وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدود سه هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود. در این کالج شاعران و نویسندگانى هم هستند که خیلى نام ندارند، یعنى خیلى هاشان از صفر آغاز کرده اند اما از پایه بتون آرمه پى ریختیم، پله ها را چنان دارند یکى دو تا مى پرند بالا که گاهى حیرت مى کنم از اینهمه تیزى، کم مانده مرا هم بزنند و بیندازند! هرگز اینهمه شاعر و منتقدِ چیزفهم سر برنکرده توى ادبیات تیپاخورده ى فارسى، یکى از یکى بهتر، بالا بلندتر! بااینهمه جنونِ سربالا شعر مریضِ فارسى دوباره جامه خواهد درید، دهه ى هفتاد عشق بود اما با این قواى شعرىِ نامحدود، نیمه ى دومِ دهه ى نود بدل خواهد شد به صحنه ى عشقبازى شعر

پیوندهای روزانه

۶۴ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

دانلود کتاب

سبزی


نمی گذارد بخوابم
نشسته روی من
لای موهای سینه ام
که یک در میان سفید شده
سبزی پاک می کند


***

نگویید


اگر او را دیدید
نگویید که چشمانم خیس است
و در اشک هام
فقط عکسِ اوست که تکثیر می شود
به او نگویید
نگویید که دارم می میرم
دارم
می میرم



نشسته روبروی پنجره ام تنها

کاج؛

مرسی ادب‌ترین درخت زمین .

سنگین‌تر از این‌هاست که گل‌های صورتی بدهد

و مثل من

توی باغ نیست مطلقن

 این روزها که شیشه می‌زند باران

ادکلانش بوی کتاب می‌کند.

مرا فقط کلمات می­ شناسند و من فقط با کلمات رفیقم. همیشه با شعر رقابت داشتم، فقط با شعر! هرگز به هیچ شاعری حسادت نکرده ­ام، حتی به ناظم حکمت که در این خانه یک اتاق داشت، فقط من این­جا زندگی می­ کنم، توی این صفحه مادر پیدا نمی­ کنی، پدر وجود ندارد. جای آن­ها در ذهنم مار می­ لولد و در دلم قورباغه ­ای که هر چه می­ جهد می­ خورد به دیوار و برمی­ گردد. هی تو که پشت این مانیتور نشسته می­ خواهی داستانی بنویسی که جمله­ ی اولش گم شده، دنبال فعلی می­ گردی فراری که وقتی تو را دید، بزند به چاک و زیرِ خودکارت مثل شیطان دنبالش بدوی، برسی به ته، تهِ این داستان که جمله­ ی اولش مثل تو گم شده پیِ فردا می­ گردد! پیش از آنکه بیایی پدربزرگت رفته بود، مادر­­بزرگ هم کمی دیرتر، بعد عموها، عمه­ ی مهربان و خاله­ هات ... همه رفتند! فقط تو این­جا زندگی می­ کنی، هی کلمه!

 


                                                      اروتیکا            اروتیکا       



مجموعه شعر اروتیکا تازه ترین اثر علی عبدالرضایی توسط نشر کالج منتشر شد

لینک دانود


خوش به حالت حوا

خودت بودی و آدم

آدمی نبود

که تنهات کند



http://www.kalejsher.com/publication.php


ماه

بسیار بودم با زنى از ماه زیباتر
از ماهِ لیلِ چارده یک پرده لیلاتر
بد کرده ام با خود براى ماه پتیاره
از بس شنیدم ماه یا از ماه زیباتر
اسمش فقط در رفته بدتر از منِ بدنام
از ماه عمرن من ندیدم بى سر و پاتر
جز لکه اى روشن نشد تف بر لباسِ شب
آورده بالا شاعر این لکاته بالاتر
سیّاره اى خشک است و یک نم هم ندارد آب
کرده ست استفراغ او را بعدِ وُدکا تر
وقتى که نزدیکش شدم توى خودش گم شد

آنارشیست ها واقعی ترند

دانلود کتاب:

http://kalejsher.com/publication.php

شاعر غرورِ زبان است، وجدانِ زمان است، او اگر شعور نسازد به تاریخ مى ­بازد. شاعرِ بى شناسنامه به درد لاى جرز دیوار هم نمى­ خورد. کى گفته که باید کورکورانه به انکار تاریخ برخیزد؟ این چه اطوارِ ابلهان ه­ایی ست که مُدِ روز شده!؟ این روزها انگار رسم شده برخى مثل جاسوس­ ها بگردند توى شعرها پیتوک بگیرند و با هیبتِ مردانه مثل پرى بلنده داد و قال راه بیندازند: فلانى فاشیست است، بی سارى نژادپرست!

