وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدود سه هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود. در این کالج شاعران و نویسندگانى هم هستند که خیلى نام ندارند، یعنى خیلى هاشان از صفر آغاز کرده اند اما از پایه بتون آرمه پى ریختیم، پله ها را چنان دارند یکى دو تا مى پرند بالا که گاهى حیرت مى کنم از اینهمه تیزى، کم مانده مرا هم بزنند و بیندازند! هرگز اینهمه شاعر و منتقدِ چیزفهم سر برنکرده توى ادبیات تیپاخورده ى فارسى، یکى از یکى بهتر، بالا بلندتر! بااینهمه جنونِ سربالا شعر مریضِ فارسى دوباره جامه خواهد درید، دهه ى هفتاد عشق بود اما با این قواى شعرىِ نامحدود، نیمه ى دومِ دهه ى نود بدل خواهد شد به صحنه ى عشقبازى شعر

پیوندهای روزانه





فرانتس کافکا (به آلمانی: Franz Kafka) (زاده ۳ ژوئیه ۱۸۸۳ - درگذشته ۳ ژوئن ۱۹۲۴) یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان (که زبان نگارشی آلمانی داشت) در قرن بیستم بود. آثار کافکا در زمرهٔ تأثیرگذارترین آثار در ادبیات غرب به شمار می‌آیند.

فرانتس کافکا به دوست نزدیک خود ماکس برود وصیت کرده‌بود که تمام آثار او را نخوانده بسوزاند. ماکس برود از این دستور وصیت‌نامه سرپیچی کرد و بیشتر آثار کافکا را منتشر کرد و دوست خود را به شهرت جهانی رساند. پُرآوازه‌ترین آثار کافکا، رمان کوتاه مسخ (Die Verwandlung) و رمان محاکمه و رمان ناتمام قصر هستند. اصطلاحاً، به فضاهای داستانی که موقعیت‌های پیش‌پاافتاده را به شکلی نامعقول و فراواقع‌گرایانه توصیف می‌کنند —فضاهایی که در داستان‌های کافکا زیاد پیش می‌آیند— کافکایی می‌گویند.



جلو قانون، پاسبانی دم در قد برافراشته بود. یک مردِ دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولی پاسبان گفت که فعلا نمی تواند بگذارد که او داخل شود. آن مرد به فکر فرورفت و پرسید: آیا ممکن است که بعد داخل شود؟
پاسبان گفت:
ممکن است؛ اما نه حالا . در قانون  همیشه چارطاق باز بود و پاسبان جلوی آن قدم می زد، مرد خم شد تا درون آن جا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت:
اگر اینجا آنقدر تو را جلب کرده سعی کن که بگذری؛ اما به خاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرین پاسبان نیستم. جلو هر اتاقی پاسبانان تواناتر از من وجود دارند، حتی من نمی توانم طاقت دیدار پاسبان سوم بعد از خودم را بیاورم.

photo_2016-10-05_10-00-21.jpg

به لب‌هایت، خون

به چشم‌هایت، دود بکش
و نگران نباش
پیراهنت بوی باروت می‌دهد
به‌جای عطر یاس
که موهایت آن‌قدر خسته است
که با هیچ بادی بلند نمی‌شوند
بیرون بیا
دست تکان بده
نه به خبرنگارانی
که شبیه جوخه‌های اعدام  زانو می‌زنند روبه‌رویت
به دوربین یک تک‌تیرانداز
به یک تانک که زوم کرده روی خانه‌ات
لبخند بزن
 
مهم نیست
عکست گرفته خواهد شد یا نه
فکرهایت تاریک خواهد افتاد یا روشن
شاعر خواهی آمد یا...

