وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدود سه هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود. در این کالج شاعران و نویسندگانى هم هستند که خیلى نام ندارند، یعنى خیلى هاشان از صفر آغاز کرده اند اما از پایه بتون آرمه پى ریختیم، پله ها را چنان دارند یکى دو تا مى پرند بالا که گاهى حیرت مى کنم از اینهمه تیزى، کم مانده مرا هم بزنند و بیندازند! هرگز اینهمه شاعر و منتقدِ چیزفهم سر برنکرده توى ادبیات تیپاخورده ى فارسى، یکى از یکى بهتر، بالا بلندتر! بااینهمه جنونِ سربالا شعر مریضِ فارسى دوباره جامه خواهد درید، دهه ى هفتاد عشق بود اما با این قواى شعرىِ نامحدود، نیمه ى دومِ دهه ى نود بدل خواهد شد به صحنه ى عشقبازى شعر

پیوندهای روزانه

باید : این دفعه نوبت منه‌
شاید: نمی‌دونم!
هرگز: اصلا نمی شه
هنوز: منتظرم تا بیاد
هرگز :ادامه ندهیم.
می خواهد ولی نمی آید،می بازد
هرگز: دیدین دوستان (با تمسخر)
شاید :نمی دونم چرا ؟
هنوز: بازی نکردیم که؟


حتی از این شعر که حامله‌اش کرده‌ای
درد می‌کشم
آنقدر که هر چه از این کیسه آب‌می‌خورم
باز تشنه تری
و خون‌خوارتر
جفتی‌ست که دل می‌کَند از رگ‌هام
هی دست می‌بری توی سی سالگی‌م
پیدایم نمی‌کنی
هی تاب می‌خوری توی اندامم


پرفسور فایربرنر با دقت موضوع را توضیح می‌داد: «ادراک از زمان بر ساختار جهان استوار است. وقتی جهان منبسط می‌شود در نظر می‌گیریم که زمان به جلو می‌رود؛ وقتی هم جهان منقبض می‌شود، تصور می‌کنیم که زمان به عقب برگشته است. اگر به نوعی جهان را واردار کنیم تا در حالت سکون قرار بگیرد، بدون این که منقبض یا منبسط شود، زمان هم از حرکت خواهد ایستاد.»
آقای اتکینز با شیفتگی گفت: «ولی شما نمی‌توانید جهان را به حالت سکون درآورید.»

نخستین باری که ژان ژنه را دیدم بهارِ سالِ ۱۹۷۰ بود، فصلی تئاتروار آشفته و مغشوش، که انرژی و بلندپروازی‌ها از خیال‌ورزیِ اجتماعی امریکا رها و وارد پیکره‌ی اجتماعی آن می‌شد. آن‌جا همیشه مقداری شور-و-شوقِ جشن گرفتن، فرصت‌های به پا خواستن، و لحظاتی نو در جنگِ با هندوچین خواه در به سوگ نشستن یا در اعتراضِ علیه آن حاضر بود. درست دو هفته قبل از حمله‌ی امریکا به کامبوج، که نقطه اوجِ اتفاقات آن فصل در دانشگاه کلمبیا بود – که، حافظه‌ها را بایستی مجبور به یادآوری کرد، هنوز از تحوّلات سالِ ۱۹۶۸ به‌خود نیامده بود: دورانی که مدیرانِ آن در تردید بوده، استادان در شرایطِ بدی تقسیم‌بندی شده و دانشجویان در داخل و خارج از کلاس به فعالیتِ بی‌وقفه مجبور شده بودند


هر چه گریه می‌کنم
سبک‌ نمی‌شوم
از وقتی که آمدم
شرمنده‌ی زمینم
که سنگین‌ترش کرده ام
خانه‌ام
در محاصره‌ی خانم‌هاست
برای من اما این کتاب‌ها کافی نیستند

