وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدود سه هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود. در این کالج شاعران و نویسندگانى هم هستند که خیلى نام ندارند، یعنى خیلى هاشان از صفر آغاز کرده اند اما از پایه بتون آرمه پى ریختیم، پله ها را چنان دارند یکى دو تا مى پرند بالا که گاهى حیرت مى کنم از اینهمه تیزى، کم مانده مرا هم بزنند و بیندازند! هرگز اینهمه شاعر و منتقدِ چیزفهم سر برنکرده توى ادبیات تیپاخورده ى فارسى، یکى از یکى بهتر، بالا بلندتر! بااینهمه جنونِ سربالا شعر مریضِ فارسى دوباره جامه خواهد درید، دهه ى هفتاد عشق بود اما با این قواى شعرىِ نامحدود، نیمه ى دومِ دهه ى نود بدل خواهد شد به صحنه ى عشقبازى شعر

پیوندهای روزانه

۱۰ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

" فایل شعر "

شماره ی دوم _ شهریور 95 


ناادبیات،ناشعر، گلوبال پوئتری و نومدرنیسم و...  را در " فایل شعر " بخوانید.

"فایل شعر" به همت گروهی از شاعران جوان زیر نظر "علی عبدالرضایی" اداره می شود که از یک تریبون تلگرامى صدای خود را به گوش علاقه مندان به ادبیات، شعر و شعور می رسانند. 

تریبونی جنبشى ، شعری و شعورى براى : 

 انتشار شعر سپید ، نقد و تئورى ادبى ،  برگزارى شب شعر ، کشف استعدادهاى جوان و معرفى شان در رادیو "کالج شعر" .

لینک رادیو کالج شعر

http://yon.ir/g9sQ

رادیو کالج شعر ،صدای تبعید شدگان ،صدای ادبیات نو مدرنیستی،و تنها صدای اموزشی موجود در فضای رسانه ای است ؛که به آموزش تئوریک پرداخته است .

photo_2016-09-20_11-02-44.jpg


علی عبدالرضایی می گوید: "خیلی ها خیال می کنند، آزادی، امنیت است، نمی دانند که اگر اینطور بود زندان آزاد ترین جای ممکن نام می گرفت؛ آزادی تعریفی جز خودِ زندگی ندارد و زندگی، خطر است."

شاعر که نباشی از پوچی ترسیده مدام دنبالِ دلیلِ وجودت می گردی؛

درست است، پوچی خطرناک است، اما خودِ پوچی خطرناک نیست، زیرا که فردی نیهیلیست قبل از اینکه بمیرد مرده است و چشم بسته رو به پرتگاهِ مرگ می ریزد؛ درواقع این فرد زمانی خطر کرد که فکرِ سوار شدن بر اتوموبیل اش را در سر داشت.

من شاعری هستم که خطر می خواهد، آزادی می خواهد؛

مانندِ همان فردِ نیهیلیست که در لبه-ی پرتگاهِ مرگ بساطِ خنده به پا کرده باشد.

به همین سبب تنها یک گزاره بارِ مرا به دوش کشیده زندگی ام را شعر کرده است: " به جهان آمده ام تا خودم را فریب داده دچار معنا شَوَم"

این گزاره، مانندِ شخصی بندباز که روی طناب می رقصد، هم دلیلی ست بر پوچی و هم دلیلی ست بر دلیلِ وجودم که درکِ این قضیه مرا می خنداند

و این یعنی نهایتِ خطر

نهایتِ آزادی...


پویان فرمانبر


سرمتن  

اخیرن یکى از همکارانم در "کالج شعر" پرسید: "تاکنون شعر هزار و سیصد شاعر را بررسى کرده ایم، آخر کالج این همه شاعر رامی خواهد چه کار!؟" گفتم اتفاقن ما چون نیازى به این همه شاعر نداریم، کالج شعر را داریم. گفتم شعر تنه ى درختى ست شناور وسطِ اقیانوس، که وقتى زندگى موج برمی دارد، برخى به آن می آویزند، برخى که شاعرند و خوب می نویسند، امااگر خوب ننویسند، با اینکه مطمئنند شاعرند، نیستند! اینها خیال می کنند که دارند می نویسند اما نمی نویسند، و این فجیع تر از غرق شدن است؛ ما در کالج شعر اینها را نجات می دهیم. کمک می کنیم که دیگر ننویسند یا اگر می نویسند درست بنویسند.  