تنها زیبایی تو می تواند
آرایش این جنگ را بهم بزند

حسین رضایی


photo_2016-10-05_10-00-21.jpg


"و شعر میتوانست زخمی باشد،که هیچگاه سر باز نکند"
 
باید یکی از ما دو تن صندلی را می کشیدیم
با تیغ های پنهان در مشت
چکاوک های غمگین زیر پیراهن
تو قهوه می ریختی
و تا سرد شود روی اشیاء اتاق ملافه می کشیدی
ماهواره هر پنج دقیقه کاندوم های تاخیری را تبلیغ می کرد
از حمام بوی گوشت پخته می آمد
و بلندگوها اعدام ها را اعلام می کردند

باید یکی از ما دو تن عجله می کرد
ما عجله ای نداشتیم


(تیمارستان)

می خواستم
باشعرها
باصدایی که داشتم ونخواندم
دل دختری راببرم
که عروسک هایش رابیشترازمن دوست داشت
هرشب با یکی از آن‌ها می خوابید
به مادرش میگفتند
خانم جان!
این دخترت عاقبت به خیری ندارد
یک روزاگرازدواج کرد
یا سرزا می رود
یا جفتش را آل می برد
حالا هرخونی که از این درختها می چکد


لوکوموتیو
جان کوفرون
ترجمه:یاسمن بهمن آبادی
تام زنجیر را کشید و سوت قطار ، جمعیت را از ریل آهن دور کرد . جیم ، ترمز را رها کرد و ما به سمت بارستو به راه افتادیم . من آتشدان را پر و دیگ بخار را نیز چک کردم و نشستم تا یک سیگار بپیچم . هوای بیرون خیلی سرد بود و همینطور که قطار ، پت پت کنان از شهر دور می شد ، تکه های بزرگ برف به شدت به درختان حاشیه ریل آهن برخورد می کرد . سفری آسان به سمت کنار دریا در پیش داشتیم .
تام دوست نداشت من داخل لوکوموتیو سیگار بکشم . او رو به من گفت " خوش ندارم اینجا سیگار بکشی " . به همین خاطر من در حالیکه تاب می خوردم بیرون رفتم تا سیگارم را آنجا روشن کنم . پیستون ها به سمت بالا و پایین حرکت می کردند و از دودکش قطار ، دودی سیاه رنگ بیرون می آمد که پشت سر قطار کشیده می شد . همین که من به سمت کنار قطار سرک کشیدم حس کردم چیزی در واگن عقب باربر حرکت می کند . دود آنقدر غلیظ بود که نتوانستم خوب نگاه کنم ، به همین خاطر بقیه سیگارم را به طرف درخت ها انداختم و داخل لکوموتیو رفتم . من به تام گفتم که چه دیده ام اما او حدس زد که احتمالا یک توده برف بوده که از روی درخت ها پایین افتاده است . او گفت " فقط یه تیکه برف بوده که از درختا ریخته پایین " .

شب شعر " وایتکست"



شب شعر صوتی " وایتکست"

ویژه ی شاعران بزرگوار افغانستان

چهارشنبه چهارده مهر در سوپر گروه " کالج شعر علی عبدالرضایی"

[
شعری از پل هوور

ترجمه:علی قنبری

"شعرهایی که ما می توانیم بفهمیم"

اگر میمونی ماشین سواری کند
در کنار ردیفی از ستونهای رو به دریا
و درختان نخل در سمت چپ حلبی باشند
ما این را نمی فهمیم

ما شعرهایی را می خواهیم که بفهمیم
ما خدایی را می خواهیم که هدایتمان کند
گلها و درختان را دوباره نامگذاری کند
صحنه را با رنگ نشانه گذاری کند

کاری کند که پرنده مهمان ها را دعوت کند
ما شعرهایی را می خواهیم که بفهمیم
نه سیاه مستانی که علاف اند
کنار یک آرمادیلو،نه نیستی در هم آمیخته
که می رسد به یک آهنگ
نه دویدن به درون و بیرون دیوارها
بر زبان خشک یک دهان
نه چماق ها، نه دختر ،نه دریا که حرکت کند
با سرعتی قابل توجه، در کنار خویش
و آبی همچو آبی، در کنار خویش و هنوز
نه سوسمارهای روی میز که دستهای محض می شوند.
ما شعری می خواهیم که بفهمیم

آثار انگشت بر روی لباس مادر
درد شکنجه، دانشمندان
لطفن نه خرگوش ، خارج کردن خرگوش
از یک کلاه زرد، نه شیپور عقب نشینی
 رو به چندین مایل نه بیابان نه باد
ما این را نمی فهم.



