وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدود سه هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود. در این کالج شاعران و نویسندگانى هم هستند که خیلى نام ندارند، یعنى خیلى هاشان از صفر آغاز کرده اند اما از پایه بتون آرمه پى ریختیم، پله ها را چنان دارند یکى دو تا مى پرند بالا که گاهى حیرت مى کنم از اینهمه تیزى، کم مانده مرا هم بزنند و بیندازند! هرگز اینهمه شاعر و منتقدِ چیزفهم سر برنکرده توى ادبیات تیپاخورده ى فارسى، یکى از یکى بهتر، بالا بلندتر! بااینهمه جنونِ سربالا شعر مریضِ فارسى دوباره جامه خواهد درید، دهه ى هفتاد عشق بود اما با این قواى شعرىِ نامحدود، نیمه ى دومِ دهه ى نود بدل خواهد شد به صحنه ى عشقبازى شعر

پیوندهای روزانه

۳۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است


وقتی تلفن چند دقیقه مانده به نصف شب، زنگ زد، جانکو داشت تلویزیون تماشا می‮کرد. کی ساکه گوشه اتاق نشسته بود. هدفون بر گوش و با چشمانی نیمه باز. همین‮طور که انگشتان کشیده‮اش روی سیم‮های گیتار برقی می‮رقصید، سرش را به عقب و جلو تاب می‮داد. داشت قطعه‮ای را تمرین می‮کرد که ریتم تندی داشت و ابداً صدای زنگ تلفن را نمی‮شنید. جانکو گوشی را برداشت.
– بیدارت کردم؟
میاکه بود با لهجه آشنا و نامفهوم اوزاکا. جانکو جواب داد:
– نه بابا، بیدار بودیم.
– تو ساحلم. باید ببینی چقدر تخته پاره روی آبه. این دفعه یکی بزرگترش رو درست می‮کنیم. می‮تونی بیای این پائین؟

شعری از مصطفا صمدی

مثل حالا
جا خوش کرده در همیشه
انگشت می‌گذارد آسمان   
تا دوقلو شود  کره
کابل ولی تنهاست  
تا بگیرد یکی دست‌هاش
و ملاعمر
 مردی‌ست که عمرن 

 

سریال دوم

 

اینکه بعد از ریاست جمهوری ترامپ، پیروان بسیاری از ایسم‌های سیاسی، از انتخابات اعلام بیزاری می‌کنند و ظهور نوفاشیسم را تنها به لیبرال دمکراسی و انتخاباتش ربط می‌دهند، بیانگر عدم دید تاریخی و تاخیر ذهنی‌شان در فهم رویدادهای سیاسی‌ست. وقتی آنارشیست‌ها فریاد می‌زدند که انتخابات جز اعمال دیکتاتوری اکثریت بر اقلیت نیست، اینها کجا بودند؟ آیا انتخابات آمریکا، در دوره‌های قبل، با رعایت برابری و عادلانه برگزار می‌شد؟ همیشه از هر انتخاباتی در هر کجای جهان، بوی ریا و دروغ و فسادی کاپیتالیستی بلند بوده. اینکه در انتخابات آمریکا، مدام دوآلیسمی موکد می‌شود و مردم ناگزیرند بین این یا آن به مثابه‌ی دو فرق که تنها با هم اختلاف انتزاعی دارند، یکی را انتخاب کنند تا الیگارشی منحط با پشتوانه‌ی آرای کور مردم، بر خودِ مردم اعمال اتوریته کند آیا عادلانه‌ست؟ چرا دمکراسی که اختراعی بود برای مقابله علیه فاشیست‌ها چنین ابلهانه دارد به فاشیست‌ها خدمت می‌کند؟ دیروز ترامپ، امروز اردوغان و فردا خامنه‌ای!

"سوشیانت " شعر تازه ای از علی عبدالرضایی در یوتیوب

ترجمه‌ی اسپیواک از «از نوشتارشناسی» (۱۹۶۷) به انگلیسی موجب شد تا اندیشه‌ی دریدا در دسترس مخاطبان گسترده‌تری قرار گیرد. نخستین حلقه‌ی شهرت اسپیواک به خاطر معرفی ممتازی بود که از آن اثر دریدا داشت؛ همین مقدمه باعث شد تا اسپیواک در میان دانشگاهیان انگلیسی‌زبانی شناخته شود که به دنبال درک متون دریدا بودند. اسپیواک هم‌اکنون استاد بنیاد آوالون در علوم انسانی در دانشگاه کلمبیا است.

