وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدود سه هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود. در این کالج شاعران و نویسندگانى هم هستند که خیلى نام ندارند، یعنى خیلى هاشان از صفر آغاز کرده اند اما از پایه بتون آرمه پى ریختیم، پله ها را چنان دارند یکى دو تا مى پرند بالا که گاهى حیرت مى کنم از اینهمه تیزى، کم مانده مرا هم بزنند و بیندازند! هرگز اینهمه شاعر و منتقدِ چیزفهم سر برنکرده توى ادبیات تیپاخورده ى فارسى، یکى از یکى بهتر، بالا بلندتر! بااینهمه جنونِ سربالا شعر مریضِ فارسى دوباره جامه خواهد درید، دهه ى هفتاد عشق بود اما با این قواى شعرىِ نامحدود، نیمه ى دومِ دهه ى نود بدل خواهد شد به صحنه ى عشقبازى شعر

پیوندهای روزانه

۵۳ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است



 

زودتر از معمول به بستر رفته‌ام. احساس می‌کنم سرما خورده‌ام. شاید هم تب دارم. به سقف اتاق نگاه می‌کنم، یا آنکه چشم به پرده‌ی سرخگون آویخته به در بالکن اتاق هتل دوخته شده است؟ مشکل می‌توانم تشخیص بدهم. بلافاصله پس از آنکه مقدمات به بستر رفتن من به پایان رسید، تو هم شروع کردی به لُخت‌شدن. منتظر هستم و گوش تیز کرده‌ام. چپ‌وراست‌رفتنی نامفهوم، در این بخش از اتاق، در آن بخش از اتاق، می‌آیی که چیزی را روی تختخوابت بگذاری. نگاه نمی‌کنم، ولی کنجکاوم بدانم چه چیزی را روی تخت گذاشته‌ای. بعد درِ گنجه را باز می‌کنی، چیزی را توی آن می‌گذاری یا از توی آن برمی‌داری. می‌شنوم که دوباره در گنجه را می‌بندی. چیزهایی زمخت و سنگین را روی میز قرار می‌دهی. چیزهای دیگری را روی سنگ مرمر کمد می‌گذاری. مدام در آمدوشدی. بعد صدای آشنای گشودن موها و بُرس‌زدن آن‌ها به گوش می‌رسد. لحظه‌ای بعد، شُرشُر آب درون کاسه‌ی دستشویی. پیش از آن صدای برس‌کشیدن لباس‌ها و حالا یک‌بار دیگر. نمی‌توانم پی ببرم چند تکه لباس را از تن‌ات درمی‌آوری. حالا دیگر کفش‌ها را هم از پا درآورده‌ای. اما جورابت با همان مداومتی روی فرش نرم، بالا و پایین می‌رود که پیش از این، کفش‌هایت بالا و پایین می‌رفت. آب در لیوان می‌ریزی، سه چهار بار پشت سر هم. نمی‌توانم بفهمم برای چه. من مدت‌هاست در خیال خود از هر تصوری دست شسته‌ام. اما تو در عالم واقعیت هنوز به فکر چه کارها که نیستی. می‌شنوم که لباس خواب به تن می‌کنی، ولی با پوشیدن لباس خواب، جنب‌وجوش تو پایان نمی‌گیرد. باز صدها کار کوچک است که باید انجام بدهی. می‌دانم که به‌خاطر من عجله می‌کنی؛ به‌ظاهر، آنچه انجام می‌دهی، از ضروریات است و جزیی از مأنوس‌ترین منِ تو به حساب می‌آید. تو از بام تا شام همه‌جا حی و حاضری و بی‌آنکه خود بدانی، به‌سوی هزاران چیز دست دراز می‌کنی که در آن‌ها هرگز کم‌ترین صدایی از من نشنیده‌ای!

در این لحظه به حکم تصادف این را حس می‌کنم، زیرا با تنی تب‌دار چشم‌انتظار تو هستم.