ﻗﺪﻡ ﭘﯿﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭ!
ﺷﻨﯿﺪﻩﺍﯾﻢ ﮐﻪ ﻧﯿﮑﻤﺮﺩﯼ؟ !
ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺧﺮﯾﺪ،
 ﺍﻣﺎ ﺑﺮﻕ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ
 ﮐﻪ ﺑﻪ
ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ،
ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺧﺮﯾﺪ.
ﺗﻮ ﭘﺎﯾﺒﻨﺪِ ﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﯾﺸﯽ .
 ﻭﻟﯽ ﭼﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﯼ؟

ﺻﺎﺩﻗﯽ ﻭ ﻧﻈﺮﺕ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ .
 ﭼﻪ ﻧﻈﺮﯼ؟

ﺷﺠﺎﻋﯽ . ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﮐﻪ؟
ﺧﺮﺩﻣﻨﺪﯼ . ﺑﻪ ﻧﻔﻊ ﮐﻪ؟
ﺗﻮ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺳﻮﺩ ﺷﺨﺼﯽ ﺧﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﯼ .
 ﭘﺲ ﺳﻮﺩ
ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺭﯼ؟
ﺩﻭﺳﺖِ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺴﺘﯽ .
 ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻪ؟
ﭘﺲ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺑﺸﻨﻮ...

ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯿﻢ ﺩﺷﻤﻦ ﻣﺎﯾﯽ، ﺗﻮﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ
ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯾﻢ.

ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﺱ ﺍﺭﺯﺷﻬﺎ ﻭ
 ﻭﯾﮋﮔﯿﻬﺎﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯼ،
ﺗﻮﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯾﻢ .
ﻭ ﺑﺎ ﮔﻠﻮﻟﻪی ﺧﻮﺑﯽ،
ﺍﺯ ﺗﻔﻨﮕﯽ ﺧﻮﺏ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺷﻠﯿﮏ
ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ .

ﻭ ﺑﺎ ﺑﯿﻞ ﺧﻮﺑﯽ،
 ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﺧﻮﺏ،
 ﺩﻓﻨﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ .

«برتولت برشت»

ترجمه ی شعر "ابدیت"



 قیافهام را در حالِ پرقافیهای که قبلن ملاقات کردهام

 هر وقت که درآینه احساس میکنم 

 می

                بی

                                 نم

 شده گاهی که برگردم

 به همان آدرسِ تهِ همان دهه

 و حقیقت     دنیا...   

 هه!

 عجب نمکی دارد این خاک!

 تنها         خودش را مالِ کسی میداند

 که هیچکس نمیداند از کجا آمد

هیچکسی شناور     

 در فضایی رقیق  

              چون مه


دیونیزوس مربوط به بُعدِ شورشی، غیر منطقی و بدوی ذهن است. (مثلن شاعرهایی مثلِ رمبو یا مایاکوفسکی که حسِ شورشی و آزادی دارند این قوه پررنگ تر است)

دیونیزوس اساسن مردی بی پروا، بدوی و دارای حالتِ شور، شوق، حرارت و زندگی بود. بنابراین اشعاری که دارای این خصوصیات باشند، این قوه در آن­ها برجسته ­تر است. اما آپولون با منطق و عقلانیت سر و کار دارد. در واقع زمانی که بحثِ تعقل پیش کشیده شود قوه­ ی آپولون وارد میدان می ­شود.