و این بلاهت را چنان به اوج برسانند که ناگزیر شوند از عرب ­هاى بیابان­ گردى که در صدر اسلام به ایران یورش آوردند تا آن بلاد اسلام بیاورد دفاع کنند! اسم خود را هم مى­ گذارند کمونیستى که فعال حقوقِ بشر است! چند سالى­ ست که به تیتر فعالِ حقوقِ بشر، وقتى کنار اسمى مى­ آید بدبین شده­ ام.

               

مرد سوار قطار پرمسافری شد؛ مردم مثل ماهی های کنسروی به هم تکیه داده بودند، او درکوپه ای را باز کرد؛ بلافاصله از درون کوپه در را بستند. مرد دوباره در را باز کرد. مردی چاق را همراه دو زن دید که حسابی جا خوش کرده بودند؛ هرکدام بچه ای در بغل داشته و تکان تکان می دادند. مرد چاق با دلخوری گفت «در را ببندید، اینجا کوپه معلولین جنگی است.»

مسافربه ناچار مدتی مثل ماهی کنسروی در راهرو دوام آورد؛ حدود دوساعت؛ سپس با تلاش بسیار دوباره در را باز کرد وگفت «خیلی ببخشید! این صندلی ها خالی هستند. اصلاً شما مدارک لازم همراهتان هست؟» هربار که در باز می شد، مرد چاق هم از جایش بلند می شد: «چطور مگه، همین طوری نمی شود فهمید؟ شما نمی توانید وارد این کوپه بشوید جانم!» مسافرکه مرد جوانی بود نگاهی جدی به صورت او انداخت و پاسخ داد: « واقعاً شما متوجه نیستید که این رفتار تان نوعی بی ملاحظگی است؟ »

تاکسی - امی لاول



از کنارت که می روم
جهان از حرکت می ایستد
همچون طبلی خاموش
تورا می خوانم پیشِ چشم ستارگان آویزان و فریاد می کشم بر فراز باد
خیابان ها یکی پس از دیگری
پشت سر گذاشته می شوند
و میان من و تو فاصله می اندازند
چراغ های شهر چشمانم را می زنند
و دیگر نمی توانم چهره ات را ببینم
چرا باید ترکت کنم؟
تا خود را با لبه های تیز شب مجروح کنم؟


When I go away from you
The world beats dead
Like a slackened drum.
I call out for you against the jutted stars
And shout into the ridges of the wind.
Streets coming fast,
One after the other,
Wedge you away from me,
ANd the lamps of the city prick my eyes
So that I can no longer see your face.
Why should I leave you,
To wound myself upon the sharp edges of the night?
Amy Lowell

 

امی لاول
برگردان: حدیث حسینی


ساعت پنج - لورکا

 
زخم و مرگ
در ساعت پنج عصر
درست ساعت پنج عصر بود
پسری پارچه ی سفید را آورد
در ساعت پنج عصر ...
سبدی آهک، از پیش آماده
در ساعت پنج عصر ...
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر ...
باد با خود برد تکه های پنبه را هر سوی
در ساعت پنج عصر ...

لحظه - اکتاویز پاز

کیست که از آن جا، از آن سو، بازش می‌آورد
به سان نغمه‌یی به زنده‌گی باز گشته؟
کیست که راهش می‌نماید از نُه‌توهای گوش ِ ذهن؟ ــ

به سان لحظه‌ی گم شده‌یی که باز می‌گردد و دیگر بار همان
حضوری است که خود را می‌زداید،
هجاها از دل خاک سر به در می‌کشند و
بی‌صدا آواز می‌دهند
آمین گویان در ساعت مرگ ما.

بارها در معبد مدرسه از آن‌ها سخن به میان آوردم
بی‌هیچ اعتقادی.
اکنون آن‌ها را به گوش می‌شنوم
به هیاءت صدایی برآمده بی‌استعانت از لب.