ما داریم به شعر فارسى بوطیقا می دهیم. حال در شهر شهرِ ایران کم کم دارد سرى بلند می شود تا شعور سر بلند کند. در شهر شهرِ ایران گل می روید، آبِ این گلها را، آفتابِ این گلهارا "کالج شعر" می دهد. حاال دیگر نوبت زمین است؛ وقت است ایران زمین هم جاى مینهاى خود را به این همه من بدهد. زمینِ هر شاعر را خودش شخم می زند؛ دانه هم خودِ اوست. حال

اگر خاکش حاصلخیز باشد می تواند چون سرو، سر بال دهد؛ نباشد هم الاقل می شودمخاطبی که از شعر، شعور می خواهد نه شعار. ما در کالج شعر، شاعر نمی سازیم؛ اساسن نمی توانیم که بسازیم، اما کارى می کنیم که شعور، سرتاسرى شود. حال دیگر هیچ شاعرى نمی تواند ادعا کند که شعر فارسى بوطیقا ندارد و گناهش را به گردنِ این ندارى بیاندازد. بیش از دویست شاعر و منتقد، و در حدود دو هزار پارتیزان فرهنگى از طریق تریبونهاى کالج دارند هر ساعته از شعر، از شعور می گویند. گروه 

تلگرامی مان که هر شبه در آن آتشى برپاست، دارد می رود که تکمیل شود، یعنی تعداداعضایش، همین امروز فرداست که به 

پنج هزار نفر برسد. تاسیس رادیو کالج آسان نبود؛ راه اندازى ش و برنامه سازى، آن هم فراتر از استانداردهاى رایج، دمارمان را درآورد. اما استقبال شما و علاقه ى مخاطبان حرفهاى ادبیات به این تریبون باعث شد که هر بار پیشروتر عمل کنیم و حال دیگر می توانیم مدعى شویم تنها رادیو در دنیاى فارسى زبانیم که دارد واقعن روشنگرى می کند. دو ـ سه هفته است که "نشر کالج" شروع به کار کرده و "وبسایتِ کالج شعر" نیز از دیروز بدل به خانه ى شعر دهه ى نود شد. 

خوشبختانه شماره ی اول مجله "فایل شعر"،بسیار فراتر از انتظار، انعکاس داشت. بسیارى از شاعران و منتقدان حرفه اى، ل

لطف کردند و برایمان کار فرستادند که برخی از آنها انتخاب و در روزنامه ى شعرمان بی شک منتشر خواهند شد. در این مجله اما ردّى از اینگونه آثار نیست؛ چون اینجا عمد داریم تنها به آثار شاعران و منتقدان کالجى بپردازیم.در شماره ی قبلىِ مجله قول داده بودیم که کم کم به مباحث تازه اى چون "ناشعر و ناادبیات"، "نومدرنیسم" و "گلوبال پوئترى" خواهیم

پرداخت. در این شماره به آن عمل کردیم و به این بحثها در شماره هاى آتى نیز ادامه خواهیم داد. هفت بخش مجله ى قبلى را حال به ده دفتر گسترش دادیم؛ "سمینارهاى کالجى" بخش بسیار کوچکى از بحثهایى را شامل می شود که روزانه توسط ادمینهاى کالج شعر، به صورت زنده در گروه تلگرامی مان ارائه می شود. "گزاره هاى یدکى" نیز اختصاص به تعریف ساده اى از اصطلاحات نظرى دارد. "عکسمتن" بخش تازه اىست که در آن گفت و گویى بین گزاره هاى شعرى و تصویر برقرار است.  