مترجم: علی‌اصغر حداد

رئوف دلفى را سه سالى مى‌شود که مى‌شناسم، لحظه لحظه‌ى هشت ماهِ اخیرش هم در کالج شعر گذشت، جایى که در آن بطور شبانه‌روزى آموزش مى‌دید و آموزش مى‌داد، مطمئنم که لااقل طى این هشت ماه، از رئوف دلفى هیچ کار سیاسى سرنزده،
مطمئنم در این مدت سرش جز با شعر و شعور گرم نبوده پس او را براى کلماتش حبسى کرده‌اید که دیوار نمى‌شناسد.
مطمئن بودید از پسِ قرار وثیقه‌اش برنمى‌آید و او را براى اخّاذى که بیزینس‌تان است بندى کرده‌اید تا کلماتش در حبس مثل شاعران حکومتى‌تان خواجه شوند و اینگونه دارید شعر را عصبانى مى‌کنید.
هر چه زودتر آزادش کنید تا بیش از این نظام‌تان را نزد پن جهانى و دیگر سازمان‌هایى که از حقوق نویسنده دفاع مى‌کنند بى آبرو نکنید، شعر مهربان است، تحریکِ او از این بیش، به سودِ شما نیست

رادیو کالج شعر(5)




سری جدید رادیو کالج شعر را در وبسایت کالج بشنوید:


رادیو کالج شعر

مترجم: نیما حسین‌پور

 

زن ناگهان از خواب پرید. دو و نیم ِ نیمه‌شب بود. لحظه‌ای فکر کرد که چرا از خواب پریده است: «کسی در آشپزخانه خورد به صندلی!» گوش‌هایش را به سوی آشپزخانه تیز کرد. همه‌جا ساکت بود. همه‌جا خیلی ساکت بود و زمانی که دستش را روی تخت کشید، کنارش هم خالی بود. علت این سکوت را فهمید، چون صدای خُرخُر مرد نمی‌آمد. از جایش برخاست و پابرهنه از میان راهروی تاریک به‌سوی آشپزخانه رفت. یک‌دیگر را در آشپزخانه دیدند. دو و نیم ِ نیمه‌شب بود. زن روی یخچال چیز سفیدی دید و چراغ را روشن کرد. آن‌دو روبه‌روی هم ایستاده بودند و هر یک تنها پیراهنی برتن داشت، دو و نیم ِ نیمه شب در آشپزخانه. بشقاب نان روی میز آشپزخانه بود. زن دید که مرد برای خود یک قطعه نان بریده است. چاقو هنوز کنار بشقاب قرار داشت و روی میز هم خرده نان ریخته بود. زن هر شب و از روی عادت روی میز را پاک می‌کرد، هر شب. اکنون روی میز خرده نان دیده می‌شد، و چاقو نیز همان‌جا بود. زن سردی ِ کاشیها را بر تنش آرام‌ آرام احساس کرد و چشمانش را از روی بشقاب برگرداند.


من سرخ پوست لج باز معاصرم

پوستم به درد سوختن می خورَد با بوسه

برایم خرگوش های خونین بیاور

با نیزه ای از دندان ببر

به یاد بیاور

مترجم: علیرضا دوراندیش

مرد در حالی که داشت دوباره وارد اتاق خواب می ­شد، گفت:” مراقب باش عزیزم پُره،”
زن در حالی که به پشتی تختخواب تکیه زده بود، پرسید:”برا زنت پُرش کردی؟”
_نه به ریسکش نمی ارزه. می­خوام یه حرفه­ ای رو استخدام کنم.

 _نظرت درباره من چیه؟
مرد پوزخندی زد.:”جالبه. ولی کی اونقد احمقه که یه زن رو برای کشتن کسی استخدام کنه؟”
زن لب هایش را تر کرد، و بعد در حالی که اسلحه را به طرف مرد نشانه گرفته بود گفت: “همسرت”


مشکوک - شبنم آذر


مشکوکم
به حافظه‌ام
که تنها خاطره‌های سقوط را
به یاد می‌آورد

مشکوکم
به اتاق
که اشیا با نظمی شگرف
در هوایش معلق‌اند

مشکوکم
به دست راستم
که سیگاری تعارفم می‌کند
و طول اتاق را با من قدم می‌زند

 