دسته‌ای از مفاهیم، تعریف خاصی ندارند و معنای آن‌ها در قالب‌های مختلف، نیاز به بررسی و کشف دارد. شهود از آن دسته است. شهود در معنای لغوی، بر مشاهده کردن، به عینیت رسیدن و ظاهر کردن دلالت می‌کند. همچنین، شهود به دو دسته‌ی حصولی و حضوری تقسیم می‌شود.

شهودی که با علوم اکتسابی، خرد و اطلاعات رابطه دارد و یا به بیان ساده‌تر، هر کشفی که از طریق دانش خود شخص و نتیجه گیری‌هایش در محیط تخیل به دست آید"شهود حصولی" یا "علم حصولی" نامیده می‌شود.

بخشی از شهود، حضوری است، که غالبن به سلوک عرفانی مربوط می‌گردد؛ علم یا شهودی که در پیامبران، عرفا و متصوفه مشاهده می‌شود، از این گونه است. این قسم از شهود حالتی است که اصطلاحن"اشراق" نامیده شده و به مشاهده‌ی "حال یا مقام" خاصی در یک لحظه، بدون هیچ واسطه‌ی مادی دلالت می کند؛ که این حالت نوعی حالت شیزوفرن به حساب می‌آید

 

ابتدا می بایست موضوع و موضع خود را مشخص کنیم؛ بدین معنی که "متافیزیک" چیست؟ و منظور "دریدا" از طرح "متافیزیک حضور" چیست؟

 

اصولن در متافیزیک شما با نوعی "غیاب" مواجه هستید و زمانی که از "غیاب صحبت به میان بیاید، پای "کاستی" نیز به مسئله باز می شود که آن "کاستی حضور" نامیده می شود؛ همانطور که زمانی که از "زیبایی" صحبت می کنید چیزی تحت عنوان "زشتی" را از آن منها می کنید.

این دوتایی هایی که در مقابل یکدیگر قرار دارند، این نقد دوآلیسم، اساس طرح "متافیزیک حضور" است.

حال "متافیزیک حضور" به چه معناست؟

در کل فلسفه غرب گفته می شود که معنا در کلام حاضر است؛ بدین معنا که زمانی که شما کلمه ای (دال) را بیان می کنید، به چیزی اشاره می کنید که از آن یک صورت، یک نقش در ذهن شما وجود دارد که آن مدلول است.



یک مرد داستان مردی به نام آلساندرو پاناگولیس است،که از زبان همسرش نقل می شود.در واقع اوریانا فالاچی یک مرد را در قالب نامه ای به آلکوس زندگی این مبارز یونانی را را باز گو می کند. الکوس یا همان آلساندرو پاناگولیس که بیش از سی سال پیش به مبارزه با پاپادوپولس دیکتاتور نظامی یونان – بر می خیزد و دز این راه بازداشت می شود.در دوران بازداشت به وحشیانه ترین شکل ممکن شکنجه می شود و سرانجام در دادگاه به اعدام محکوم می شود. اما به دلیل فشار بین المللی و حمایت مردم کشور های مختلف اعدام نمی شود در نتیجه حکم اعدام او منجر به حبس ابد می شود.آلکوس یک بار از زندان فرار می کند ولی دوباره دستگیر و در شرایط سخت تری زندانی می شود. توصیف های این کتاب درباره زندان انفرادی به گونه ای است که خواننده تمام وحشت و سختی های یک سلول انفرادی را لمس می کند

نورى که می‌پاشد مانیتور

عاشق شده در خواب هاش

مه زده توی دید

روشن انداخته سرِ فانوس

کولاک کرده با انگشت

بر ساحل کیبورد

چشم بسته روی خودش

عکسِ جنازه ای

سوخته‌ در آغوش

غرق است توی سند

ریخته سن در خاطره‌هاش

که داد بزند مرگ

آی آدم‌ها

یک نفر می‌سپارد من

اما زنگ می‌زند مانیتور

"نور، صدا، تصویر

 حرکت!"

 

برق رفته بود از خانه

یکى داد ‌می‌زد توى تاریکى

سرِ تصویری

قاب شده بر مبل

دریا که مرگ ندارد در مانیتور

دارد!؟

 

 

مجتبا دارابی


........


