وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدود سه هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود. در این کالج شاعران و نویسندگانى هم هستند که خیلى نام ندارند، یعنى خیلى هاشان از صفر آغاز کرده اند اما از پایه بتون آرمه پى ریختیم، پله ها را چنان دارند یکى دو تا مى پرند بالا که گاهى حیرت مى کنم از اینهمه تیزى، کم مانده مرا هم بزنند و بیندازند! هرگز اینهمه شاعر و منتقدِ چیزفهم سر برنکرده توى ادبیات تیپاخورده ى فارسى، یکى از یکى بهتر، بالا بلندتر! بااینهمه جنونِ سربالا شعر مریضِ فارسى دوباره جامه خواهد درید، دهه ى هفتاد عشق بود اما با این قواى شعرىِ نامحدود، نیمه ى دومِ دهه ى نود بدل خواهد شد به صحنه ى عشقبازى شعر

پیوندهای روزانه

۴۷ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

 گزیده ای از کتاب " انارشیست ها واقعی ترند "

وقتی شاعر یا نویسنده‌ای، وقتی می‌نویسی همه هستی و هیچ­کس نیستی! پس امروز من به عنوان یک هیچ­کس حرف می‌زنم، بدون اینکه بخواهم جانب گروهی را بگیرم. دیروز آقای بنی طرف با خوانش چند سطرِ بزرگ علوی، نتیجه گرفت که علوی و اصلن اغلب نویسنده‌های ایرانی ضد عربند! اشتباه ایشان این است که نمی‌داند کار نویسنده آینه­گردانی‌ست. آن را نشان می‌دهد، بعدش هم به آن "آن" بدل می‌شود بدون اینکه حتی ربطی به "آن" داشته باشد. مشکل نویسنده ایرانی فقط عرب‌ها نیستند، بلکه مشکل فرهنگ عربی و استعمار فرهنگی عرب‌ها‌ست.


زیبایى منشى نو دارد، تازه­ ست. زیبایى جوان است و شاعر جز به زیبایى دل­بستگى ندارد. او همیشه بیست ساله­ ست حتى اگر دویست سال عمر کرده باشد و این را جامعه هرگز برنمى­ تابد چون ضدِّ زیباست، ضدِّ خلق که جز زیبایى دلیل ندارد. جامعه را اخلاق پدید آورده اخلاق را جامعه؛ این هر دو شرط لازم و کافىِ یکدیگرند! اخلاق آرشیوى ­ست از فنونِ رام کردن و مدام علیه شاعر بوده که اگر وحشى نباشد نمى ­تواند زیبا باشد. یک شاعر واقعى همیشه جوان مى­ ماند چون مى­ داند جوانى ربطى به سن ندارد. آن­که ایراد مى ­گیرد فلانى بیست سال از تو کوچکتر است، بویى از شعر نبرده، بهتر که دکش کنى؛ امثال او محال است نویسنده ­اى چون آلن رب گریه را که در هفتاد و چند سالگى معشوقى هیجده ساله داشت و آن را جار مى ­زد درک کنند!

معرفی شاعران جهان

آنا آخماتوا یکی از آن شخصیت‌هایی است که می‌شود در خلال زندگی‌اش سرنوشت یک نسل خاص را تحلیل کرد؛ نسلی که با انقلاب اکتبر در کشور روسیه خیلی سریع و ظرف چند سال همه آرمان‌های انقلابی‌اش از او دور می‌شود و باید شاهد کشته شدن، آوارگی و سکوت بهترین فرزندانش باشد. یکی از این فرزندان، آنا آخماتوا بود؛ زنی که همه زندگی‌اش را از همان سال‌های اولیه در قالب شعر معنا می کرد و نگاهش به جهان اطراف، یکسره شعر بود؛ شعری ناب و شخصی.