در قسمت انگلیسىِ دفتر "ترجمه کالجى"، برگردانِ فارسى را در پىِ متن اصلى آوردیم تا نشان داده باشیم چگونه توقعى از ترجمه ى شعر داریم. و اما "نقد کتاب" را اختصاص داده ایم به بررسى مجموعه شعرهایى که براىاولین بار در اینترنت منتشر 

شده اند و سیاست فرهنگىِ مسلط، در داخل و خارج عمد دارد که هرگز به چشم نیایند ومتأسفانه سیاست سانسور، در اجراى این هدف موفق بوده، طورى که دیگر حتى خودِ شاعران و نویسندگانِ معاصر نیز چنین کتابهایى را در کارنامه ادبىِ مؤلفان شان لحاظ نمی کنند.یک روزى، یک جایى در یک سخنرانى گفته بودم چرا هیچ کشورى حزب شعر ندارد، حال کالج شعر را داریم. 

على عبدالرضایى



‍ 📚📚📚📚📚📚👆👆👆👆👆👆

مجله فایل شعر 2 منتشر شد

تریبون متنی کالجِ شعر

حاصل تلاشِ گروهی از شاعران جوان

زیر نظر علی عبدالرضایی

#poetry_file2 

_______________

📁📁📁📁📁

👇👇👇👇👇

www.kalejsher.com

على عبدالرضایى:

استقبال از شماره اول مجله «فایل شعر» باورنکردنی بود، شماره دوم این مجله هم امروز منتشر خواهد شد. دویست و چهل صفحه ست، در این شماره از ناادبیات و به ویژه ناشعرگفتیم، از باره نومدرنیسم و فراروی ش از پست مدرنیسم نیز. در حال طرح سلسله بحث هایی هستیم درباره گلوبال پوئتری که بخش اول آن در همین شماره منتشر شده. بخش ویژه ای از مجله را اختصاص داده ایم به نقد و تحلیل مجموعه شعرهایی که فقط در اینترنت منتشر شده اند. در این مجله باز هم مثل شماره قبلی، خبری از نامهای آشنا نیست، نامها آشنا نیستند اما اگر بعدها یکی بخواهد درباره شعر دهه نود بنویسد، شک ندارم که بسیار از این نامها یاد خواهد کرد. دوستان جوانم دارند آماده می شوند تا چهره شعرمعاصر را در نیمه دوم دهه نود دیگر کنند. در شعر دهه نود، شاعر بی بته و بیسواد جایی نخواهد داشت.

@aliabdolrezaie

متن:گفتاری در باره "زبان رسمی"

از:

 #علی_عبدالرضایی


زبان رسمى براى اینکه رسمى بماند مدام باید خوش را واکس بزند، زبان رسمىِ هر کشورى حجاب دارد و همیشه فاصله اش را با زبان لوگو و کوچه بازارى حفظ مى کند، زبان رسمى مدام نیازمند رآى و رضایت همگانى ست و ناچار است مدام مقبول بماند پس ریسک نمى کند،. مثلن آنها که در مرکز لندن سکونت دارند شیک حرف مى زنند و کلمات شان آنقدر پاستوریزه ست که گاهى فکر مى کنى تازه از آسمان رسیده اند، برعکس اینها، ساکنانِ محله ى هکنىِ لندن وقتى حرف مى زنند زندگى زمینى را به اکران مى گذارند و به درکِ دردها و زیست هر روزه شان مى رسى. من همیشه شیفته ى شنیدنِ گویش هایى بوده ام که در نقاط مختلف ایران توسط قومیّت ها به کار مى رود، لحن هاى مستترى در این گویش ها کشف کرده ام که تاکنون بسیار به دادِ شعرم رسیده، گویش ها ترسو نیستند، خودشان را واکس نمى زنند و تنها آنچه را که هستند یا دارند رو مى کنند، دیشب داشتم به لهجه بروجنى که شاخه اى از گویش بختیارى ست گوش مى دادم، ضرب المثل هایى در این فایل صوتى به لهجه ى بروجنى طرح شده و بلافاصله به زبان رسمى ترجمه مى شود، اگر در پست بعدى به این فایل صوتى گوش کنید خود متوجه یک گپِ بزرگ بین دو جور گپ زدن مى شوید، اولى خودش را لخت به اجرا مى گذارد اما دومى ناگزیر است تا جاى ممکن خودش را بپوشاند و در حجاب بگذارد، این ماهیّت زبان رسمى ست که مثل زبان ادبى از زندگى دور است، دورى مى کند


@aliabdolrezaie


شعر"هار "