نشسته روی پنجره چشم
هر چه می زنم نمی بیند
با دستی به آن باریکی
پرده می کشد از خانه
به هم می خورد باز
 تماشای بی پرده
تا آبی بدهد بی نگاه
به گلدانی این ور خیابان
که اگر دست بکشد از...
 نرفته می آید
از روی چراغ می پرد
از پشت پا به هر چه سر راه
و تا دلش راه بدهد
 می زند به آشپزخانه
چنگ در بشقاب ها
یکبار
دوبار
سه بار
لعنتی
بس است دیگر!


ایوب احراری


مصاحبه با بهنود مکری 

پاییز ۱۳۹۰

شما چه دلایلی برای خروج از ایران داشتید؟ چه عواملی شما را تشویق کرد که مهاجرت کنید؟ علت چه بود؟

 

شاید پیوستن به جنبش "گلوبال پوئتری" یا به بیانی دیگر، فرار از سانسور، از روشنفکری شعاری و بسط روشنفکری شعوری ایرانی. نسل ما معروف است به شاعران دهه هفتاد؛ یعنی اگر شما انقلاب اول را انقلاب نیما فرض کنید و شاملو را انقلاب دوم، در دهه هفتاد انقلاب سوم اتفاق می­ افتد و من به عنوان کم­ سن و سال­ ترین عضو از بنیان­گذاران آن. از آن­جایی که ادبیات فارسی ماهیت جهانی نداشت، کمتر ترجمه می­ شد یا کمتر مطرح بود، بنابراین مجبور بودم که مسیر فعالیت­ هایم را به سمت ادبیات خارج از ایران تغییر دهم. به طور کلی، مهم­ترین علت آن، همان­ طور که گفتم، پیوستن به جنبش "گلوبال پوئتری" بود.

 

مهاجرت چه تاثیری در اشعار شما داشت یا به عبارتی، چه جنبه های تازه­ای به کار شما اضافه کرد؟

با کسی ک می‌زنم به زخمی حالا

لعنتی لا ...

"لامصب عجب تنی" می‌شدم برات

در نیستی‌ات سوارخم

که با چیزی پر نمی‌شود دیگر

گوش نمی‌دهی که

با دره‌ای که از من

هی دارد پرت می ...

"می‌میرم برات"

از تخت خاب

تو که سرت نمی‌شود

این سر که انداخته‌ام از موهام پایین

باز دارد کوتاه می‌آید

که باز کوتاه بیایی

برای که همیشه یک سر و گردن از همه بالاتر

از وسط نصفم کنی با لمسی

توی این گرداب که می‌بلعد

زل زده به من از لای کمد

دکمه‌ی پیراهنت

که سالهاست

باز نمی‌شود با دستی ...

نقد شعر

 

یکی از خصیصه‌های این شعر مصنوعی نبودن آن است. اما از سرشاری هم برخوردار نیست، یعنی شاعر برای ادامه ی شعر، موتیف کم آورده است. در واقع شاعر فقط از زبان و آنچه که اندوخته‌اش است، استفاده کرده و دیالوگی با جهان بیرون از خودش ندارد.

یکی دیگر از خصوصیات متن، استفاده از کلماتی با کارکرد دوگانه است مثل:

کسی یا کُسی  که می‌زنم به زخمی حالا

یکی از مولفه‌های ادبیات نو‌مدرنیستی تمایل به علمی بودن و علمی نگاه کردن است. قبل از اینکه به این موضوع بپردازیم باید نشان دهیم چه رابطه‌ای بین شعر و ادبیات با سایر علوم مانند فیزیک، شیمی، ریاضیات و... برقرار است.

یکی از تصورات غلطی که بین همه‌ی ما به خصوص قشر تحصیل کرده جامعه وجود دارد، این است که شعر را اغلب با غزل، مثنوی، ترانه و...  می‌شناسند و آن را برای سرگرمی دنبال می‌کنند نه برای تفکر؛ که این یک تلقی بسیار غلط است. اخیرا در آمریکا حدود 50 محقق و دانشمند آزمایشی به منظور فهمیدن این که کدام علم تاثیر بیشتری روی فعالیت مغز می‌گذارد انجام داده‌اند؛ یا به بیان دیگر مطالعه‌ی کدام حیطه‌ی علمی سرعت مغز را افزایش داده و انرژی بیشتری از مغز می‌گیرد.