نظریات ادبیاتی-عملیاتی

ساختار اولیه، همان نظمی‌ست که نویسنده به ماجراها، حوادث و اتفاقات جاری در داستانش می‌دهد. اما چطور می‌توان تعدادی ماجرا و حوادث را به هم گره زد و به نظم درآورد؟ این‌ها باید چه چهارچوبی داشته باشند؟ چگونه کنار هم قرار گرفته و چه رابطه‌ای باید بین‌شان وجود داشته باشد؟ برای رسیدن به یک ساختار، اول باید داستان را در ذهن‌تان بنویسید و تمام اجزا و مراحلی را که شامل شروع، میانه و پایان داستان است آنقدر در ذهن‌ خود مرور کنید که به طور کامل در ذهنتان حک شود؛ یعنی با المان‌ها بازی کنید، اتمسفر یا آن فضای معنایی را که قرار است داستان در آن اتفاق بیفتد تشریح کرده و تمهید بیاورید، البته این قانون نیست ولی کمک می‌کند به ساختار اولیه متن برسید و داستان‌تان مستحکم شود؛ این تشریح در مقدمه‌ی اولیه یا ورودی، فضای موضوعی داستان را با چند کنش ابتدایی می‌سازد و این کار برخلاف رمان، در داستان کوتاه باید به سرعت انجام شود. شما باید بذر را که همان موتیف و موضوع است، در داستان بیندازید تا رشدش منجر به رشد بدنه‌ی داستان شود؛ بدنه یا همان شاخه‌هایی که دارند رشد می‌کنند همان ماجرای اول است.


جاسم می‌گوید: “الله اکبر! ولک، قد آبادانه” و می‌رود جلوی ریل می‌ایستد تا چمدان‌ها از دستش در نروند.  شیرین این بار مو‌هایش را بلوند کرده. کمی‌ چاق‌تر شده. وقتی بهش گفتم: “می‌خوایم با تور بریم چین.” فوری ُگفت: ” منم می‌‌یام. بانک‌مون با چینی‌ها مراوده داره. من کلی چینی می‌شناسم.” دخترش را نیاورد. مازیار را بغل می‌کند تا شالم را داخل کیف جا بدهم. مازیار با موهای شیرین ور می‌رود. او را از دو سال پیش که برای عید می‌رفتیم استانبول می‌شناسم. داخل صفِ خروجِ فرودگاه تهران، دستِ دخترش را گرفته بود. هر دو، شلوار صورتی پوشیده بودند و کوله داشتند. به جاسم گفتم: “نیگاشون کن، انگار خانومه دست بچگی‌ش رو گرفته.” جاسم گفت: “باز خیالبافی کردی؟” شیرین بند کوله‌اش را جابه‌جا می‌کرد و شالش هی سُر می‌خورد پایین. وقتی که برگشت، خال کنار چشمش، اولین چیزی بود که باهاش آشنا شدم. با نگاهش شکم من را نشانه گرفت و به دخترش گفت: “ببین خاله نی‌نی داره.” لبخند‌ش شبیه یک آشنای دور بود. این شد شروع آشنایی دوساله‌ی ما که هر چه پیش رفتیم، شیرین‌تر شد.


این چمدان لعنتی
کوچک‌تر از آن است
که تمام خاطره‌ها
در آن گنجانده شود
کوچک‌تر از آن
که تمام زیبایی‌ات را
به خاطر سپرده باشم
در این اتاق کوچک
دردها بزرگ به نظر می‌رسند


دارم می‌افتم از تو

تا شعر جور دیگری تأویل شود

زمستان بند پایانی توست

درخت را برای چند سال فروختی

آلبوم را ورق می‌زنم

و در کودکیِ پیر زنی

مترجم: این مقاله‌ی بسیار مهم فصل دوم از کتاب «وضعیت استثنایی» آگامبن است، که گرچه با دیگر فصول کتاب دارای پیوستگی و پیوندی تنگاتنگ است اما به شکل مجزا نیز قابل‌فهم است و ساختاری نسبتا خودبسنده دارد. این بخش از کتاب آگامبن سال‌ها پیش، به همراه فصل مهم دیگری از همین کتاب (که عمدتا درباره‌ی ماهیت اختلاف میان نظریات بنیامین و اشمیت بود) ترجمه شد که در کتاب رخداد، «قانون و خشونت»، به چاپ رسید. در واقع، مترجم بنا بود کل کتاب را به فارسی برگرداند، ولی با بالاگرفتن تب آگامبن در میان مترجمان نوظهور و جویای نام از این کار صرف‌نظر کرد. به هر روی، در این مقاله آگامبن مدّعی است که فهم مفهوم وضعیت استثنایی میسر نمی‌شود مگر با رجوع به مفاهیم و صورت‌بندی‌های اشمیت در کتاب «دیکتاتوری» که پیش از کتاب «الهیات سیاسی» تألیف شد. هدف اصلی تلاش اشمیت در این دو کتاب چیزی نبود جز پیوند دادن وضعیت استثنایی به نظم حقوقی، اما ظاهرا درک این پیوند حیاتی منوط است به بررسی نظریات اشمیت در مورد دیکتاتوری و تمایزی اساسی که او بین دو گونه از دیکتاتوری قائل می‌شود.