«آنا آندرییونا گارنیکو» زن جوانی که وقتی خواست شاعر شود، نام مادربزرگش را وام گرفت، چون پدرش می‌ترسید شاعر بودن فقط در تصور او وجود داشته باشد و چیزی در چنته‌اش نداشته باشد و چنان این توانایی را به پدرش ثابت کرد که نام مادر بزرگش برای همیشه در تاریخ ثبت و نام پدری‌اش در غبار زمان به فراموشی سپرده شد. جد مادری او احمدخان نام داشت و از خان‌های تاتار و از نسل چنگیز بود. اسم او به روسی آخمات تلفظ می‌شود و همین اسم است که بعدها آنا آن را برای خودش انتخاب کرد. 


"احتمالات"

سینما را ترجیح می‌دهم
گربه‌ها را ترجیح می‌دهم
بلوط‌های کنار رود وارتا را ترجیح می‌دهم
دیکنز را به داستایفسکی ترجیح می‌دهم
خودم که آدم‌ها را دوست دارد
بر خودم که عاشق بشریت است، ترجیح می‌دهم
ترجیح می‌دهم نخ و سوزن دمِ دست‌ام باشد
چون ممکن است لازم‌اش داشته باشم

                                    

یک جاى مخفى در سیاست، فرهنگ، على ­الخصوص در ادبیات فارسى هست که باید لو برود؛ حسادت آن­جا سازماندهى مى­ شود، دروغ، ریا، زیرآبزنى، غرورِ بی­جا و بلاهت آن­جا!

هنوز "من" تنها عنصرِ غایب در ادبیات فارسى­ ست. داخل و خارج، پیر و جوان هم ندارد؛ همه پشتِ یک نقاب که اسمش"ما"ست مخفى شده­ اند. ایرانى بدتر از افغانستانى، تاجیک گُه تر از این هر دو! همه هم دارند فقط نِق مى زنند، کسى کارى نمى­ کند.

"دوازده سال "

خطی که بر جای ماند
درست از آب در آمد
خانه  ات در پاریس ...
یادداشتی مانده در دستانت

سه دفعه نفس کشیده از میانش
سه بار درخشیده  ...

لال می کند
کر می شود
و پشت نگاه مان
گلی سمی می بینیم
در عمق تمام
حرف ها و
 ترکیب ها

مشکلات روشنفکرى ایرانى - آنارشیست ها واقعی ترند
 
پیش از آن که درباره معضلات روشنفکرى ایرانى حرفى بزنم باید بگویم به عنوان یک سوسیال آنارشیست تعریف تازه اى از چپ ارائه داده ام که به طور مفصل به آن مى پردازم. چپ و راستى که در ایران  از آن یاد می شود، هر دو رویکردى سنتى دارند و بیشتر در پى قدرتند و فقط به دنبال جایگاه در دو سمت مجلس حکومت هستند. احتمالن مى دانید که دو واژه چپ و راست ابتدا در انگلیس باب شده و به دو گروه از نمایندگان مجلس انگلیس اطلاق مى شد که مخالف هم بودند و در دو سمت مجلس مى نشستند، ولى من چپ را آن نیروى روشنفکرى مى دانم که به هیچ وجه خواستار حکومت و در پى قدرت نیست و مدام منتقدِ آن است. من از بیست سال پیش شیفته آنارشیسم هستم چون با رییس و رهبر و حکومت مخالف است.
حال به بحث اصلی بپردازیم.
 برای اینکه معضلات روشنفکری ایرانی را بررسی کنم، به طور کلی روشنفکری ایران را به دو دسته تقسیم می کنم: اول ـ روشنفکری راست که سنگ سرمایه¬داری را به سینه می زند. دوم  روشنفکری چپ که نقشی در بازی های قدرت مرکزی ندارد و بیشتر درگیر نوستالژی ست و همیشه در حال دفاع است تا نظریه سازی! پس اجازه بدهید اول به روشنفکری معطوف به سرمایه داری ایرانی بپردازم.


آنارشیست ها واقعی ترند - علی عبدالرضایی


این کتاب حاوی متفاوت ترین تفکرات چندین ساله ی علی عبدالرضایی ست که در 194 صفحه گرداوری شده و در مهر ماه 1395 توسط نشر کالج شعر منتشر شده است.