برای این منظور جمعیت آماری بزرگی تشکیل داده شد و به آن‌ها سوالات مربوط به فیزیک و ریاضی برای حل کردن، متون شیمی، فلسفه، رمان و شعر برای مطالعه، و به برخی از افراد فیلم برای تماشا دادند. در واقع از هر ژانر به این افراد مطالبی داده شد و سرعت مغزشان را حین انجام هریک از این فعالیت‌ها اندازه‌گیری کردند. جالب اینکه متوجه شدند این تعداد وقتی در حال خوانش شعر مدرن هستند (منظور شعر به معنای واقعی مدرن است که شامل غزل و مثنوی و شعرهای کوتاه و ساده‌انگارانه نمی‌شود) سرعت مغزشان بسیار فراتر است. از این رو معمولن نخبه‌های یک جامعه هستند که شعر می‌خوانند. یعنی کسانی که تمایل شدیدی به تفکر دارند و اهل فکر هستند، بیشتر سراغ شعر می‌روند و این دقیقن برخلاف تلقی‌ست که بین ایرانی‌ها وجود دارد.

 

نقلِ کشتار صنوبر نیست         نوبر کال است

بار بر دار و درختِ صفوی حمّال است

سبز شالی شد و دور کمر سّید گشت

سرخ، سیبی شد و گندید    چه وقتِ حال است؟

هی نگویید پسِ پرده به حلاّج ارادت دارد

پاسداری که اناالحق بزند دجّال است

این دولو آمده هیچ است اگر هالو نیست

ورقش رو شده کی گفته طرف تک­خال است؟

بمگو سّیدِ اولادِ پیمبر اهلی‌ست

پدر اصلیِ این آل­پرستان دال است

تا همین سنگ که در ذهن شما پرت شده

سخنرانی علی عبدالرضایی

بحث فضا زمان متنی در ادبیات نومدرنیستی


تا دقایقی دیگر شروع می شود...


ورود به تلگرام کالج شعر

 

متاسفانه کسانی که بنیه ی علمی خوبی ندارند، نمیتوانند بهره ی چندانی از مطالب این بحث ببرند. اما تلاش برای درک این مبحث برای رسیدن به دید تازه در درک ادبیات و نوشتار لازم است.

در این بخش بیشتر به مطالعه‌ی ساختار می‌پردازیم. در ادبیات درک ساختار شرط لازم و کافی برای درک پیوند و رابطه است. بدیهی است که کشف رابطه‌ها و پیوندها در بررسی ساختاری هر اثر ادبی و هنری نقشی کلیدی دارد. به این دلیل که رابطه‌ی بین اجزاست که ساختار را تولید می‌کند.

مثلن در شعر و داستان نمی‌شود یک سطر را مثل نتی جدا افتاده در دل اثر در نظر گرفت. حتا اگر سبب لذتی لحظه‌ای در خوانش شده باشد. وبای شعر معاصر قرار دادن چند سطر زیبا در شعری بدون ساختار است که مخاطب عادی را در شناخت شعر و شاعر به اشتباه می اندازد، در صورتی که شعر بی‌ساختار اصلن شعر نیست.


در خواب
به درختی برخورد
زیر آن خانه اش را ساخت
از درخت عصایی تراشید
عصا سرنیزه اش شد
سرنیزه تفنگش شد
تفنگ توپخانه اش شد
توپخانه بمبش شد
بمب بر خانه اش فرو افتاد و
درخت را از ریشه درآورد
و او کنارش ایستاد و بهت زده نگاه کرد
اما بیدار نشد...

......

هفت بچه!

بالاخره شما چند تا بچه دارین؟
- هفت تا!
دو تا از زن اولم
دو تا از زن دومم
دو تا از زن سومم
و یک بچه ی خیلی خیلی کوچک هم از خودم دارم!

 

 ارنست یاندل
برگردان: فرهاد سلمانیان


به آن‌هایی که عاشق‌شان نیستم
خیلی مدیونم.
 
 احساس آسودگی خاطر می‌کنم
وقتی می‌بینم کسِ دیگری به آن‌ها بیشتر نیاز دارد.
 
 شادم از این که
خواب‌شان را پریشان نمی‌کنم.
 