حوزه کار اسپیواک در تلاقی‌گاه‌های نظریه‌ی پسااستعماری، فمینیسم، واسازی (deconstruction) و مارکسیسم است. وی تضادهای دوتایی‌ای را مورد تدقیق قرار می‌دهد که هم در گفتمان پسااستعماری فعال هستند و هم در گفتمان فمینیسم. وی مفاهیمی که در زبانِ امپریالیستیِ استعمارگران یافت شده را به پرسش می‌گیرد؛ مفاهیمی مانند ملیت، هویتِ ثابت، و جهانِ سوم.

اندروژنی

نفس‌های مردانه‌ای که سلول را لول کرده بود
مال او نبود
لبی که بر گردن گنجشک می‌نشست
زبانی که می‌ریخت در گوش
و دستی که گیر کرده بود
مال دوست دخترش نبود
از سلول روبرو صدای درد
یا دری که رو به ثانیه باز می‌شد می‌آمد
و در سرش زیبائیِ دوست دخترش که کشور کوچکی بود


دنج تاریک‌دار دوست پناهم داد،
دم دروازه‌ی جنگل، همین که زرافشان نیمروز
به بازدید سرچشمه فرود آمد
از پله‌ی آلپ،
این خداساز که من
دژ آسمانیان می‌خوانم
همرای باستانیان؛ همان جا که هنوز
چه نهفته‌ها که تقریر می‌شود


حدود ساعت ده شب، آرام در خیابان قدم می‌زدند و به آرامی با هم صحبت می‌کردند.
هر دو کمابیش سی‌وپنج‌ساله بودند و آشکارا هوشیار.
اسمیت گفت: «حالا چرا این‌قدر زود؟»
برالینگ گفت: «چون که…»
«بعد از چند سال اولین باره که از خونه زدی بیرون و اون‌ وقت می‌خوای ساعت ده برگردی؟»
«بابت نگرانیه گمان کنم.»
«تعجب می‌کنم چطور ترتیب این قضیه رو دادی؟ ده سال بود گیر داده بودم یک شب با هم بریم بیرون و دمی به خمره بزنیم. حالا، عدل توی همون شب، اصرار داری زود برگردی.»
برالینگ گفت: «آدم نباید وقتی شانس آورده، زیاده‌روی کنه.»
«چی کار کردی؟ گرد خواب‌آور توی قهوه‌ش ریختی؟»


نویسنده مطلب زیر که از وبسایت رادیو زمانه نقل می‌شود نیما قاسمی نامی‌ست که او را نمی‌شناسیم، احتمالن زیرساخت ذهنی‌ش بعد از خواندن کتاب ناصر پاکدامن که حاوی نامه‌های هدایت است و سالها پیش در پاریس انتشار یافته تحریک شده، این مطلب را دوباره در روزنامه شعر منتشر کردیم چون برش‌های مهمی از نامه‌های هدایت را در خود جای داده، وگرنه آن نیتی که نویسنده‌‌ی گمنام را ترغیب کرده چنین درکی از ذهنیت‌ درخشان هدایت به‌دست دهد قابل ارائه نیست و فاقد ارزش علمی‌ست.

کالج شعر

ترور، اجبار تعلیمات دینی در مدارس و سلب استقلال از دانشگاه

واژه‌ی اسلام‌گرایی محصول تلاشی تئوریک است برای تمایز بخشیدن میان اسلام به مثابه‌ی شکلی از زندگی که شهروند مختار به انتخاب یا عدم انتخاب آن است و آن گرایشی که خواهان مسلط شدن این فرم از زندگی و به ویژه ایدئولوژی آن بر کل جامعه است؛ این گرایش اخیر است که اسلام‌گرایی نامیده می‌شود و هواداران آن به ویژه با تأکید بر ضرورت مبنا قرار گرفتن اصول اسلامی در کل شئون حیات اجتماعی بازشناخته می‌شوند.