لینک دانلود

تمهید 

نوزده سالم بود، در یکى از انجمن­ هاى معروف تهران داشتم غزلى مى­ خواندم با ردیفِ "به کیرم" که ناگهان مجرىِ توده­اىِ جلسه فریاد زد: "سوسولِ آنارشیست گم شو!" آن روز همه از او حمایت کردند، یعنى جز حسین منزوى و سرهنگ قصرى که اخلاقى­ تر از او تا امروز ندیده­ ام، متأسفانه بقیه غزل­ سراها با بادِ بى جهت موافق بودند! آن روز آن­قدر صدام کلفت نبود که از جلسه بیرون­ شان کنم پس خودم بیرون شدم! بعد از آن، کارم شده بود خراب کردنِ چنین جلساتى و لذتِ جنسى بردن از آنارشیست خوانده شدن! دیگر با آنارشیست آن­قدر همنام شده بودم که هر مقاله ­اى را درباره­ اش مى­ دیدم دوکوچى مى­ خوردم ولى هر چه مى­ خواندم هیچ ربطى به حقیقت آنارشیسم نداشت!

حماقت


تاریخ حماقت من چندین و چند جلد خواهد شد

برخی خود را وقف آن می کنند که علیه آگاهی کاری کنند

مثل پرواز پروانه ای که دانسته

باز به سمت شعله شمع می رود

دیگرانی که راه هایی برای سرکوب عصبیت را می آزمایند

نجوایی کوتاه که گرچه هشداردهنده است را نادیده می گیرند


دیدار

مه سایه انداخت روی شهر
قطار ها به تندی از بخار رد شدند سر به زیر
صورتی
تابید از پنجره
سرخ مثل گلبرگ ی از شقایق
سایه تاجی گذاشت روی پلک
ان حلقه های طلا...ارام کردم خودرا
مات م زد:


                  باب دیلن برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات 2016

باب دیلِن (به انگلیسی: Bob Dylan) (با نام کامل رابرت آلن زیمرمن Robert Allen Zimmerman زاده ۲۴ مه ۱۹۴۱ در دولوث، مینه‌سوتا)، خواننده، آهنگساز، شاعر، و نویسندهٔ آمریکایی و برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۲۰۱۶است. وی که در سبک موسیقی بومی آمریکا به فعالیت می‌پرداخت، در دههٔ ۱۹۶۰ میلادی به سبک راک روی آورد و اشعار عاشقانهٔ راک اند رول روز را با اشعار ادبی و روشنفکرانهٔ کلاسیک در هم آمیخت. دیلن در پدیدار شدن سبکی در موسیقی به نام راک بومی (Folk Rock) در اواسط دههٔ شصت بسیار تأثیرگذار بود و به شکسپیر هم‌نسلان خود شهرت یافت. بعضی از کارهای دیلن به عنوان سرود جنبش‌های اجتماعیِ دههٔ ۶۰ مطرح شده‌است.دیلن در پنج دهه اخیر در موسیقی آمریکا به عنوان یک پدیده مطرح بوده‌و یکی از تأثیرگذارترین چهره‌ها در موسیقی معاصر آمریکا به حساب می‌آید.


         چارلز بوکوفسکی

دو دائم الخمر" نوشته ی چارلز بوکوفسکی
مترجم : داریوش شرعی

 لینک دانلود

بیوگرافی :
هاینریش کارل بوکوفسکی (به انگلیسی: Heinrich Karl Bukowski) (زاده ۱۶ اوت ۱۹۲۰ - درگذشته ۹ مارس ۱۹۹۴) شاعر و داستان‌نویس آمریکایی است.
نوشته‌های بوکوفسکی به شدت تحت تأثیر فضای شهر لس‌آنجلس است که در آن زندگی می‌کرد. او اغلب به عنوان نویسندهٔ تأثیرگذارِ معاصر نام برده می‌شود و سبک او بارها مورد تقلید قرار گرفته‌است. بوکوفسکی، هزاران شعر، صدها داستان کوتاه، و ۶ رمان، و بیش از پنجاه کتاب نوشته و به چاپ رسانده‌است.
بوکوفسکی در سال ۱۹۲۰ در شهر آندرناخ آلمان در خانواده «هِنری کارل بوکوفسکی» به‌دنیا آمد. مادرش «کاترینا فِت»، که یک آلمانی اصیل بود، پدرش را که یک آلمانی-امریکایی بود، بعد از جنگ جهانی اول ملاقات کرد.