 آرامشی که با آن‌ها احساس می‌کنم،
آزادی که با آن‌ها دارم،
عشق، نه می‌تواند بدهد،
نه بگیرد.
 
 برای آمدن‌شان به انتظار نمی‌نشینم،
پای پنجره، جلوی در.
 
مثل یک ساعت آفتابی صبورم.
می‌فهمم
آن چه را عشق نمی‌تواند درک کند،
و می‌بخشایم
به طوری که عشق ، هرگز نمی‌تواند.
 
 از دیدار، تا نامه
فقط چند روز یا هفته است،
نه یک ابدیت.
 
مسافرت با آن‌ها همیشه راحت است،
کنسرت‌ها شنیده می‌شوند،
کلیساها دیده می‌شوند،
مناظر به چشم می‌آیند.
 
و وقتی هفت کوه و دریا
بین‌مان قرار می‌گیرند،
کوه‌ها و دریاهایی هستند
که در هر نقشه‌ای پیدا می‌شوند.
 
 از آن‌ها متشکرم
که در سه بعد زندگی می‌کنم،
در فضایی غیرشاعرانه و غیراحساسی،
با افقی که تغییر می‌کند و واقعی است.
 
آن‌ها خودشان هم نمی‌دانند
که چه کارهایی می‌توانند انجام دهند.
 
عشق درباره‌ی این موضوع خواهد گفت:
«من مدیون‌شان نیستم».
 

شعری از ناظم حکمت


دیر هنگام
در شبی پاییزی
پر هستم از کلمات تو

کلماتی ابدی
مانند زمان ، همانند ماده

برهنه ، چنان چشم
سنگین ، به سان دست
و درخشان ، همانند ستاره ها

کلمات تو ، سوی من آمدند
کلماتی از قلب  ذهنت
از پوست و استخوان ات

کلمات ات ، تو را آوردند
آن کلمات
مادر
زن
و دوست بودند

کلمات تو
امیدوار
غم انگیز
مسرور
و قهرمان بودند

کلمات تو
انسان بودند

ناظم حکمت

                                          آنارشیست ها واقعی ترند


یک سیاستمدار فقط آن­جا به هوش احتیاج دارد که بخواهد بلاهتش را ترویج کند، براى همین تمام رؤساى جمهورِ دنیا یا ژورنالیستند یا ژورنالیستى معاون اول­شان است. آقاى خامنه ­اى که واحد دشمن ­سازى را با هیتلر پاس کرده از وقتى که رییس جمهور شده بر این نکته واقف بوده و با اینکه از زبان­شناسى هیچ نمى­ داند، سمیولوژیستى قهار است که از نشانه­هاى شمایلى بهترین استفاده ­ها را مى­ کند. این ژورنالیست ژنى از شیطنتى شیطانى برخوردار است که در فجیع­  ترین وضعیت هم بى­ خیالش نمى شود. آقا این بار هاشمى را خوب کوک کرده به او حال اصیل انگلیسى داده تا همه را براى رأى سلبى هم که شده پاى صندوق بکشاند. هم هاشمى هم خاتمى از این لحاظ این بار در انجام مأموریت­شان موفق بودند و باعث شدند ملت شهید پرور به داوطلبان خبرگان تهران لیستى رأى دهند تا امید از دست نرود اما شیطنتِ خامنه­ اى بالاخره باید یک جایى گل کند. پس ناگهان جنتى تهِ لیست برگزیدگانِ خبرگان تهران مى­ نشیند تا نفرت سراسرى از او که مردم را پاى صندوق کشانده احساس نکند به پیروزى رسیده امیدشان بدل به کشک شود! از طرفى خامنه­ اى موفق شده توسط هاشمى، مصباحِ جاه طلب را که مى­توانست فردا مزاحم اصلى رهبرى مجتباى جوان باشد از میدان خارج کند تا نرخ امید در بیت رهبرى صعودى باور نکردنى داشته باشد. همیشه ملتى که امیدش را از دست بدهد ترجیح مى­ دهد بخوابد، ایرانى­ها نخوابیده ­اند، فقط خودشان را به خواب زده ­اند، براى همین محال است بتوانى بیدارشان کنى. متاسفانه هر چه صدایت را بالا ببرى صداى خر و پف­شان بلندتر مى ­شود و همین بى­ خیالىِ مردمى ما نویسنده­ هاى ایرانى را دچار افسردگى کرده است و جز تنهایى انجام نمى­ دهیم؛ البته هیچ نویسنده­ اى در هیچ کجاى جهان شاد و خوشبخت نیست اما وقتى واقعن احساس بدبختى مى­ کند که بدبختى را نتواند بفهماند.