دو سه نخ بار زد

توپ ِتوپ که شد
با چند نخ مژه او را از زمین برداشتم و در چشم هام گذاشتم و در رو!

گاز         دنده           گاز

هزار تا بیشتر پر کردم

با کله رفتم تو خطِ جاده

سریال یکم

 

انتخابات در ایران به سبک ایران معمول است. معمولن یک عکس معمولی را با رنگ‌ها و کیفیت‌های مختلف کپی می‌کنند و بعد از همه می‌خواهند یکی را انتخاب کنند. این انتخاب را که اساسن تبعیت از اجبار‌ می‌کند هم امام و هم رهبر ایران مقدس شمرده‌اند و آنان‌که فکر می‌کنند، برای اینکه از این مقدس یک معمولی و در نهایت یک مهمل بسازند، راهی ندارند مگر رفتن از راهی دیگر و بدل به دیگری شدن.

 دیگریت ترم تازه‌ای‌ست که حالا در تمام فرهنگ‌های پیشرو چشم و گوش دارد و دیگری‌گری اقدامی نوروشنفکرانه در غرب محسوب می‌شود که حتی یکی مثل اسپیواک بنگلادشی را از خود به خود تنی‌تر می‌داند!

متاسفانه دیگری در فرهنگ سیاسی ایران دیگر فقط آن دیگریِ سابق نیست بلکه کاملن مطرود است. دیگران آن دسته از ایرانی‌هایی هستند که خوب فکر می‌کنند اما در اقلیت مطلق‌اند. مدیاها آن‌ها را نادیده می‌گیرند چون مطابق خواست‌شان رفتار نمی‌زنند. حالا دیگر حفظ استقلال فکری برای یک ایرانی که می‌خواهد تاثیرگذار باشد تقریبن غیرممکن است. معمولن وقت انتخابات، آنان که صدای فراگیری دارند همه مثل هم فکر می‌کنند و مثل هم حرف می‌زنند،



خسته شدیم بس که نوشتیم فلان صفحه‌مان در اینستاگرام یا فلان کانال‌مان در تلگرام را هک کردند. کالج شعر سازمانی آموزشی‌ست که حد و حصر ندارد، نمی‌شناسد، کانالی داشتیم در تلگرام که چندان هم شلوغ نبود، مخاطبانی داشت شدیدن حرفه‌ای که گاهی در ساخت موزیک و ویدیو کمک‌مان می‌کردند، دیشب این کانال توسط کی یا کجا نمی‌دانیم، هک شد و دیگر در دسترس نیست. حالا در تلگرام کانال دیگری زده‌ایم و ویدیوشعرهای حرفه‌ای‌مان را آنجا منتشر می‌کنیم، راستش کالج شعر در سایت آپارات مخاطب خوبی داشت و دارد اما متاسفانه آپارات انگار مجبور است تبعیت از قوانین سانسور در ایران کند و معمولن از هر چند ویدیویی که آنجا منتشر می‌کنیم، نصف‌شان حذف می‌شود. حالا دیگر سانسور همه جوره ما را محاصره کرده، سایت یوتیوب هم در ایران فیلتر است و کالج شعر که مخاطبانی مقیم ایران دارد انگار دیگر راهی ندارد مگر انتشار ویدیوهاش در همین کانال تلگرامی که لینک‌اش در عکس هست. دوستانی که صفحه‌ی شلوغ در اینستاگرام یا کانال تلگرامی دارند لطفن کانال ویدیوی کالج را در راه شعر و شعور تبلیغ کنند. ما همان‌طور که برای آموزش از کسی پولی دریافت نمی‌کنیم، خرج تبلیغ هم نمی‌کنیم، توی کار تبادل لینک هم نیستیم، نوشتیم تا لااقل آنها که از دست سانسور به تنگ آمده‌اند یاری‌مان دهند
لینک کانال ویدیو شعر

انشار رادیو کالج 12

.


رادیو کالج شعر 12 منتشر شد.

برای شنیدن این رادیو کلیک کنید.

