوند

دست کم عکس کودکی ام را پس بدهید !

غریب تر از بادبادکی که در گنجه ماند

مهر می خورم و دلم برای خانه تنگ می شود

آنتن آسمان را نشانه می رود اما

بربند رخت پیراهنم خدا را بغل گرفته است.

گراناز موسوی
 

تصویر جی.ای.کوچولو در چشم‌انداز گُل‌ها


1

 

تاریکی همچو اسفنجی خیس نازل می‌شود

و دیک به‌چابکی مشتی حواله‌ی تنبان

ژنیویو می‌کند. "خودت جادوگر نیستی."

زبان‌اش از جذبه‌ای پیشین

افکاری همچو کلاه‌های کوچک آزاد می‌کند

"اول بار حین کسوف تشویق‌ام کرد.

بعدش متوجه رفتارش شدم

که خیلی تغییر کرده بود.اما آن زمان

                                 

 سه شعر از "امید امیدی"

"او"


کلافه ام

ملافه پاک نمی شود و تکرارِ او  

او  

او

قسمتی از زندگی او بود

او تمام زندگی او

و او که فقط بود

در ابتدای چهار راه گشادی که دیگر طولانی نبود

دندان و بندهای کور 

باز 

باز

بازنشسته

پیچیده بود مچ


8wxk_علی_شاه.png

علیشاه مولوی در سال ۱۳۳۱ در میکوه آغاجاری از شهرهای استان خوزستان به دنیا آمد . وی در سال ۱۳۴۵ وارد جریان های سیاسی شد . 

او در سال ۱۳۹۲ بر اثر سکته ی مغزی در گذشت . 

نشانه های زمینی ، شهید سوم ، آوازهای آغاز ، از خلق به امپریالیسم ، خلق نامه و کاملن خصوصی برای آگاهی عموم از مجموعه آثار او هستند .

راه می رود قابیل در جغرافیای گربه


ویرایش جدیدتازه ترین اثر منتشر شده علی عبدالرضایی در انتشارات کالج شعر

دریافت


ek6m_photo_2016-11-03_20-04-19.jpg

پانتومیم


دریا دهانی دارد پُر

حتی اگر تف کند

یک کاره غرق می شویم

و این بادِ موسمی

که با صدای صحرا می آید

جز اینکه روزها را جابجا کند

کاری نمی تواند بکند

سردیم و داریم

مثل دو مرغابی به تنهائیِ هم نوک می زنیم


"جمهوری اسپاگتی" تازه ترین اثر علی عبدالرضایی است که توسط انتشارات کالج شعر منتشر شده است.همراهان گرامی وبسابت کالج شعر می توانند این اثر ارزشمند را از همین جا دانلود نمایندو ازان بهره ببرند.


دریافت


c9ia_photo_2016-11-03_20-04-19.jpg