در فلسفه­ ی غرب معمولن برای نظریه پردازی از خدایان اساطیرِ یونان استفاده می­ کردند. (همان­طور که نیچه از دیونیزوس و آپولون استفاده کرد)

پس ما برای آشنایی با این تئوری مجبور هستیم که افسانه­ ی این دو خدا را مرور کنیم:



کور شده ام از عدالت
و جا نمی شود در کیسه ام     عقل
این سیمِ خاردار
به نشخوارِ سطر سطرِ من و این صفحه
تا سفید
تا موس بوسِ پرده کشیده
 به سمتِ داد
قندیل بسته لوزه هام
عاج در گلویم
و رقصی که موج تا اوجِ بی کسی ست
کم می کند مرا
به خراشِ گلو
در ضربِ این زبان
و زمانی که راست کرد
با پا که پس کشیده عُرف
در مشتِ هر تقاص
 به بطلان و من به خاک
آویز می شوم
باز از قیاس
و زنگ می زنم به مرگ!




تو مثل 'مانند' نیستی
به کارم بیایی
وقتی شبیه تو می شود چیزی
یا بادی که بپیچد
لای پاهام
همین که فوت می شود
لای پاهات
او از تو بهتر است
ولی تو بهتر فوت می شوی
 و در این سطر بوس که می کنی
سوت می زنی حالا
باز جلو می آید موجی



چهره ات از سنگ تراشیده شده است
خونت از زمین سخت
تو از دریا می ایی
همه چیز را چون دریا   
برمی گیری و می نگری و  به دور می افکنی.   سکوت در دل توست
واژه ها را می بلعی
تو تاریکی هستی
سحر برای تو سکوت است
تو همچون صدای زمینی
درنگ سطل چاه
اواز اتش
تلپ افتادن سیب


بیوگرافی

چزاره پاوزه نیز چه زاره پاوه زه (به ایتالیایی: Cesare Pavese) (زاده ۹ سپتامبر ۱۹۰۸ - درگذشته ۱۷ اوت ۱۹۵۰) رمان‌نویس، شاعر، مترجم و منتقد ادبی اهل ایتالیا بود. به نظر بسیاری بهترین رمان او ماه و آتش است.

چزاره پاوزه از چهره‌های مهم ادبی قرن بیستم این کشور است. او از آن دسته نویسندگان ایتالیاست که ادبیات این کشور را متحول کردند. پاوزه سهم به سزایی در شناساندن نویسندگان آمریکایی در ایتالیا داشته‌است.
سبک نوشتار:
آثار تألیفی او مانند تمام هم‌نسلانش متأثر از جنگ‌های جهانی، فاشیسم و جنبش‌های مدرن سیاسی و ادبی است. تاثیر جنگ جهانی، فاشیسم و مظاهر جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کرد، به خوبی در آثارش مشهود است. آثار پاوزه را می‌توان در قالب رئالیست و یا نئورئالیست دسته‌بندی کرد که اکثراً متأثر از فضای اجتماعی پیرامون‌اش هستند. تنهایی و خیانت از موضوعات تکرارشونده در آثار اوست. بسیاری از شخصیت های‌پاوزه در برابر رخ دادها و انتخاب هایشان تنها هستند و قهرمانانش گرچه با دیگران ارتباط برقرار می‌کنند، اما این ارتباط سطحی باقی می‌ماند. از دیگر خصوصیات آثار او این بود که شخصیت‌های داستانی‌اش می‌توانستند جهان‌شمول باشند.


 

مرگ  با چشم‌های تو خواهد آمد

همین مرگ که همراهی‌مان می‌کند

صبح تا شب، بی‌خستگی،

کر،مثل پشیمانی کهنه‌ای

یا عادتی ابلهانه

چشم‌های تو کلام بیهوده‌ای خواهد بود

گریه‌ای خاموش

سکوتی

که هر صبح در آن نظر می‌کنی

وقتی تنها کنار آینه می‌آیی

آه امید محبوب،

آن روز ما هم درمی‌یابیم

که تو زندگانی هستی وعدم.

مرگ همه را به یک چشم نگاه می‌کند.