حالا حکایت من است که هرگز مردم مخاطبم نبوده­ اند و جز خطاب به الیتِ ایرانى ننوشته­ ام.

هى شاعر دوست داشتنى! نویسنده­ ى وطنى! اگر نمى ­توانى بفهمى لااقل براى آن­ها که نمى ­فهمند هورا نکش!

من کارى به چهار تا جوان که یک دو پنج سال است آمدند این طرف و هر را از بر تشخیص نمى­ دهند و نمى­ دانند همکارى با فلان تلویزیون و رسانه خارجى فرقى با همکارى با صدا و سیماى ایران ندارد ندارم، اما با تو کار دارم دوکاره! با توى توده­اى که حالا دارى چپ مى ­زنى و مدام پاچه­ ى چند پاچه ورمالیده از جنس خودت را مى­ گیرى کار دارم! درک کج و ذهنیت عقب افتاده ­ات را من یکى خوب مى­ شناسم آن هم از ایران؛ یعنى از همان وقتى که در همان مجله یکى به میخ مى­ زدى دو تا به نعل! رادیکالیسم تو بوى گندِ گُه مى­ دهد، ژست اخلاقى و بى طرفانه­ ا ت نمایه خارکسدگى منحط توست سردبیر سابق! تو از آن جنس حرام­زاده ­هایى که چند رأسه مى رقصد و مى­ رقصاند. غیاب امثال تو از حضور امثال تو بهتر است که نه هنر دارند نه سواد. از این سو و آن سو مى ­گیرى و مونتاژ مى­ کنى و در تلویزیون­هاى بى بى سى و صداى امریکا بلغور مى­ کنى، براى هر چُس­ ناله­ ى چهارصد کلمه­ اى­ ات هم از سایتى مثل بى بى سى چهارصد هزار تومان مى ­گیرى، پس نباید پاچه­ ى هم گنانت را که بسیار کمترش را از مدیاهاى مشابه داخلى مى­ گیرند بگیرى. خاک بر سرِ آن ملت گاو که زیرِ استاتوس­هاى کثیف­ تر از خودت هزار لایک مى­ کارند. من یکى مانده­ ام چرا حرام­زاده­ ها بالاخره یاد نمى­ گیرند نباید از حرام­زادگى ایراد بگیرند.

 

                                                                     

 

  این روشنفکرانِ شعاریِ دیروز و مذهبیِ امروز

آدم واقع بینی­ ست، یعنی این طور نشان می­ دهد. اخبار را دنبال می­ کند در روزنامه­ ها، کاغذ را که از دستش بگیری یک­ کاره جعبه ­ی جادویی روشن می­ شود و می­ رود روی بی بی سی نیوز و بعد هم فلان تلویزیون خبری امریکا! اگر بگویی بیا دمِ پنجره یکی تصادف کرده محال است بشنود، چون سی ان ان دارد ماشینی را نشان می­ دهد که وسطِ خیابان له شده! او خودش را در واقعیت دخیل می­ داند و نمی­داند که تنها تفاوتش با شی این است که چشم دارد. او وانموده­ای از انسان قرن نوزدهم است، به او رُل تماشاچی در سینمایی داده ­اند که سرمایه­ داری تولید کرده. او حتی نمی ­تواند زندگی خودش را تغییر دهد اما مدام از مارکس می­ گوید که وقتی ازش درباره ­ی حزب سوسیال دموکرات فرانسه که خود را مارکسیست می‌دانست پرسیدند، گفت: "خوب است که حداقل می‌دانم من مارکسیست نیستم."

مسیح می میرد


 

از این بالا

از این آشیانه کلاغ

می بینم

تجمع گروهی اندک را.

همشهریان من

جمع نشوید

اینجا خبری نیست.

نمایشی در کار نیست.

من مشغول مردن ام هستم.

خبری جز این سه سر خمیده نیست.