پنج روز است که رئوف دلفى، یکى از بهترین‌هاى کالج شعر بین ما نیست، پنج روز پیش، پنج مأمور اطلاعات، به خانه‌ى پدرى‌ش در آبادان یورش بردند، کتاب‌ها و فیلم‌ها و کامپیوترش را جمع کردند و با رئوف به اداره اطلاعات بردند و تا همین حالا که دارم این کلمات را به صفحه مى‌چسبانم خبرى از شاعر نیست.
قریب به ده ماه است که از فعالیت کالج شعر مى‌گذرد، تاکنون بیش از هفتصد شاعر و منتقد، دوره‌هایى را در کالج گذرانده‌اند و فارغ التحصیل شده‌اند. معمولن از بهترین‌هاشان خواسته مى‌شود با کالج همکارى کنند و به عنوان ادمین و مربى، مشغول به کار شوند، رئوف دلفى یکى از این عده محسوب مى‌شد و از معدود شاعرانى‌ست که طى چند ماهِ اخیر، عاشقانه و بى هیچ چشمداشتى براى شعر کار کرد و تمام زمانش را در کالج مى‌گذراند. دیگر چهار ماهى مى‌شود که به اتفاق یکى از همکارانش، آموزش بیش از هفتاد هنرآموز را به عهده دارند و طى پنج روز اخیر، شاگردانش مدام درباره دلیل غیابش پرسیده‌اند. رئوف دلفى شاعرى شعورى است و بى شک به عنوان یکى از تاثیرگذارترین شاعران فرداى نزدیک، از او یاد خواهد شد، او را دریابیم و تنهایش نگذاریم، از کانون نویسندگان ایران و تمام  نویسندگان مستقل مى‌خواهم در برابر غبنى که بر این نویسنده مى‌رود سکوت نکنند


لذت - نسرین فرقانی


لذیذترین زاویه ی دنیا
گرمایی است
که مرگ های یخ زده ات را
گرم می کند
باز می کند لوله ی بی یال و پشم را
مجراهای افتاده از اشک
راه می افتد خونت که یادش رفته بود از خودش / که یادت رفته بود از خود

مترجم:  علی اصغر حداد


به نظر می رسد مجرد ماندن سخت است. در پیری حرمت خود را به خطر انداختن و برای گذران شبی در کنار دیگران تمنای پذیرش کردن، بیمار بودن، و از کُنج بستر خود هفته ها به اتاق خالی چشم دوختن، همیشه جلوی خانه خداحافظی کردن، هرگز شانه به شانه ی همسر خود از پله ها بالا نرفتن، در اتاق خود شاهد وجود دری فرعی بودن که به محیط زندگی دیگران باز می شود، شام خود را روی یک دست به خانه بردن، از سر بینوایی به بچه های دیگران زل زدن، محروم بودن از فرصت تکرار مکرر این جمله که « من بچه ندارم»، رفتار و ظاهر خود را شبیه یکی دو مرد مجردی کردن که به خاطرات دوران جوانیات تعلق دارند.
وضع مرد مجرد کم و بیش این گونه است. فقط اینکه هر آدمی در عالم واقعیت امروز و در آینده صاحب یک بدن و یک سر واقعی خواهد بود. بنابراین پیشانی ای هم خواهد داشت که با کف دست بر آن بکوبد.


اشعاری از ایمی لاول


مترجم: افسانه نجم‌آبادی
 
الهه‌ی محصور
 
بر فراز بام‌ها
به روی دودکش‌های دوار
لرزشی ارغوانی رنگ دیده‌ام
و آبی و سبز دارچینی را
 که در دور دست‌ترین نقطه‌ی خیابانی خاکی
درخشیده است
 
از میان ملافه‌ی باران

بالن

سابیدن لب ها

 اتشی بر پاست

زیرم

مقنعه معده ام را بالا

گلویم زجر

امواجم خشک

مروارید توی سرم 

واحد ها به تنم

که در مسیر ازادی

می کوبد ،می افتد 

سه زن توی تخت

انگشت بیلاخ مردی خوابیده

تلفن زنگ می زند. زن سر از کتاب بر می دارد و نگاه می کند. کمی درنگ می کند، کتاب را می گذارد روی تکیه گاه ِ مبل . می رود سوی تلفن. می گوید، فریده، بفرمایید.

صدای مردانه ای از آن سوی خط می گوید، سلام. سلام، منم.

زن می گوید، باز که تویی. دوباره خودت. نمی خوام دیگه زنگ بزنی. نمی خوام، می فهمی؟ واسه چی زنگ می زنی؟ واسه چی به من؟

صدای مردانه می گوید، دیروز دیدمت. دیدمت. تو بازار بودی. با یه زن دیگه.