مرگ

با چشم های تو خواهد آمد

مثل ترک یک عادت،

مثل نگاه کردن در آینه

چهره‌ی  مرده‌ای دوباره عیان می‌شود

مثل شنیدن لب‌هایی فرو بسته

در سکوت

به مغاک

فرو می شویم

 

چزاره پاوزه

فایل شعر2

همراهان گرامی

با کپی کردن لینک زیر و قراردادن ان در قسمت سرچ گوگل می توانید مجله پربار مجله فایل 2شعر کالج را دانلود و مطالعه فرمایید


http://s9.picofile.com/file/8269033976/%D9%81%D8%A7%DB%8C%D9%84_%D8%B4%D8%B9%D8%B12.pdf.html

مجله فایل 1 شعر


همراهان گرامی

با کپی کردن لینک زیر و قراردادن ان در قسمت سرچ گوگل می توانید مجله پربار فایل شعر2کالج را از سایت پیکوفایل pico fileدانلود و مطالعه فرمایید



http://s8.picofile.com/file/8269030926/%D9%85%D8%AC%D9%84%D9%87_%D9%81

%D8%A7%DB%8C%D9%84_%D8%B4%D8%B9%D8%B11.pdf.html

photo_2016-09-27_12-42-27.jpg

ترس ما

تکه کاغذی‌ست

در جیب

"به وویچک هشدار بده

مکانِ خیابان دلوگا خطرناک است"

ترس ما

با بال‌های طوفان برنمی‌خیزد

بر برج کلیسا نمی‌نشیند

واقع‌بین است

شکل بقچه‌ای عجولانه دارد

با لباس گرم

آذوقه

و اسلحه


ترس ما

سیمای انسان مرده ندارد

مردگان با ما رئوفند

آن‌ها را بر شانه‌هایمان حمل می‌کنیم

زیر یک پتو می‌خوابیم

چشم‌هایشان را می‌بندیم

لب‌هایشان را درست می‌کنیم

جایی خشک برمی‌گزینیم

و دفن‌شان می‌کنیم

نه چندان عمیق

نه چندان سطحی

تقابل بین شر و خیر

زرتشت پیامبری است که برای اولین بار از تقابل بین خیر و شر با طرح "دوآلیسم" یا به تعبیر خودش "اهورا و اهریمن" صحبت می ­کند و به طرف­داری از خیر، اخلاق­ گرایی را ترویج می­ دهد.

یکی از دلایل نیچه برای انتخاب اسم "چنین گفت زرتشت" برای کتابش همین اخلاق­ گرایی زردشت بوده است.

نیچه معتقد بود جهان در کل تاریخ از همین افکار زرتشت الهام گرفته است و حتی "مسیح پیامبر" تحت تاثیر اخلاق­ گرایی زرتشت قرار گرفته است.

نیچه به این دلیل که می ­خواست دقیقن در نقطه­ ی مقابل اخلاق ­گرایی خیر و خدا قرار بگیرد فلسفه زرتشت را جهت نقد انتخاب کرد و نشان داد در هر خیرى، شر، و در هر شرى، خیرى هست.

به قول "هایدگر" نیچه با اعلام این­که خدا مرده است آغاز یک پایان را به میان آورد؛ خدایی را در ذهن کشت که خدای "خوبی" بود. همان خدایی که زرتشت در ذهن­ ها ایجاد کرده و رواج داده بود.

نیچه با اعلام مرگ خدا جرقه­ ی زنده شدن بعد دیگری از روح انسانی را زد و به خدای شر زندگی بخشید.

یکی از داستان­هایی که خیلی وارد این حیطه شده و راجع به آن صحبت می­ کند رمان "مرشد و مارگریتا" است.

مسیح در داستان بولگاگف کاملن زمینی است،اهل سوریه است،شخصیتی مشابه و تداعی­ گر مسیح پیامبر دارد. مدعی­ست که حرف­هایش تحریف شده­ اند و دلیل این تحریف را  دخل و تصرف در کتابش می­داند. به سرشت نیک اعتقاد دارد.شیطان برایش قدرتمند و اعجاب­ آور است و توانایی انجام هر کاری را دارد.