زن ، لوئیس را در وقت نهار به خاطر دنیل تاوِنز _زشت ترین مرد کشور_ رها می کند. او و لوئیس در کافه مرکزی شهر، جایی که لوئیس از آن متنفر است ، قرار می گذارند. لوییس میزی را کنار پنجره انتخاب می کند که بتواند جای پارک را زیر نظر داشته باشد. یک کامیون قراضه قدیمی در جایی که او می خواسته پارک کرده و او غر می زند که احتمالا یارو حتی مشتری هم نبوده است. می گوید:
_هیشکی غیر از سوسولا و سفیدای نوپرستِ شاعرپیشه و اسپانیولیای از دماغ فیل افتاده که با این که میتونن یه ساندویچ کوفتی رو تو خونه درست کنن و دوست دارند مثل زن پول خرج کنن این جا غذا نمی خوره.

دیگر نمی‌خواهم
پاهایم که از شورت آویزان
دهان باز کند
رو به چادری
سر پنجره
و فرار کند توی دامنی
که به تنگ آمده


یک آوانگارد، یک انقلابی هرگز نمی‌تواند مردمی باشد. وقتی نام مردم را می‌آوریم از اکثریتی حرف می‌زنیم که پیش‌تر خواسته یا ناخواسته در سرنوشت سیاسی کشورش دست داشته و هرگز اهل نافرمانی و عصیان نبوده در واقع همیشه آن‌هایی که در اقلیت بودند سبب‌ساز تغییر شدند نه مردم که معمولن به اکثریت جامعه اطلاق می‌شود. در اصل مرگ دولت ممکن نمی‌شود مگر با انهدام مردم و تمام آن‌چیزهایی که به علاقه‌های سنتی‌شان مربوط است. می‌گویند در فلان کشور مردم شلوغ کرده‌اند و این دروغ است، هرگز مردم در هیچ کشوری دست به انقلاب و تغییر نزدند بلکه مدام اقلیت‌ها و جمع‌های به ستوه آمده هزینه دادند تا اتفاقی بیفتد. مردم و دولت همیشه در هر کشوری این‌همانی داشته‌اند و دروغ است اگر مدام به اقلیت به ستوه آمده نام مردم می‌دهند. در واقع حکومت‌ها با ابزار مردم است که از طریق انتخابات یا مجراهای دمکراسی کاپیتالیستی به خود دوام می‌دهند، آیا اجتماع نوکیسه‌ها و طبقه متوسط که بدان نام مردم داده‌اند


مدیون آنانی هستم

که عاشق‌شان نیستم

این آسودگی را

آسان می‌پذیرم

که آنان با دیگری صمیمی‌ترند


قیافه‌ها را اگر برداریم  

و در ژست‌های سطر نگذاریم  

اگر سوالی بلند نکنیم  

پاسخی پیدا نمی‌شود  

دیروز را اگر درست تعریف نکنیم  

فردا دوباره تحریف می‌شود 


مامان می‌گوید، چهار پنج ساله بوده که فهمیده بعضی از قالی‌ها دهان دارند، از همان وقت‌ به آن‌ها حساس شده. از روی بافت و رنگ و لعاب‌شان داستان می‌بافد و می‌فهمد چه کسانی آن‌ها را بافته‌اند. مثلن فکر می‌کند قالی‌های روشن و ابریشمی با رنگ‌های شاد را دختران ترگل ورگلی بافتند که می‌خواستند با پولش جهیزیه بخرند و با هر ریشه‌ای که می‌زدند، یاد آغوش جوانکی را مزه مزه می‌کردند. گاهی هم که می‌خواهد من خیالاتش را باور کنم، اول چشمکی می‌زند، بعد به گل‌بوته‌ی کوچکِ قرمزی در حاشیه‌ی باریک قالی پذیرایی اشاره می‌کند و می‌گوید:

اوژن یونسکو زمانی گفته بود «فقط کلمات به حساب می‌آید، باقی همه وراجی است». به اعتقاد اومبرتو اکو عادات زبانی ما سمپتوم‌ها یا علائم مهمی از احساس‌های نهفته‌ی ما هستند. به این اعتبار باید ردپای گرایش‌های فاشیستی را در انواع و اقسام کلیشه‌ها و عادت‌های گره‌خورده با گفتارهای رسمی (اعم از لیبرالی و تئوکراتیک) بازشناسی کرد. مقاله‌ی زیر در ۲۲ ژوئن ۱۹۹۵ نوشته شده؛ تجربه‌ی شخصی نویسنده‌ی ایتالیایی از زندگی تحت نظامی فاشیستی. اکو می‌کوشد ویژگی‌های مشترک همه‌ی نظام‌های فاشیستی را فهرست کند و نشان دهد هر فرد یا گروهی که بعد از این نیز یک یا چند از این ویژگی‌ها را داشته باشد هنوز فاشیستی است. ترجمه‌ی حاضر بخشی از پایان مقاله است که ۱۴ ویژگی آن‌چیزی را توضیح می‌دهد که اکو «فاشیسم ابدی» (در تقابل با فاشیسم به‌عنوان پدیده‌ای مختص به یک برهه‌ی مشخص تاریخی) می‌نامد.


در ساعت دوی بعد از ظهر
درست سرِ ساعت دو بود
که خانه را آب و جارو کردم
در ساعت دوی بعد از ظهر
دوش گرفتم
ریش زدم
درست وقتی که نیم ساعت از دو گذشته بود
گیلاس های شراب را هم ردیف چیدم
و خاموش کرده ام

خیلی چیزهاست که به صورت بازی آغاز می‌شود و شاید مثل بازی هم به پایان می‌رسد.
به گمانم وقتی کنار طرح خودت به تصویر دیگری برخوردی، موضوع خیلی جالب شد. فکر کردی تصادفی است یا کسی هوس کرده باشد. اما بار دوم دیگر فهمیدی غرضی در کار است. از آن به بعد دقیق شدی. حتی دوباره بازگشتی تا نگاهش کنی و در راه تمام پیش‌گیری‌های لازم را هم به کار بستی، خلوت‌ترین موقع خیابان، نبودن ماشین‌های گشت در این گوشه و آن گوشه، نزدیک شدن با بی‌تفاوتی، هرگز نباید از روبرو به دیوارنگاه نگریست. بلکه باید از کنار پیاده‌رو و به طور اریب به آن نگاه کرد. باید وانمود کرد که آدم در ویترین مغازه‌ی مجاور در پی چیز جالبی است و فوراً محل را ترک کرد.


برگردان:سپیده جدیری

آن طرف پنجره، «پریسیلاهس» پنج ساله، چارگوش و خپله، درست مثل یک صندوق پستی (با بلوز قرمز و شلوار چروک مخمل کبریتی آبی)، با ظاهری بسیار زننده دنبال یک نفر می‌گشت که آب دماغ آویزانش را پاک کند .
مطمئناً یک پروانه توی آن صندوق پستی گیر افتاده بود، آیا اصلاً می‌توانست در برود؟ یا اینکه محتویات صندوق‌های پست برای همیشه به او می‌چسبید، مثل والدینش، مثل اسمش؟ آسمان آفتابی و آبی بود . یک تکه فیله سبز «سیلی پاته» توی خیک پریسیلاهس ناپدید شد .
مرد سرش را برگرداند تا با زنش که داشت روی دست‌ها و زانوهایش از در تو می‌خزید احوالپرسی کند .
مرد گفت : «خوب، چطوری؟»
زن گفت : «من زشتم» و در حالی که به پشت روی کتفش نشسته بود ادامه داد: «بچه‌ هامون زشتن».