#علی_عبدالرضایی 


من جوان بودم

و مى توانم سگى تازى بود

گازم گرفت

نتوانستم

بعد هم تمام شد

بعد از تو هر چه بود بد بود بد شد

گرچه در ادامه ى بعد

باز هم تو بودى

بعد هم تو بودى

بعدى هم تویى

آنکه خود را به خواب زده بیدار نمى شود

چشمم کج است

دستم کج است

راه تو راست نمى شود

و بااینکه آسمان لاغر است

عاشقى که آدم نیست

عاشقانه تر از گلابى

هنوز کمر باریکِ توست

حیف که دندان ندارم 

گازت بگیرم

غلط مصطلح


خیلى ها هنوز نمى دانند زبان به معناى عامِ کلمه، خود شعرى لایتناهى ست، بسیارى از کتابها یا روزى نامه ها را که وا مى کنى یک کاره مى بینى طى تک سطرکى از گوشه ی اصفهان پریده اند توی ماهور و غلت خورده اند وسطِ دشتی و در گوشه ی ابوعطا چنان شورش را در آورده اند که آدم را گرفتار ِقمر می کنند و مى مانى آب چطور اینهمه سربالا رفته که با چنین اعتماد به نفسِ دهن گشادى قورباغه در بیاتِ اصفهان الویس پریسلی خوانده آن هم با تیترِ درشت!

تقصیرِ خودشان هم نیست، با بد حکومتى معاصریم، تخمِ همه را کشیده اند، وضع چنان وانفساست که در قحطِ ذکَر، خاله اگر خایه داشت خالو می شد! انگار زینب زیادی ست، پیه زیادی به کون شان مالیده اند و دارند فتح ِقسطنطنیه مى کنند! لعنتى ها قدرت دارند، تمام مدیاها دست شان است، آنقدر غلط مى نویسند که رفته رفته گُه کارى شان بدل به عادت شده معمول و مصطلح مى شود. بعد هم که این غلط نویسى ها عمومى شد اگر یقه شان کنى با بادِ هنگفتى در غبغب مى گویند حق با شماست اما دیگر اینها بدل به غلطِ مصطلح شده پس بنا به فتواى ابوالحسن خانِ نجفى درست است! یکى هم نیست به این جماعتِ گوزو بگوید رفتن به مستراح که اینهمه انا انزلنا ندارد. زبان دریاست، مى شود آبش را گل آلود کرد اما شماها از هر طرف گه و فاضلاب بسته اید به این بى زبان و چون تمساح طعمه ى چرب و چیل مى قاپید از سرِ خشکى و فرو مى برید به قعر و در دلِ آب استخوان مى کارید، لااقل از دلفین ها یاد بگیرید که حتى براى خودکشى مى روند به ساحلى تا دریاى فارس به فاک نرود.

 همه مى دانند که من ملانقطى نیستم، با بسیارى از سنت هاى نوشتارى هم مشکل دارم اما بعضى غلط ها واقعن غلط کارى ست، آدم عن اش مى گیرد وقتى اینها را مى خواند، بدهیبت است، لعنتى عین گوز وسطِ نثر عزیزِ فارسى صدا مى دهد و فارت فارت مى رود جلو!

جناب شاعر! آقاى منتقد و نویسنده! هى مترجمِ فارسى نابلدِ زبان ندانِ فرهنگ بازکن و فرهنگباز! جهان دنیا نمى باشد، جهان یعنى همه ى هستى و دنیا مجموعه ى آدمهاست، دنیا که جهان نیست! واقعن درست نمى باشد مى باشد را جاى است یا نمى باشد را جاى نیست یا هست را جاى است یا این "را"ى لعنتى را بعد از فعل بیاوریم، درست نمى باشد که ندانى در زبان فارسى ما اصلن چیزى به اسم مى باشد نداریم!