شیطان در این داستان فقط در زمان حال قدرتمند است و در زمان مسیح پیامبر قدرتی ندارد.شخصیت مارگریتا در این رمان،با وجود داشتن همسر و زندگی مرفه، عاشق مرشد شده، به ترسش غلبه می­کند و با شیطان هم­دست می­شود تا به همسرش خیانت کند. درحقیقت مارگریتا و مرشد به آرامشی دست پیدا می­ کنند که محصول همدستی با شیطان است.

در واقع شر، در این­جا نیرویی خوب است. متی هم عاشق مسیح شده بود، اما به خاطر اعتقاد به خدای خوبی به ترسش غلبه نکرد وبه آرامش دست پیدا نکرد.نجات دهنده­ ی انسان از سرگردانی در این کتاب ابلیس معرفی شده که مرشد و مارگریتا را به سمت آرامش هدایت می­ کند.


«ره توشه»

با خود چه باید برداریم؟
هرگز نمی توانیم
تصمیم بگیریم؛
 چه بر تن کنیم
 یا چه هنگام از سال
سفر آغاز کنیم.
اکنون اینجا هستیم
با بارانی های نازک
و چکمه های لاستیکی
در سرمایی مصیبت بار
و تندباد...

 در جیب هیچ نداریم
جز ته مدادی  ،
 دو پرتقال و
بلیط های تراموای تورنتو فور
و کش هایی
به دور یک دسته
پوشه سفید کوچک
پر از حقایق مکتوب مهم.

«مارگارت آتوود»


شعری از " مین‌لوانگ"
شاعر ویتنام


سرودهائی که خاموش‌شدنی نیست

بخوان و بگذار بخوانیم
دوباره بخوان تا قلب‌هامان شعله‌ور شود
شاید که خون سوزانِ‌مان سرانجام این زنجیرها را ذوب کند
تا در اعماق سیاه‌ترین شب‌ها
آفتاب برای همیشه بدرخشد.

آنها با چوبدست‌هاشان می‌آیند
در خاموشی یخ زده
در سلول مقفل
و سخنان تهدید بارشان را نثار ما می‌کنند:
«آن ماده سگی که جرأت سرود خواندن داشت کیست؟»

خشمی خاموش جان ما را فرا می‌گیرد.
پاسخ ما سکوتی ارادی است.
پس از تهدید ما و بازجوئی‌ها
ضربات سنگین برمان فرومی‌بارد.
در سراسر پیکر ما، آنهمه گوشتِ از هم دریده و آن همه درد!

آنگاه تو خواهرم،
مغرور ایستادی
فراتر از گلهٔ آدم کشان
که «مرگ بر وحشت! مرگ بر درندگان!»

دست در دست، شانه به شانه:
دیواری از انسان است که تسلیم نمی‌شود.
هنوز آنها نرفته‌اند
که قاه‌قاه ما روشن‌تر از پیش منفجر می‌شود،
و آوازمان شیرین‌تر اوج می‌گیرد.
همگون‌تر با یکدیگر
وبا ضربی قوی‌تر.
خشم عقیم نگهبانان را شکست می‌دهد.

آیا قدرتی اینچنین در پیکرهائی از این گونه نحیف
دستکارِ جادوست؟

روز دیگر
مادرانِ سالخورده
و خواهرانِ کوچکی که هنوز سیزده سال ندارند
همراه دیگران مضروب می‌شوند
تنها به گناه سرود خواندن:
«چه کسی سرود خوانان را رهبری کرد؟»

جواب: سکوتی ارادی است.
در منگنه میان دیوار و زمین سخت
بیهوشی از پا در می‌آیند
و چون به خود باز می‌آیند
در گوشهامان لالائیِ شیرینِ خواهر جهاندیده‌تر
به آرامی می‌لغزد.
بر روی لب‌های لرزان تو، ناگهان
گل سرخ لبخندی می‌شکفد
که هیچ غُل و زنجیری نمی‌تواند زندانیش کند.