کتاب " آب لاکو" حاوی اشعار کوتاهی از علی عبدالرضایی در قالب عکسشعر توسط نشر کالج در مهر ماه 1395منتشر شد

لینک دانلود


سپهر رضایى در این کتاب، علاوه بر چند شعر چاپ شده عبدالرضایى، بسیارى از شعرهاى کوتاهِ منتشر نشده اش را تنِ عکس هایى کرده چیدمان ویژه اى را ارائه داده ست.
 دو ژانر ادبى و هنرى در این کتاب کنار هم نشسته اند اما هیچ عکسى در آن به توضیح شعر نپرداخته و هیچ شعرى ترجمه ى عکس نیست، بااینهمه گفتگوى خلاقى در هر صفحه ى کتاب، بین دو ژانر شعر و عکس برقرار است و همین خصیصه به کتاب "آب لاکو" شخصیتى خودویژه بخشیده ست.







کتاب " آب لاکو " اثر علی عبدالرضایی طی ساعات آینده توسط نشر کالج منتشر خواهد شد.


تا بخواهى رادیکال است اما از نوع بند تنبانى! همان­قدر که به حکومت مى­ تازد، مردم را ناز مى­کند. نازشان را مى­ کشد چون گاو است و نمى­ فهمد همین مردم یعنى توده­ى گاو و گوسفندهایند که آن حکومت را ساخته­ اند. تا بخواهى رادیکال است اما قربان مردم مى­ رود چون مردم یعنى رأى و طرفدار و لایک بیشتر! او رادیکال است اما جز به سود بیشتر فکر نمى­ کند براى همین بندتنبانى­ ست، اپورتونیست است و امثال او گوشت گله را نمى­ خورند فقط پوست­شان را مى­ کَنند! البته او تقصیر ندارد، ایرانى­ها همه به فکر سودِ بیشترند؛ غافلند سودِ بیشتر آن­ها را وارد اکوسیستمى مى­ کند تا در نهایت در خودشان فرو کند! اشتباه نکنید! من مخالف رادیکالیسم نیستم؛ باید به طرز فجیعى رادیکال بود. رادیکالیسم خوب است اما راه میانه ندارد، باید رادیکال بود ولى فقط به طرزى فجیع.

علی عبدالرضایی

یازده مارس 2016

 

 

 



کتاب " دیله گپ " تازه ترین کتاب علی عبدالرضایی
این کتاب حاوی 112 یادداشت در 142 صفحه در مهر ماه 1395 توسط نشر کالج منتشر شده است.

دانلود کتاب
تمهیدی بر کتاب " دیله گپ " :

نام علی عبدالرضایی را همیشه با دنباله خوانده بودم. دنبال ه­ای از کلمات که چیزهایی را به او نسبت می­ داد. شاعر، نویسنده، نظریه­پرداز ادبی و فکرپرداز. این آخری همیشه برایم جالب، مرموز و هیجان انگیز بود. فکرپرداز، تا همین چند وقت پیش برایم تنها یک عنوان دهان پُر کن بود، تا این­که با علی عبدالرضایی آشنا شدم و پای بحث­هایش نشستم و با او هم­کلام شدم. در همین بازه زمانی نه چندان بلند چیزهای جدید زیادی از او شنیدم و با نوع نگاه متفاوتی آشنا شدم که تنها می ­توانست حاصل یک چیز باشد؛ فکرپردازی.