زن می گوید، واسه چی دنبال ِ من را میفتی؟ واسه چی؟ تو کی هستی اصلن؟

 تخت خواب میز کار من است 

خدایى تا دو سال پیش که گاهى پیش ما کار مى­ کرد مالى نبود، احتمالن تلویزیون به اینا چى چى وصل مى ­کنه تا به چشم بیان، وگرنه این خانم رو ما گرفته بودیم، گاییده بودیم و اصلن ندیده بودیم، ولى دیشب که دو تا از کس ­ندیده ­ها دقیقن ده دقیقه درباره­ ى چیز شترى و چاک پستانِ این لعبتکِ مستان ضرِ مفت زدند تازه فهمیدم تلویزیون بالاخره این بیچاره رو هم معروف کرده. خاموش کن این لامصبو! تعارف که نداریم، تو هم دیگه پوست کیرت کنده شد از بس بهش فکر کردى، ول کن دیگه! سال­ ها به هم وفادار بودین اما هر روزتون همون­ جورى بود مگه نه!؟

مجله فایل شعر 4

پر بود

پروازی‌دمش دریا را

ابرِ لختی بغلش

که شلوارش را خیس لیس

تا عشق/راهی نرفته       رفت را

برگشت



جلسه ی نقد و بررسی فیلم سینمایی : ابد و یک روز


نویسنده و کارگردان : سعید روستایی


چهارشنبه 17 آذر ساعت 21


گروه تلگرامی : کالج شعر علی عبدالرضایی

لوسیان بلاگا

ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻣﻦ

ﺳﯿﺎﻩ ﺍﮔﺮ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ

ﺳﺮﻡ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺯﺍﻧﻮﺍﻥ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ

ﻣﯽ‌ﺩﺍﻧﻢ، ﺷﺐ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ‌ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﻣﯽ‌ﺁﯾﺪ

ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺩﺭﻩ‌ﻫﺎ ﻣﯽ‌ﺭﯾﺰﺩ

ﺑﺮ ﮐﻮﻩ‌ﻫﺎ ﻭ ﺩﺷﺖ‌ﻫﺎ ﻣﯽ‌ﮔﺴﺘﺮﺩ

ﺩﺭﯾﺎﯾﯽ ﺗﺎﺭﯾﮏ، ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ‌ﭘﻮﺷﺪ.

ﺳﯿﺎﻩ ﺍﮔﺮ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ

ﺭﻭﺷﻨﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ.

شعری از انسیه اکبری

ﺯﻧﮓ ﺩﺭ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺯﺩﻧﺪ
ﺗﻮ ﺍﺯ ﺗﺨﻢ ﻫﺎﯾﺖ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺑﻮﺩﯼ
ﻭ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﻗﻨﺪ ﺭﺍ ﺗﻮﯼ ﭼﺎﯾﯽ می زﺩﯼ
ﺗﺎ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ ﺁﺏ ﺷﻮﺩ ﺗﻮﯼ ﺩﻫﺎﻥ ﺑﺮﻋﮑﺲ ﺍﺕ
ﻭ ﻣﺎ ﻫﻤﮕﯽ ، ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺧﺎﻃﺮﻩ ای ﺑﻮﺩﯾﻢ

صبح روزی در شهرکی غریب در محله‌ ای غریبه. همه جا آرام و ساکت است. نه، انگارصداهایی می آید. صداهایی که قاطعانه بیان می‌شوند. پسرکی سوت می‌زند. در ایستگاه راه آهن، ازاین جا که ایستاده ام صدایش را می شنوم. من در محله‌ای غریب‌ام.

اینجا آرام و ساکت است اما سکوت نیست. یک وقتی در دهکده ای نزد دوستی بودم، می گفت « می بینی؟ اینجا هیچ سرو صدایی نیست، سکوت مطلق‌ست.» می بینید؟ دوست من دیگر این صداها را نمی شنید. صدای وزوز حشرات، صدای جاری آبشار و از جایی دور، صدای تلق تلوق ماشین شخم زنی و آواز مردی که گندم درو می کند. دوستم به این صداها عادت کرده بود، صداها را نمی شنید. از اینجایی که الان ایستاده ام، صدای بکوب بکوب می اد. یکی قالیچه ای روی طناب آویزان کرده می کوبد به قالیچه. از آن دورها پسری دیگر فریاد می زند یوهو...

هنوز هم می شود پاپتی این قصه را به خانه برد
جایی وسط یک جنگل
روی چند شاخه نشست
فکر کرد به نارنجی
درطلوع گرم یک گنجشک روی پل معلق
مردد ِ بودن یا نبودن