برنامه های تازه کالج شعر عبدالرضایی


1) تفکیک تصویرهای شعری چند شعر از مسیح روز دوشنبه

2) بررسی فرم دو شعر از ایوب روز سه شنبه

3) نشان دادن روابط بینامتنی در شعر از آمنه روز چهارشنبه

4)  تفاوت خیال و تخیل از لولیا روز پنجنشبه

5) غلط خوانی چیست و با ذکر مثال از پویان روزِ جمعه

6) برخورد چندتأویلی با شعر از جان صدرا روز شنبه

7) نشان دادنِ سپیدخوانی از دانیال روز یکشنبه

8) بازی زبانی با ذکر مثال روز دوشنبه از فرشاد

9) گارد های برخوردی در مواجهه با خوانش شعر از مهدی نادری روزِ سه شنبه


این سطر را سفید بخوانید
این سطر را کمی سیاه            من سفید می خوانم
رو سیاهم!     لطفا به سطر ِاول برگردید
اقرار کنید    چیزی شنیده اید از هیچ     بنویسید!
به سطر ِبعدی که باز آمدید
             خط بزنید!
 
در همان دفتر که دیشب را  تمام کرد
پاک کن روی آخرین سطر ِهمان شعری ست
که خوانندگان ِ قبلی را سرود    بردارید!
این صفحه را اصلا سفید       چند صفحه بعد را      چه می دانم!
 
اگر روسفیدم کنید و در تمام ِ سطرهایم پاک کن بچرخانید
بعد می توانید سفید خوانی ام کنید
تنها    به بن بست ِاین دفتر که رسیدید   دوباره بنویسید هیچ!
روسیاهم!     پاک کن را تمام کنید اصلا
اصلا     بر آخرین سطری که دارم لطفا مرا بنویسید
    نه !        خط بزنید!      نه!     خط می زنم!

مفهوم "شر"

9lgtrqcnkzlr1x5wce36.png


دیباچه :

هیچ تعریف دقیقی در هیچ حوزه ای ؛چه سیاسی وچه روانکاوی وچه مذهبی از "شر" ارائه نداده اند .درحالی که "شر"اصل زیبایی است."شر"همان "نه بزرگ و سرننهادن به اطاعت محض"است ."شر"نماد عصیان بزرگ است که درنقطه اوج آگاهی به وقوع می پیوندد."شر"نه تنها ضرورت اجتناب ناپذیر هستی که لازمه گریزناپذیر ان است .وهیچ گونه نگاه دوئالیستی را هم برنمی تابد."شرزیباست زیرا که عصیان زیباست"



موضوع: مفهوم "شر" و جایگاه آن در ادبیات و فلسفه

نگارش:جان صدرا

اسرار ازل را نه تو دانی ونه من

این خط معما نه تو خوانی و نه من   "خیام"

با توجه به طرح مجدد موضوع شر,توسط فیلسوفان معاصر,ونقد هایی که به بسیاری از تفاسیر قدیمی وارد است؛مناسبت دارد که به بررسی موضوع بپردازیم و برای بسیاری از امور و مصادیقی که شر نامیده می شود ؛پاسخی ,اگر نه کامل, بیابیم.در بررسی زندگی اجتماعی انسان می بینیم که برخی افراد و یا جوامع از بهترین امکانات اقتصادی,اجتماعی و فرهنگی برخوردارندو گروهی وجوامعی دیگر جز درد و رنج و فقر؛گرفتاری و مصیبت از این جهان نصیبی نمی برند.بلایای طبیعی مثل سیل و طوفان که منطقه ای را زیر ورو میکند ؛یا زلزله و یا آتشفشانی که طومار شهری را در هم میپیچدوگاهی حتی از صفحه ی روزگار محو میکند ؛از یک طرف و مسایل اجتماعی و نظامات دیکتاتوری واستبدادی از طرف دیگر؛ سوالی را طرح می کند که چرااین بلایای طبیعی به وقوع می پیوندد ؟چرا جلادان و دیکتاتو ها برمردم مسلط می شوند؟چرا انسانی ناقص متولد می شود ؟چرا وعده جهنم و عذاب ابدی وجود دارد؟