من هیچ نو‌یسند‌ه‌ای را همانند ارنست همینگوی نمی‌شناسم که در او زندگی و اد‌بیا‌ت بدین‌گونه تنگا‌تنگ با هم عجین شده و د‌رهم گره خورده باشد. در «برف‌های کلیما‌نجارو» زنی به شوهرش می‌گوید: «تو کامل‌ترین مردی هستی که من تا حالا شناخته‌ام.»(۱) کسی- شاید به خود همینگوی- چنین حرفی زده بود و این سخن هرگز از خاطرش زدوده نشد. او می‌خواست نویسنده شود؛ اما از این‌که نویسنده‌ای دمدمی مزاج و بی اصا‌لت باشد، در درون خویش شرم داشت. او در این اندیشه بود که نویسندگی را با رفتار و کردار پیوند زند و تفکر را با عمل مردانه و سخن مردان واقعی زندگی بخشد. صدها حادثه را از سر گذرانده بود، قهرمان دو جنگ جهانی و شکارچی پیروز کوسه ماهی و شیر بود و پرقدرت‌ترین قصه‌های زمان خود را نوشت.
او در یکی از نواحی ساکت و آرام اطراف شیکاگو «اوک پارک(۲)، ایلینویز(۳)» به سا‌ل ۱۸۹۹ متولد شد. پدرش پزشکی کم و بیش موفق بود که انس و الفت زندگی در هوای آزاد و ورزش را به او آموخت.

در مبحث نشانه شناسی؛ به طور مفصل در مورد ارتباط بین نظام دال و مدلولی نشانه‌ها و نحوه‌ی ارتباط آن­ها با یکدیگر در شعر و چگونگی رسیدن آن به ساختار، توضیحاتی داده شد. بحث در مورد سیستم هم‌نشینی و جانشینی را می‌توان در ادامه‌ی مبحث نشانه‌شناسی مطرح کرد.

به اعتقاد فردیناند دوسوسور؛ در زبان دو نوع پیوند، هم‌نشینی و جانشینی وجود دارد و می‌توان کل نظام زبان را در قالب این دو دستگاه قرار داد. همان­طور که می‌دانید، ارتباط دال و مدلولی نشانه‌ها را زمانی می‌توان کشف کرد که ارتباط و پیوندی بین نشانه‌ها وجود دارد؛ چرا که هر نشانه به طور مستقل نمی‌تواند حامل پیام باشد. اما ارتباط و پیوند بین نشانه‌ها را پیوند هم‌نشینی و جانشینی تشکیل می‌دهد و باعث می‌شود شعر ساختار قابل قبولی داشته باشد. در واقع نشانه‌ها به مثابه‌ی مصالح یک ساختمان هستند که به خودی خود تولید شعر نمی‌کنند، اما اگر این مصالح در اسکلت ساختمان (سیستم هم‌نشینی و جانشینی) قرارگیرند، ساختمان شعری یا همان ساختار اثر را تشکیل می‌دهند. بنابراین نشانه‌ها در یک شعر، در بستر سیستم هم‌نشینی و جانشینی می‌توانند به مدلولهای مختلف دلالت داشته باشند و باعث شوند شعر تاویل پذیر شود.

گماشته ام زبان را به خود
لنزم را به نخود
و لوبیای سحرآمیزی را که بالا نمی رود
بی مفعول
نمی روید از همگلویی که قورتش داده ام
این که برهنه ام را به شورت …
یعنی همگورم را دور از خودم بخوابانم
گماشته ادم

آنوشکا- مهدی نادری


در کنیسه تکیه داد به شنبه
نیل از ریملش رفت پایین
چشم‌هاش هیتلر داشت
بیا برگردیم آنوشکا!
تلموت می‌دود زیر انگشت‌هات
موسی هم که نداشت این تورات
کمی از من هنوز منتظر است
که سرزمین موعود را پشت در بگذاریم
و مانده‌ی اورشلیم را زیر تخت چال کنیم


همه منتظر معجزه اند که زندگی شان شاد شود اما تنها عده ی قلیلی که آن را خلق می کنند شاد می شوند، بقیه در اندوه، آب تنی کرده بر این باورند که نابغه نیستند تا خلق کنند.
اما همه نابغه اند! به شرطی که توانایی شان در کاری که می کنند لحاظ شود، نمی شود از یک کبوتر انتظار داشت مثل خر عر بزند.
آدمهایی هستند که بهترین چیزها را پیش رو دارند اما به آن پشت کرده بدترین ها را دست چین می کنند، من یکی از آنهایم! آنهایی که تمام پل های پشت سرشان را خراب کرده اند، هرگز برنمی گردند، فقط پیش می روند.