آن روز اجازه داشت آفتابی شود

دو سه متری به شب نمانده بود که به هم برخوردیم

و به هم خورد

رفتم زیرِ ماشین و جاده مُرد

به تنهایی‌م که رسیدم      ترسیدم

پشتِ کوهی بود

کوه بود که از پشتِ کوه می‌آمد

تا چشم کار می‌کرد هر دو دستم داشت کار می‌کرد

شبح پسامدرنیسم در محافل ادبی و مراکز آکادمیک ما در گشت‌وگذار است. در جلسات این محفل داستان‌نویسی و آن حلقه‌ی نقد، اصطلاح «پسامدرن» همچون واژه‌ای خانگی و آشنا بین اشخاص رد و بدل می‌شود. کتاب‌های ترجمه‌شده‌ای که پسامدرنیته را به منزله‌ی یک شکل‌بندی اجتماعی تبیین می‌کنند، به وفور در بازار کتاب یافت می‌شوند و شمارگان آنها در تجدید چاپ به وضوح حکایت از آن دارد که به رغم افول عمومی در خرید کتاب، این موضوع همچنان خوانندگان خاص خود را دارد.

 «پرونده»های مجلات و نشریات ادبی مختلف، گاه همزمان، به موضوع پسامدرنیسم اختصاص می‌یابد و داستان‌نویسان و علاقه‌مندان به ادبیات، بویژه ادبیات داستانی، مطالب این نشریات را با علاقه‌ای وافر می‌خوانند. نویسندگان داستان کوتاه و رمان مشتاقانه در پی تولید آثار پسامدرن‌اند و خوش درخشیدن و تمایز از اقران‌شان را در گرو روی آوردن به تکنیک‌ها و مضامین پسامدرن می‌دانند.

 

آنارشیست ها واقعی ترند

http://www.kalejsher.com/publication.php


من به ژورنالیست ایرانى مشکوکم؛ ژورنالیست ایرانى حقیقت ندارد؛ ژورنالیست ایرانى اثبات کرده که دلال است؛ ژورنالیست ایرانى پرانسیپ ندارد، همه جا کار مى­ کند، همه جور کار مى­ کند؛ ژورنالیست ایرانى همکار سانسور است پس سانسورچى­ست، به خارج هم که مى ­آید جز سانسور هیچ کارى از او برنمى ­آید. اول دنبال صف مى ­گردد، بعد دمِ سرحلقه را مى­ بیند، و حالا جاى ملاى مثلن مخالف داخلى، مى­ شود مریدِ یک اشکولِ تا دیروز حکومتىِ خارجى، بعد هم سنگ حقوق بشر را به سینه مى­ زند. اساسن این سال­ ها پول فقط توى حقوق حشر است؛ پول­ هایى که کمپانى­ هاى امریکایى و اروپایى خوب مى­ دانند بین چه کسانى تقسیمش کنند، اخیرن هم ریال عربستان وارد بازار خبرى لندن شده و دارد کولاک مى­ کند پدرسگ! دارند همه را از دم مى­ خرند، دیگر پوند و دلار و تومان ایرانى صرف نمى­ کند.

این مخاطب عزیز!

حسین نظریان

در رابطه‌ ی متقابل میان خواننده/ مولف، چه کسی نقش برتر را به خواننده می‌ دهد؟ تا زمانی که مولف عرصه‌ ای را برای مخاطب باز نگذارد و او را به بازی نگیرد، این امر میسر نمی‌ گردد. بازی از همان ابتدا آغاز می‌شود: به واسطه‌ ی انتخاب نامی کنایه‌ ای که دلالت بر نگاه انتقادی (تسخری و تصغیری) شاعر به عاشق/ عشق دارد. این مجموعه‌‌ ی شعر حاوی سه دفتر جداگانه است؛ دفتر اول- جنگ جهانی آخر، دفتر دوم- عاشق ماشق، و دفتر سوم- کتاب کوتاه.

در به جای مقدمه؛ خلافی نمی‌نشیند در کاری    مگر به خواست... به یک میهمانی آمده‌ایم/ که زودی تمام می‌شود/ وقتی که آمدم/ عشق بر میز شام نشسته بود/ من انتظار نداشتم/ که در رختخوابم/ تنفری منتظر باشد، شاعر برای مخاطب تیزبین ادبیات ناگفته‌های بسیاری را در جغرافیایی وسیع به فرا روایت نشسته است.