با بهشتی در جیب

نا دسترسی را اندازه میکند

و سرخوردگی

چون خریداری

به قیمت میدهد

بدونِ پولِ سیاهی در جیب

کمی نمک بریز

به اندازهی نیشگونی یا سرانگشتی        کف

photo_2016-10-06_20-55-34.jpg2.jpg


کتاب "دیلِ گپ" تازه ترین اثر على عبدالرضایى طى ساعات آینده توسط نشر "کالج شعر"  منتشر خواهد شد





فرانتس کافکا (به آلمانی: Franz Kafka) (زاده ۳ ژوئیه ۱۸۸۳ - درگذشته ۳ ژوئن ۱۹۲۴) یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان (که زبان نگارشی آلمانی داشت) در قرن بیستم بود. آثار کافکا در زمرهٔ تأثیرگذارترین آثار در ادبیات غرب به شمار می‌آیند.

فرانتس کافکا به دوست نزدیک خود ماکس برود وصیت کرده‌بود که تمام آثار او را نخوانده بسوزاند. ماکس برود از این دستور وصیت‌نامه سرپیچی کرد و بیشتر آثار کافکا را منتشر کرد و دوست خود را به شهرت جهانی رساند. پُرآوازه‌ترین آثار کافکا، رمان کوتاه مسخ (Die Verwandlung) و رمان محاکمه و رمان ناتمام قصر هستند. اصطلاحاً، به فضاهای داستانی که موقعیت‌های پیش‌پاافتاده را به شکلی نامعقول و فراواقع‌گرایانه توصیف می‌کنند —فضاهایی که در داستان‌های کافکا زیاد پیش می‌آیند— کافکایی می‌گویند.



جلو قانون، پاسبانی دم در قد برافراشته بود. یک مردِ دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولی پاسبان گفت که فعلا نمی تواند بگذارد که او داخل شود. آن مرد به فکر فرورفت و پرسید: آیا ممکن است که بعد داخل شود؟
پاسبان گفت:
ممکن است؛ اما نه حالا . در قانون  همیشه چارطاق باز بود و پاسبان جلوی آن قدم می زد، مرد خم شد تا درون آن جا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت:
اگر اینجا آنقدر تو را جلب کرده سعی کن که بگذری؛ اما به خاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرین پاسبان نیستم. جلو هر اتاقی پاسبانان تواناتر از من وجود دارند، حتی من نمی توانم طاقت دیدار پاسبان سوم بعد از خودم را بیاورم.

photo_2016-10-05_10-00-21.jpg

به لب‌هایت، خون

به چشم‌هایت، دود بکش
و نگران نباش
پیراهنت بوی باروت می‌دهد
به‌جای عطر یاس
که موهایت آن‌قدر خسته است
که با هیچ بادی بلند نمی‌شوند
بیرون بیا
دست تکان بده
نه به خبرنگارانی
که شبیه جوخه‌های اعدام  زانو می‌زنند روبه‌رویت
به دوربین یک تک‌تیرانداز
به یک تانک که زوم کرده روی خانه‌ات
لبخند بزن
 
مهم نیست
عکست گرفته خواهد شد یا نه
فکرهایت تاریک خواهد افتاد یا روشن
شاعر خواهی آمد یا...

تنها زیبایی تو می تواند
آرایش این جنگ را بهم بزند

حسین رضایی


photo_2016-10-05_10-00-21.jpg


"و شعر میتوانست زخمی باشد،که هیچگاه سر باز نکند"
 
باید یکی از ما دو تن صندلی را می کشیدیم
با تیغ های پنهان در مشت
چکاوک های غمگین زیر پیراهن
تو قهوه می ریختی
و تا سرد شود روی اشیاء اتاق ملافه می کشیدی
ماهواره هر پنج دقیقه کاندوم های تاخیری را تبلیغ می کرد
از حمام بوی گوشت پخته می آمد
و بلندگوها اعدام ها را اعلام می کردند

باید یکی از ما دو تن عجله می کرد
ما عجله ای نداشتیم


(تیمارستان)