ماکس وبر (۱۸۶۴-۱۹۲۰) (۱) جامعه شناسی را علم جامعه کنش اجتماعی می دانست. تأکید وی بر انسان واحد و کنشهای او در جامعه، دیدگاه وی را از دیگر صاحبنظران متقدم جدا می سازد. اسپنسر افکار خود را بر تطور کالبد اجتماعی که به نظر وی چیزی همانند بدن موجود زنده است، متمرکز ساخته بود. نگرش مارکس به جامعه، ناشی از اشتغالات ذهنی او درباره ی تضاد بین طبقات اجتماعی در ساختارهای اجتماعی و روابط تولیدی مختلف بود. مرکز ثقل مباحث جامعه شناختی دورکیم، نظم نهادینی بود که موجب لقاء به هم پیوستگی ساختارهای اجتماعی می شود؛ اما به خلاف همه اینها کانون توجه وبر، آن معانی ذهنی بود که اشخاص به کنشهای متقابل خود در چهارچوبهای تاریخی – اجتماعی معین، می دهند. به نظر وبر، رفتارهایی که خارج از این چهارچوب و تهی از معانی فوق باشد، در قلمرو مباحث جامعه شناختی، قرار نخواهد گرفت. (۲)

جوهری که خط‌‌‌‌‌‌ خطی‌ام کرده

در حال ماسیدن است

و یخی که کرده‌ام آن زیر

در حال آب

آبی که می‌شوم

نزدیک‌تر از غروبم

و خورشید


یادداشت مترجم:
«بدون داشتن نظریّه‌ای جامع و ‌راستین در باب جامعه و نحوه‌ی حرکت آن از استالینیسم گریزی نخواهد بود. استالین یک کارشناسِ فوق‌العاده‌ی تاکتیک بود…اما او متأسفانه مارکسیست نبود… استالینیسم در ذات خود تاکتیک را مهم‌تر از استراتژی فرض می‌گیرد، یعنی عمل از جایگاه والاتری نسبت به نظریّه برخوردار است… بوروکراسی‌ که توسط استالینیسم به وجود می‌آید شرّی­ است مخوف و عظیم که جامعه را به خفقان می‌کشاند. چیزها یکسره غیرواقعی­ می‌نمایند و تنها نامی از آنان باقی می‌ماند. توده‌ی مردم درمی‌یابند که نه برنامه‌ای وجود دارد و نه از یک هدف استراتژیک نشانی هست، بنابراین حرکت نخواهند کرد… از این‌رو ما باید بیاموزیم تصمیمات مهم سیاسی را به نیازهای شخصی افراد پیوند بزنیم.» (Marcus & Zoltan 1989: 215-16)
این جملات برگرفته از آخرین مصاحبه‌ی لوکاچ قبل از مرگش در ۱۹۷۱ است. اگرچه او در این مصاحبه تعابیری تند و گزنده علیه استالینیسم بر زبان جاری می‌سازد، در سال‌های میانی دهه‌ی بیست با تبیین فلسفی آرای لنین خود از مدافعان سرسخت دیکتاتوری پرولتاریا محسوب می‌شد. هرچند پس از انتشار اثر معروفش تاریخ و آگاهی طبقاتی مورد بی‌مهری اعضای کمینترن قرار گرفت و ایده‌آلیست خطابش کردند. لوکاچ نمونه‌ی بارز متفکری است که چراغ نبوغ‌اش به واسطه‌ی تن‌دادن به منطق ایدئولوژیک حزبی و زندگی در فضای وحشت عظیم دوره‌ی استالین رو به نقصان گذاشت.

ترجمه: بهروز دهقانی

آقایی که شما باشین، تا اون روز من هیچ کار خلاقی نکرده بودم و از اون وقت تا حالا نکرده ­ام . یعنی اصلا فکرشم نیستم . اما اون شب روراست گشنه ­م بود. اونم چه جور!

دوره ­ی کسادی بود و هنوز کارخونه ­های اسلحه ­سازی وا نشده بود تا دوباره پول­ها به جریان بیفته . هنوز جنگ دوم درگیر نشده بود .

داشتم میون برف، از خیابان صد و سی و سوم رد می­شدم که، یه هو، یه سیاه دیگه که انگاری اونم مث من گشنه ­ش بود جلومو گرفت و گفت:

– می­گم­ ها… داداش!… نمی­خوای پول و پله­ ای گیرت بیاد؟

گفتم: چرا که نخوام؟ به! حرفا می­زنی! اما آخه چه جوری؟

ترجمه:مهشید شریفیان

تنهایی

نه شباهتی به آرام شبِی  دلچسب در خانه دارد

با کرست کمر  آبی لاجوردی بر تن

و خوش آغوشی در بَر

و نه کوپه ی خواب ِ قطاری را می‌ماند