آندرگراند(شعری از کتاب جمهوری اسپاگتی) سروده علی عبدالرضایی در یوتیوب

آقای ” ساکرمان ” از آغاز کودکی یک فکر بیشتر به سر نداشت و آن اینکه نشان افتخار بگیرد . وقتی بچه بود، مثل بچه های دیگر که کلاه کپی به سر می‌گذارند صلیبی رویین به شکل نشان ” لژیون دونور ” به خود آویزان می‌کرد و در کوچه‌ها با غرور و تفرعن تمام دست با دست مادرش می‌داد و سینه ی کوچکش را که مزین به نوار قرمز و ستاره ی فلزی بود سپر می‌کرد .
در پایان تحصیلات که بسیار ناقص انجام گرفت در امتحان نهایی دوره ی متوسطه رد شد و چون دیگر نمی‌دانست چه بکند از آنجا که ثروتی داشت با دختر خوشگلی ازدواج کرد. هر دو در پاریس مثل اشراف متمول زندگی می‌کردند و بی آنکه با سایر مردم معاشرتی بکنند، با اجتماع محخصوص خودشان محشور بودند، از جمله از دوستی با یکی نمایندگان مجلس که ممکن بود بعداً وزیر شود و ضمناً با دو تن از فرماندهان بزرگ ارتش دوست بود بر خود می‌بالیدند.

پانتومیم (شعری از کتاب جمهوری اسپاگتی) اثر علی عبدالرضایی در یوتیوب

ترجمه‌ی اسپیواک از «از نوشتارشناسی» (۱۹۶۷) به انگلیسی موجب شد تا اندیشه‌ی دریدا در دسترس مخاطبان گسترده‌تری قرار گیرد. نخستین حلقه‌ی شهرت اسپیواک به خاطر معرفی ممتازی بود که از آن اثر دریدا داشت؛ همین مقدمه باعث شد تا اسپیواک در میان دانشگاهیان انگلیسی‌زبانی شناخته شود که به دنبال درک متون دریدا بودند. اسپیواک هم‌اکنون استاد بنیاد آوالون در علوم انسانی در دانشگاه کلمبیا است.

حوزه کار اسپیواک در تلاقی‌گاه‌های نظریه‌ی پسااستعماری، فمینیسم، واسازی (deconstruction) و مارکسیسم است. وی تضادهای دوتایی‌ای را مورد تدقیق قرار می‌دهد که هم در گفتمان پسااستعماری فعال هستند و هم در گفتمان فمینیسم. وی مفاهیمی که در زبانِ امپریالیستیِ استعمارگران یافت شده را به پرسش می‌گیرد؛ مفاهیمی مانند ملیت، هویتِ ثابت، و جهانِ سوم.

تو هم می‌روی از این جا به زیر آسمانِ دیگری از همین رنگ
لب‌هایت را می‌بری
و شکل موها و دور شانه‌ها را دیگر
لذت دستکاری از من دریغ می‌کنی
پشت این پنجره،
من و این کبوترانِ بی توجه
مانده‌ایم و بی توجهی می‌کنیم


جوجوی بی‌استخوان

هفده ساله باش

هفت کوچه بلد

که نوک بزنی به اشتهایم

 با رانی که براند جفت

گاز بگیرد این زبان نفهم یک دنده

درباره آلبوم آدرنالیسم ( متنی از کتاب آنارشیست ها واقعی ترند)، علی عبدالرضایی در ساوند کلاود

بازی زبانی‌ تکنیک بسیار مهمی در سرایش است که حتا در گذشته و در سبک هندی نیز کاربرد داشته است. بازی زبانی، شعر را در زبان خودش تعریف می‌کند. اصولن مباحثی که این روزها علیه بازی زبانی طرح مى‌شود، یک عقب‌گرد بزرگ است و هدف اصلی شعر یعنی زبان‌محورى را از یاد برده است. کار شاعر بزرگ این است که زبان لوگو و محاوره را از مردم روزگار‌ خود بگیرد، در آن دست ببرد، شفافش کند و در وجه و هیئت بهتری مجددن به مردم ارائه دهد. بنابراین شعر دو دهه‌ی اخیر در حقیقت شعرِ منهای زبان محسوب می‌شود، منظورم این نیست که زبان در این شعرها نقش ندارد که این غیرممکن است، مى‌خواهم بگویم که زبان در شعر این سال‌ها تنها وسیله‌ی بیان است و دیگر تمرکزى روی آن و کارکردهایش در متن وجود ندارد.