برگردان:ﺷﻬﺎﺏ ﺑﺮﻫﺎﻥ


ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺟﻨﮓ ﺟﻬﺎﻧﯽ
ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺳﻠﻮﻝ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺳﺎﻥ ﮐﺎﺭﻟﻮ ﺩﺭ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ
ﺍﻧﺒﺎﺷﺘﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﺍﺳﯿﺮ، ﺑﺪﻣﺴﺘﺎﻥ ﻭ ﺩﺯﺩﺍﻥ
ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﺑﺎ ﻣﺪﺍﺩ ﮐﭙﯿﻪ ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻧﻮﺷﺖ :
ﺯﻧﺪﻩ ﺑﺎﺩ ﻟﻨﯿﻦ !
- ﺩﺭ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﻠﻮﻟﯽ ﻧﯿﻤﻪ ﺗﺎﺭﯾﮏ، ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻗﺎﺑﻞ ﺩﯾﺪﻥ، ﺍﻣﺎ ﺑﺎ

فاشیسم اخلاقی


محسن الوان ساز

شکاف میان زندگی واقعی و زندگی آرمانی چنان است که هرگاه کسی واقعیت را به آرمان بفروشد به جای پایستن ، راه نابودی خویش را درپیش می گیرد. هرکه بخواهد در همه حال پرهیزگار باشد در میان این همه ناپرهیزگاری سرنوشتی جز ناکامی نخواهد داشت از این رو شهریاری که بخواهدشهریاری را از کف ندهد می باید شیوه های ناپرهیزگاری را بیاموزد و در هر کجا که نیاز باشد به کار بندد.
شهریار ماکیاولی


— مطمئنی نمیخوای مثل بقیه چشم‌بند ببندی؟
— آره، حرفشم نزن
— باشه، هرطور راحتی
جوخه‌ی آتش به‌خط، آماده برای آتش ... گوش به فرمان من ... آتش
افسرِ جوان بالای سرِ جنازه‌ی نیمه‌جانِ افتاده کنارِ دیوار، ایستاد، هنوز به‌زحمت نفس می‌کشید، کُلت کمری‌أش را درآورد، به چشمانِ بازش خیره شد، نوکِ لوله‌ی کُلت را به سمتِ پیشانی‌اَش نشانه گرفت، صدای تیرهای خلاص یکی پس از دیگری به گوش می‌رسید، لحظه‌ای مکث کرد، به چشمانِ بی‌رمقش خیره شد، دستِ لرزانش توانِ این کار را نداشت، پا چرخاند و رفت سمتِ میدان 24اسفند، خیابان شاهرضا، کوچه سعید، دبیرستان انوشیروان دادگر، کلاس سوم ب، میز دوم، آن طرفِ میز، کنارِ دیوار، حمید کتاب و دفترش را از زیر میز برمی‌داشت، گفت: «چرا دیر کردی مهران؟ ناظم الآن اومد گفت آقای حسنی نمیاد آروم وسایلتونو جمع کنید برید خونه» صدای همهمه‌ی بچه‌ها قاطیِ صدای به‌هم خوردنِ میزونیمکت‌ها آرام از درِ کلاس بیرون رفت و محو شد

اجتماع مردم در هیجدهمین سالگرد قتل محمد مختاری و محمدجعفر پوینده با سرکوب خشن شرکت کنندگان و بازداشت گروهی از اعضای کانون نویسندگان ایران همراه شد.
بیانیه ی کانون نویسندگان ایران را در این باره بخوانید:


در پی دعوت کانون نویسندگان ایران از مردم آزاده و دادخواه به مراسم هجدهمین سالگرد قتل تبهکارانه ی جعفر پوینده و محمد مختاری در امامزاده طاهرِ کرج، روز جمعه ۱۲ آذر ۱٣۹۵ ساعت ٣ بعداز ظهر شمار زیادی از مردم و اعضای کانون در این محل حضور یافتند. اما نیروهای امنیتی و انتظامی مانع ورود شرکت کنندگان به محوطه ی گورستان شدند و با توحش و سبعیتی بی سابقه از برگزاری مراسم جلوگیری کردند. سرکوبگران، هم در مقابل درِ گورستان و هم در بیرونِ آن، جمعیتِ گردآمده برای مراسم را با تهدید و زور و قلدری و خشونتِ تمام پراکنده کردند و چند تن از اعضای کانون از جمله ناصر زرافشان، بکتاش آبتین، محمد مهدی پور و نیز مزدک زرافشان (فرزند ناصر) را با فحاشی و ضرب و شتم بازداشت کردند و با خود بردند، و همچون راهزنان بر دستان عضو دیگرِ کانون، فاطمه سرحدی زاده، چنگ انداختند و گوشی تلفن او را ربودند.
کانون نویسندگان ایران، ضمن محکوم کردن جلوگیری از برگزاری مراسم سالگرد قتل ننگین جان باختگان راه آزادی، محمد مختاری و جعفر پوینده، و نیز اعتراض به ضرب و شتم و بازداشت وحشیانه ی اعضای خود، اعلام می کند این گونه ممانعت ها و بازداشت ها کمترین خللی در عزم راسخ این تشکل نویسندگان آزادی خواه برای پرتوافکندن بر زوایای پنهان قتل های سیاسیِ زنجیره ای وارد نمی کند و ما، چنان که بارها به صراحت اعلام کرده ایم، سرِ سوزنی از خواست محاکمه و مجازات آمران و عاملان این قتل ها واپس نخواهیم نشست.