 طرف سرحلقه ى نویسنده هاى ایرانى ست اما در یکى از دیالوگهاى یکى از داستان هاش مى خوانى" از آشنایى با شما خوش بخت شدم"، جل الخالق! یعنى ایشان هم درک زبانى شان با بقال سرِ کوچه شان که خوش وقت برایش خوش بخت صدا مى دهد تفاوتى ندارد!؟ هستند نویسندگان مطرحى که هنوز نمى دانند اعمال تنوین تنها کلمات عربى را بدل به قید مى کند "ناچارا" دیگر چه صیغه اى ست!؟ شاعر ریش و سبیل دارى کلمه ى "سه قلو" را در شعرش مى آورد بى که بداند دو در دوقلو هیچ ربطى به دو ندارد بلکه کلمه ترکىِ دوقلو ترکیبى ست از دوق و لو که معناى همزادها مى دهد و اینطور نیست که اگر حالا دو را سه بکنیم سه تائىِ مرتبى تولید شود. همین نویسنده اى که چس اش براش بوى نصرالله مى دهد و خیلى هم به نثرش مى نازد براى اینکه بگوید به او شک دارم در جایى نوشته" من به او مظنون هستم"، خدایى مظنون که بر وزن مفعول هم نوشته شده داد مى زند که صفتى مفعولى ست و جاى صفت فاعلى نمى شود ازش کار کشید، مثلن اگر مى خواست چنین عربیک و مشنگ حرف بزند باید مى نوشت من به او ظنین هستم که بر وزن فعیل است و صفتى فاعلى ست، من مشکلى با کاربرد کلمات عربى در زبان فارسى ندارم اما اگر نویسنده اى دوست دارد واژگانش را گسترش دهد بهتر است بر صرف و نحو یا گرامرِ زبان عربى اشراف داشته باشد و بداند آوردن کلمات زبانى سامى در زبانى هند و اروپایى مثل راه رفتن بر طناب پر از ریسک و خطر است، خلاصه اینکه اغلب نویسنده هاى ایرانى به آنچه مى نویسند فکر نمى کنند یعنى اصلن یاد نگرفته اند که فکر کنند، نثر بسیارى از نویسندگان معاصر مملو از چنین اشتباهاتى ست اما جان مادرتان هى جاى است هست ننویسید على الخصوص بى خیالِ این مى باشد شوید که به طرز فجیعى بوى بیسوادى و بلاهت مى دهد


کانال على عبدالرضایى

@aliabdolrezaie


«ملاقات هفتگی» 


گوشیِ آیفون را که برداشت صدای نازی گفت ماریا هستم


- خوش آمدی سارا! بیا بالا!


روبروی آینه ی قدّی ایستاد که دستی به سر و رویش بکشد. چیزی نگذشت که صدای درِ ورودی در آمد


- هر دفعه خوشگل تر می شی


- مرسی


- چرا موهاتو کوتاه کردی حیف نبود!؟ 


- احتمالن منو با یکی اشتباه گرفتین، من ماریام!


- دفعه ی قبل خیلی زود رفتی ، نشد پذیرایی کنم


- شما حالتون خوبه!؟


- مهم نیست سارای نازم ، تا من میزو بچینم لباس ات رو اون اتاق در بیار


- ببخشین من زیاد وقت ندارم باید زود برم 


دست کرد توی جیب شلوارش، چک پولی صد هزاری کشید بیرون و داد دستِ ماریا


- با این پول دیگه می تونی همون پیرهنی رو که پارسال توی پاساژ کوروش دیده بودیم بخری


ماریا بسته ی پولی از کیفش درآورد و سی اسکناس هزاری از آن جدا کرد تا باقیِ پول را پس بدهد


- مثل اینکه یادت رفته عزیزم، قیمتِ اون پیرهن مقطوع صدهزار تا بوده 


ماریا هم که انگار از دست و دلبازی مرد خوشش آمده بود اسکناسها را همراه چک پول و یک مرسیِ ریز توی کیفش گذاشت و بعد هم خیره شد به قابی که بر دیوار آویخته شده بود و پرسید آقا صاحب اون عکس کیه؟

مرد هم که از بی تفاوتی ماریا کلافه شده بود با صدای بلند گفت تو واقعن توی این شغل مسخره گم شدی یا منو گیر آوردی!؟ بعد هم جستی زد آن طرف ماریا که آسان تر به عکس چشم بدوزد. حالا چشمهاش مثل عدسی دوربین عکاسی زوم شده بود روی صورت زیبای توی قاب، پاهاش را کامل دراز کرد، دست چپ اش را آرام روی سر ماریا گذاشت و فشارش داد تا برود پایین! حالا مرد با چشمهای بسته در دالانِ لذت می دوید ، راه ها بازتر شده بودند، جاده ها درازتر، حالا با اینکه نزدیکِ قله بود ، باز داشت می دوید که ناگهان داد زد جآاااااااان! بسّه سارا بّسه! بعد هم نیم غلتی زد و بر پهلوی راست، رو به دیوار دراز کشید.