(حسادت و بلاهت )نوشته ای تازه از علی عبدالرضایی در یوتیوب

از ابرها که بگذریم

دلم گرفته‌تر است

و باران دی قرار نیست

بیست‌وهفتم ِتقویم

سی‌وچند سالگی‌ام را که هیچ‌کس نیست

خبر بکند

باشد


«خانه»
آبی که نزدیک زمین می‌شود در لیوان
عمر من است
که از بس خدا تشنه بود
دهانش را وا
وا کرده تا ببلعد خانه‌ام را
و از اطراف چشمم می‌کنند
من هام
تنهام


مادر بزرگ من در تاریخ طوفانی آمریکا برای خودش یک پا فانوس دریایی است. توی یکی از شهرستانهای کوچک ایالت واشنگتن قاچاق مشروب می ‌کرد. غیر از این خیلی هم زن خوش قواره‌ای بود، نزدیک صد و هشتاد قد داشت و مثل خواننده‌های گراند اپرای اوایل قرن بیستم، ۹۰ کیلو وزنش بود. تخصصش ویسکی بوربون بود و با این که کمی جا نیافتاده درمی ‌آورد، اما در آن روزهای اجرای قانون منع فروش مشروبات الکلی، نوشیدنی دلچسبی بود و آدم را سرحال می ‌آورد.


در ادبیات فارسی، «نیما» شاعری آوانگارد است، چرا که وزن و قافیه را از شعر گرفته و  قاعده ترازویی وزن را از آن خارج کرد. اما نگاه و معنای کلاسیک همچنان در اغلب آثار او نقش دارند، به جز اشعاری مانند «قایق» که حسی‌‌اند و مانند نقاشی‌های ونگوک، فضایی اکسپرسیونیست و حس‌برانگیز دارند. شاملو نیز آوانگارد قلمداد می‌شود چرا که وزن غیر ترازویی نیما را از شعر گرفته و شعر را با آهنگ درونی کلمات، نوشته ‌است. پس‌ از این‌ دو، شاعرانی مانند احمدرضا احمدی، بیژن الهی و بیژن جلالی، با عنوان شاعران ‌موج‌نو به تالیف اشعار منثور پرداختند. تمام شاعرانی که با عنوان آوانگارد شناخته شده‌اند، اغلب به تغییر ظاهر و صورت اشعار می‌پردازند. برای مثال در سبک هندی که در تقابل با سبک خراسانی قرار دارد، نوع بازی و اتفاق‌های زبانی و نوع تصویر‌پردازی، همه در صورت اتفاق می‌افتند، حال آن‌که اساسن، آوانگاردیسم شعری در غرب، در سیرت و معنا اتفاق می‌افتد. درحالت کلی دو نوع حرکت «درونی» و «بیرونی» وجود دارد، حرکت درونی همان میل به مدرنیزم و میل به پیشرف در درون و تفکر است، همان حرکتی که در جهان غرب شاهد آن هستیم.

آدمی اقیانوس است (متنی از کتاب دیل گپ) علی عبدالرضایی در ساوند کلاود


با تو شبی
در آینده‌ای نه چندان دور
زندگی نکرده باشم و
تو گریه‌هایم را بغل نکرده باشی
نه انتظار کشیده باشی
در انتهای جهانی گرد
جنون تلخ جهان مرا
گمم نکرده‌ای که پیدایم نکرده باشی

حکمت(متنی از کتاب آنارشیست ها واقعی ترند )نوشته ی علی عبدالرضایی در یوتیوب


دستش را فروخت
ولگردها نگاه کردند
دستِ خیابان درازتر شد
آن دستِ خیابان
سایه از دست می‌رفت
سمت تاریکِ آدم‌ها
کارتن، خواب می‌دید باران قطع خواهد شد


سیاست من صداقت من است (متنی از کتاب آنارشیست ها واقعی ترند) اثر علی عبدالرضایی در یوتیوب