9lgtrqcnkzlr1x5wce36.png


موضوع: مفهوم شر و جایگاه آن در ادبیات و فلسفه

نوشته : خاطره حاتمی

مفهوم "شر" در قالبی که امروز با آن آشنا هستیم، اولین بار توسط فیلسوف یونانی، اپیکورس مطرح شد.

اپیکورس که طرفدار "نهایت لذت" بود و معتقد بود انسان باید از لذت های زمینی در حدکمال بهره‌مند شود، برهانی را مطرح نمود تحت عنوان "برهان شر" 

اپیکورس نظریه ی خود را با سه شرط ساده مطرح می کند:

بحث گروهی کالج شعر




بحث
گروهی کالج شعر:
ادبیات خیر اندیش و استتیک شر چیست؟
31 شهریور ساعت 22


photo_2016-09-20_11-47-37.jpg


نقد کتاب: دست من است و دست به من می برد.
شاعر: ساقی قهرمانی
منتقد: ایوب احراری

شعر در برخورد به وجود می آید. در تقابل ها و تفاهم هایی که بین ابژه ها  شکل می گیرد؛ حتی وقتی از تنهایی می گوییم.
شاعر این شعر همان نگاه را به تنهایی دارد که قبل از او داشته اند. منظور این است که فضای تازه ای در شعر او که از تنهایی می نویسد تولید نشده است. تنهایی نیز در برخوردها شکل می گیرد، در جمع. درواقع عدم وجود و کم شدن در این مجموعه شعر مورد بررسی قرار گرفته است و تنهایی به این شکل خود را نشان می دهد. اما گاهی مواقع ما با حضور و در تقابل بودن به فضای تازه ای می رسیم و این نوع نگاه می تواند از تنهایی تعریف تازه ای به دست دهد.
در کتاب دست من است و دست به من می برد ما با توصیف روبرو هستیم و تمام شعرها منثور هستند.


photo_2016-09-20_11-47-37.jpg


نقد کتاب: "دست من است و دست به من می برد " از ساقی قهرمان

منتقد :مسیح حسین نژاد


بدون هیچ مقدمه ای ترجیح می دهم به کتاب " دست من است و دست به من می برد " بپردازم ، کتابی که با پرداختن به شعر اروتیک و حتی پورن ایجاد جاذبه و جلب نظر مخاطب می کند.
هرچند این کتاب به جز جسارت و شهامت شاعر در پرداختن به تم سکس و همجنسگرایی و نیز برخی کارکردهای زبانی خاص - هر چند به نظر من کهنه - هیچ مولفه و فاکتور مثبت دیگری نداشته اما به دلیل عدول از هنجارها و تابوهای عرفی و اخلاقی حائز اهمیت است ، اگرچه پرداختن و بررسی این وجه کتاب در این فرصت نمی گنجد.
با توجه به مقدمه ی بالا بدون حاشیه به نکاتی درباره ی ادبیت و قابلیت های شعری کتاب اشاره می کنم:

" فایل شعر "

شماره ی دوم _ شهریور 95 


ناادبیات،ناشعر، گلوبال پوئتری و نومدرنیسم و...  را در " فایل شعر " بخوانید.

"فایل شعر" به همت گروهی از شاعران جوان زیر نظر "علی عبدالرضایی" اداره می شود که از یک تریبون تلگرامى صدای خود را به گوش علاقه مندان به ادبیات، شعر و شعور می رسانند. 

تریبونی جنبشى ، شعری و شعورى براى : 

 انتشار شعر سپید ، نقد و تئورى ادبى ،  برگزارى شب شعر ، کشف استعدادهاى جوان و معرفى شان در رادیو "کالج شعر" .