کانون نویسندگان ایران
۱۲ آذر ۱٣۹۵

سیانور - علی عرفانی


سیانور دکتر بزرگی ست
سیانور دکتر همه ی درد هاست
مثل لامپ همه جارا روشن می‌کند
سیانور سریع عمل می‌کند

شعری از امین رجبیان


ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﺩﻣﺎ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﻥ
ﻣﺚ ﻫﻤﻪ ﺷﮑﻞ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﯼ اشکال
ﻋﻄﺮﻫﺎﯼ ﻋﺎﺻﯽ رو ﺩﺭﺷﺐ ﺷﮑﻠﮏ ﻫﺎﯼ ﭘﻮﺳﺘﻢ ﺑﺮمی دﺍﺭﻡ
ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﻭﺣﺸﯽ
ﻭ ﭼﯿﻨﺶ ﺻﺒﺢ ﮔﺎﻩ ﺗﻦ ﺩﺭ ﺗﺨﺖ
ﺩﺭﺯﻫﺎ ﺭو ﺑﮕﯿﺮ، ﺁﺏ گل ها ﺭﻭ ﻋﻮﺽ ﮐﻦ
ﺑﺮﮔﺮﺩ
ﺍﯾﻦ ﺗﯿﺮﮎ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ کن

                                             

آن‌ها که تنهایند آزادند

بقیه دربندِ یک نفر دیگر

هیچ تنهایى تنها نیست

با خودش حرف می‌زند

غذا می‌خورد

با خودش می‌خوابد آرام

و یاد می‌گیرد که بگوید نه

آن‌قدر مخالفت می‌کند با خود

دانلود مجله

چندی پیش با شعری برخورد کردم که شاعر از کلمه‌ی «موتَر» در شعرش استفاده کرده بود؛ «موتَر» معادل خودروست که در افغانستان و در گویش دری و گویش هزارگی از آن استفاده می‌شود.

در صحبت با شاعر و این‌که چرا از «خودرو» که واژه‌ای پارسی‌ست استفاده نکرده، دلیلش را استفاده واژه «موتَر» در کابل عنوان و توجیه کرد که به این وسیله در شعرش بومی‌گرایی می‌کند!

در این‌جا به نکته‌ای اشاره می‌کنم که مسئله و جدال بر سر این نیست که چرا امروزه فارسی تهران معیار است و دری و یا هزارگی نسبت به آن گویش محسوب می‌شوند - در گذشته و در دوره‌ای، دری که طبق نظری زبان درباری بوده است، معیار و سایرین گویش قلمداد می‌شدند - بلکه در رویکرد و نگاهی زبانی به توجه داشتن به واژگان بیگانه در زبان پارسی و هر گویشی از آن اشاره می‌شود.




برگزیده ها

نقد مجموعه شعر " جمهوری اسپاگتی"



برای دریافت برگزیده های نقد بر مجموعه ی جمهوری اسپاگتی روی لینک زیر کلیک کنید:


دریافت

بخش اول:


چرا هرگز شد؟
علی عبدالرضایی پدید آوردن یک تفاوت است،تمایزگزاری چیز و شکل، متن و رونوشت، الگو و افشاست . همه ی چندینه گی های رویه را گرد هم می آورد تا با آن قدرتی دیگر را ترکیب کند؛ باز نمایان گر نظـام است .
تمییز تظاهر از کننده گان، تدبیر ناب از آلودنده گان، تصریح اصیل از میانـه گان است . گریز از انصرافی سـت کـه در روند گسترده کردن، جریان میکند . دورانیت بنیان را اقتدار فائق آمدن است . امکانی را پذیر می کند که دیدن ایده هاست.
هرمافرودیت عبدالرضایی بینهایت سرانجامی ست که در اصالت گونه، ایده را می سنجد . وجود تعریف وجود است . در پی آمد جست و جو کشف می کند . تمایز از انگاره ی تضمین در بی شباهت است . مناسب و تناسب را هویت ایده است .