می خواستم
باشعرها
باصدایی که داشتم ونخواندم
دل دختری راببرم
که عروسک هایش رابیشترازمن دوست داشت
هرشب با یکی از آن‌ها می خوابید
به مادرش میگفتند
خانم جان!
این دخترت عاقبت به خیری ندارد
یک روزاگرازدواج کرد
یا سرزا می رود
یا جفتش را آل می برد
حالا هرخونی که از این درختها می چکد


لوکوموتیو
جان کوفرون
ترجمه:یاسمن بهمن آبادی
تام زنجیر را کشید و سوت قطار ، جمعیت را از ریل آهن دور کرد . جیم ، ترمز را رها کرد و ما به سمت بارستو به راه افتادیم . من آتشدان را پر و دیگ بخار را نیز چک کردم و نشستم تا یک سیگار بپیچم . هوای بیرون خیلی سرد بود و همینطور که قطار ، پت پت کنان از شهر دور می شد ، تکه های بزرگ برف به شدت به درختان حاشیه ریل آهن برخورد می کرد . سفری آسان به سمت کنار دریا در پیش داشتیم .
تام دوست نداشت من داخل لوکوموتیو سیگار بکشم . او رو به من گفت " خوش ندارم اینجا سیگار بکشی " . به همین خاطر من در حالیکه تاب می خوردم بیرون رفتم تا سیگارم را آنجا روشن کنم . پیستون ها به سمت بالا و پایین حرکت می کردند و از دودکش قطار ، دودی سیاه رنگ بیرون می آمد که پشت سر قطار کشیده می شد . همین که من به سمت کنار قطار سرک کشیدم حس کردم چیزی در واگن عقب باربر حرکت می کند . دود آنقدر غلیظ بود که نتوانستم خوب نگاه کنم ، به همین خاطر بقیه سیگارم را به طرف درخت ها انداختم و داخل لکوموتیو رفتم . من به تام گفتم که چه دیده ام اما او حدس زد که احتمالا یک توده برف بوده که از روی درخت ها پایین افتاده است . او گفت " فقط یه تیکه برف بوده که از درختا ریخته پایین " .

شب شعر " وایتکست"



شب شعر صوتی " وایتکست"

ویژه ی شاعران بزرگوار افغانستان

چهارشنبه چهارده مهر در سوپر گروه " کالج شعر علی عبدالرضایی"

[
شعری از پل هوور

ترجمه:علی قنبری

"شعرهایی که ما می توانیم بفهمیم"

اگر میمونی ماشین سواری کند
در کنار ردیفی از ستونهای رو به دریا
و درختان نخل در سمت چپ حلبی باشند
ما این را نمی فهمیم

ما شعرهایی را می خواهیم که بفهمیم
ما خدایی را می خواهیم که هدایتمان کند
گلها و درختان را دوباره نامگذاری کند
صحنه را با رنگ نشانه گذاری کند

کاری کند که پرنده مهمان ها را دعوت کند
ما شعرهایی را می خواهیم که بفهمیم
نه سیاه مستانی که علاف اند
کنار یک آرمادیلو،نه نیستی در هم آمیخته
که می رسد به یک آهنگ
نه دویدن به درون و بیرون دیوارها
بر زبان خشک یک دهان
نه چماق ها، نه دختر ،نه دریا که حرکت کند
با سرعتی قابل توجه، در کنار خویش
و آبی همچو آبی، در کنار خویش و هنوز
نه سوسمارهای روی میز که دستهای محض می شوند.
ما شعری می خواهیم که بفهمیم

آثار انگشت بر روی لباس مادر
درد شکنجه، دانشمندان
لطفن نه خرگوش ، خارج کردن خرگوش
از یک کلاه زرد، نه شیپور عقب نشینی
 رو به چندین مایل نه بیابان نه باد
ما این را نمی فهم.