- می دونی سارا ، من با خیلی ها بودم اما این فقط تو بودی که شروعم کردی، ادامه م دادی و می دونم که بالاخره تمومم می کنی. کنار تو حتی مرگ لذت بخشه، همیشه وقتی کنارمی، مثل یه اسب وحشی توی دالان تنگ و تاریکی چهار نعل می تازم، اونقدر می رم که بعد به قله می رسم و از اون بالا مثل یه قطره ، یه قطره ی زلال پرتاب می شم پایین، آخه چرا پیش ام نمی مونی؟ واسه چی با من زندگی نمی کنی؟ « حالا اشک سراسر صورت مرد را خیس کرده» . مطمئنم که تو هم عاشق منی، والا هر جمعه درست سر ساعت هفت با یه ریخت و قیافه تازه نمی اومدی پیش ام، تو منو دوست داری مگه نه!؟ با توام سارا! زندگی با منو دوست داری مگه نه!؟ ... سرش را برگرداند.... سارا باز رفته بود

مارکسِ آنارشیست

بعد از قریب یک قرن تحریف، کم کم دارم صداى پاى چپ واقعى را حوالىِ مرزهاى ایران مى شنوم، خوشحالم که آنارشیسم چون اژدهایى شادان کم کم دارد واردِ ایران مى شود، دیگر توى دستِ جوانِ ایرانى پرچمِ مذاهبى چون مارکسیسم، لنینیسم، استالینیسم، مائوئیسم و حتى تروتسکیسم نمى بینم، انگار تاریخ مصرفِ پیامبرانى چون مارکس، انگلس، لنین، استالین، مائو و حتى انور خوجه به پایان رسیده باید جشن گرفت. به سیلویا گفتم دیگر این شبها را هلاک نکن! آرلن چون غولى تک چشم مدام بیدار است، بیا تا مى توانى با من بخواب که آنارشیسم به حالِ ساده محتاج است، باید بى خیالِ گذشته شد! متأسفانه على رغم علاقه اى که به تروتسکى دارم و او را منشویکى لیبرو مى شناسم که اى کاش بلشویک ها نیز مى شناختندش معتقدم دیگر تئورى "انقلاب مداوم" به کار نمى آید و حتى بخاطر آوردنش جز مصرف فضاى خالىِ سلولهاى مغز نیست، ولى معتقدم یعنى تأکید مى کنم حکایت مارکس از همه شان جداست، نباید او را فراموش کرد، هنوز به طرز فجیعى تازه ست، باید او را خورد حتى با پوست، زیرا اولین مخالفِ مارکسیست ها خودش بارها گفته که خودِ اوست، مارکس در بسیارى موارد تحتِ عنوانِ کمونیسم، کارى نکرده مگر بازتعریفِ آنارشیسم! بى شک آنجایى که سنگِ رهائىِ کارگر را به سینه مى زند تحت تاثیرِ گودوین است، و آنجا که به انحلالِ دولت فکر مى کند پرودونیستى تمام عیار! مارکس بى برو برگرد یکى از معمارانِ مهم اتوپیاى آنارشیستى ست، او اولین آنارشیستى ست که نقش دمکراسى را در تکوینِ دولتِ بورژوایى برملا کرد، اگر مارکس دمکراسىِ آمریکایىِ توماس همیلتون را غلط خوانى نمى کرد و تنها به سن سیمونِ معلم گوش مى سپرد حالا فاصله ى بین لوکلاس ها و هایکلاس ها کهکشانى تر بود، اگر او به نقدِ اقتصاد این تنها آبشخورِ دولت ها نمى پرداخت چگونه نوآنارشیسم مى توانست به بانک ها این تنها مرکزِ فرماندهىِ دولت ها یورش ببرد، نه! زود است بى خیالِ مارکس شویم، او را دوباره باید بخوانیم اما این بار مارکسِ آنارشیست را