ﻗﺪﻡ ﭘﯿﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭ!
ﺷﻨﯿﺪﻩﺍﯾﻢ ﮐﻪ ﻧﯿﮑﻤﺮﺩﯼ؟ !
ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺧﺮﯾﺪ،
 ﺍﻣﺎ ﺑﺮﻕ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ
 ﮐﻪ ﺑﻪ
ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ،
ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺧﺮﯾﺪ.
ﺗﻮ ﭘﺎﯾﺒﻨﺪِ ﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﯾﺸﯽ .
 ﻭﻟﯽ ﭼﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﯼ؟

ﺻﺎﺩﻗﯽ ﻭ ﻧﻈﺮﺕ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ .
 ﭼﻪ ﻧﻈﺮﯼ؟

ﺷﺠﺎﻋﯽ . ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﮐﻪ؟
ﺧﺮﺩﻣﻨﺪﯼ . ﺑﻪ ﻧﻔﻊ ﮐﻪ؟
ﺗﻮ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺳﻮﺩ ﺷﺨﺼﯽ ﺧﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﯼ .
 ﭘﺲ ﺳﻮﺩ
ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺭﯼ؟
ﺩﻭﺳﺖِ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺴﺘﯽ .
 ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻪ؟
ﭘﺲ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺑﺸﻨﻮ...

ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯿﻢ ﺩﺷﻤﻦ ﻣﺎﯾﯽ، ﺗﻮﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ
ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯾﻢ.

ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﺱ ﺍﺭﺯﺷﻬﺎ ﻭ
 ﻭﯾﮋﮔﯿﻬﺎﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯼ،
ﺗﻮﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯾﻢ .
ﻭ ﺑﺎ ﮔﻠﻮﻟﻪی ﺧﻮﺑﯽ،
ﺍﺯ ﺗﻔﻨﮕﯽ ﺧﻮﺏ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺷﻠﯿﮏ
ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ .

ﻭ ﺑﺎ ﺑﯿﻞ ﺧﻮﺑﯽ،
 ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﺧﻮﺏ،
 ﺩﻓﻨﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ .

«برتولت برشت»

ترجمه ی شعر "ابدیت"



 قیافهام را در حالِ پرقافیهای که قبلن ملاقات کردهام

 هر وقت که درآینه احساس میکنم 

 می

                بی

                                 نم

 شده گاهی که برگردم

 به همان آدرسِ تهِ همان دهه

 و حقیقت     دنیا...   

 هه!

 عجب نمکی دارد این خاک!

 تنها         خودش را مالِ کسی میداند

 که هیچکس نمیداند از کجا آمد

هیچکسی شناور     

 در فضایی رقیق  

              چون مه


دیونیزوس مربوط به بُعدِ شورشی، غیر منطقی و بدوی ذهن است. (مثلن شاعرهایی مثلِ رمبو یا مایاکوفسکی که حسِ شورشی و آزادی دارند این قوه پررنگ تر است)

دیونیزوس اساسن مردی بی پروا، بدوی و دارای حالتِ شور، شوق، حرارت و زندگی بود. بنابراین اشعاری که دارای این خصوصیات باشند، این قوه در آن­ها برجسته ­تر است. اما آپولون با منطق و عقلانیت سر و کار دارد. در واقع زمانی که بحثِ تعقل پیش کشیده شود قوه­ ی آپولون وارد میدان می ­شود.

در فلسفه­ ی غرب معمولن برای نظریه پردازی از خدایان اساطیرِ یونان استفاده می­ کردند. (همان­طور که نیچه از دیونیزوس و آپولون استفاده کرد)

پس ما برای آشنایی با این تئوری مجبور هستیم که افسانه­ ی این دو خدا را مرور کنیم:



کور شده ام از عدالت
و جا نمی شود در کیسه ام     عقل
این سیمِ خاردار
به نشخوارِ سطر سطرِ من و این صفحه
تا سفید
تا موس بوسِ پرده کشیده
 به سمتِ داد
قندیل بسته لوزه هام
عاج در گلویم
و رقصی که موج تا اوجِ بی کسی ست
کم می کند مرا
به خراشِ گلو
در ضربِ این زبان
و زمانی که راست کرد
با پا که پس کشیده عُرف
در مشتِ هر تقاص
 به بطلان و من به خاک
آویز می شوم
باز از قیاس
و زنگ می زنم به مرگ!