روز بدی بود
ما ساکنانِ منطقه‌ای بودیم که ساکنانِ گیج وُ گول‌اش را نمی‌شناختیم
ساختارِ نحویِ خیابان‌هایی که مسلسل می‌شد
آسیب‌شناسیِ میدان‌هایی که می‌پیچید
غلط‌خوانی فرستنده‌هایی که غبار گرفته بود
دوباره‌خوانی گیرنده‌هایی که اصلن نمی‌گرفت
در پرسپکتیوِ شهر گم بود هر چه نوشته بودم وُ خط زده بودم

تا همین چندی پیش تنها اطلاع من از اوراق‌فروشی کلیولند از طریق تک و توک دوستانی بود که چیزهایی از آنجا خریده بودند. یکیشان یک پنجره بزرگ خرید: قاب و شیشه و بقیه به چند دلار ناقابل. پنجره قشنگی بود. آنوقت سوراخی در دیوار خانه‌اش که روی تپه پاتررو بود کند و پنجره را کار گذاشت. حالا دید کاملی از بیمارستان دولتی سانفرانسیسکو دارد.

عملاً می‌تواند توی خود بخش‌ها را نگاه کند و مجله‌های کهنه‌ای را که از بس خوانده شده‌اند مثل تنگ «گرند کنیون» فرسایش پیدا کرده‌اند ببیند. می‌تواند عملاً فکر بیماران را درباره صبحانه‌شان بخواند: حالم از شیر به هم می‌خورد و فکرشان را درباره ناهار: حالم از نخود به هم می‌خورد. بعد می‌تواند غرق شدن شبانه بیمارستان را تماشا کند که میان دسته‌های بزرگی از جلبک‌های آجری دست و پا می‌زند.


صدا دفعه ­ی اول ، واضح تر از دفعه ­ی دوم شنیده شد. روی صندلی نشستم؛ البته نه اونی که خودم انتخاب کرده بودم. دهان ها دور تا دورم حرکت می ­کردند ولی زنگِ توی گوشم بلندتر از صداها بود. نمی­ تونستم چیزی به جز زنگی که می­ خواستم بشنوم. تلفنی در آن گوشه قرار داشت.

عادت داشتم که روی صندلی کار کنم. نه چیزی شبیه به این و حتی نه پشت میز؛ پشت فرمان. اسمم به لباسم دوخته شده بود. الان یه شماره به لباسم دوخته شده. همیشه برام سوال بود که چرا اسم هایی که کسی اهمیتی به دونستن شون نمیده در معرض دید قرار می­ دهند. افرادی که سوار اتوبوسم شدند مطمئنا اهمیتی ندادند. خودم هم ممکن است که آن موقع یک شماره بوده باشم.

کادیلاک (نوشته ای از علی عبدالرضایی) در یویتوب کالج شعر

می‌گوید تو قماربازی نه عشق ساز! عشق یعنی دو! تو اما همیشه یک نفری، برای همین است که از تو مادام یک بیوه باقی می ماند؛ بیوه‌ای سیاه که روی زندگی‌ات نشسته و دارد هنوز تار می‌تند، پس تو دنبال عنکبوتى تازه می‌گردی نه عشق! می‌گوید که تو قماربازى، عقل ندارى! اما من که تاجر نیستم! عقل تاجر است، حساب می‌داند، مدام می‌شمارد؛ می‌شمارد که ترس برش می‌دارد؛ هرگز هرگز به کازینو نمی‌رود چون که عمرن دلش را ندارد؛ دل آینده‌ست، درباره‌اش نمی داند چون که از دیل، از حساب بیرون است.

(پدیدارشناسی و نقد مخاطب محور)گفتگویی با علی عبدالرضایی در سال 96 را در یوتیوب دنبال کنید.
خیال آینه تخت است
با ملافه‌ا‌ی چرکتاب
و من     که خوابیده‌‌ام لای ناکامی
 چروک می‌شوم
خطوطی که تزریق می‌شود در پوست    

شعری از نگین بابایی

بیگانه  (شعر تازه ای از علی عبدالرضایی) در یوتیوب

به جای تنت میله آوردی

که ها کند

شیشه‌ای را که بی‌ملاقات است

بغلم می‌کنی

با دست‌هایی که وصله‌ی تو نیست

کسی که ماهیت زمان را در جهان شناخته باشد، همواره پیِ تازگی‌ست زیرا به‌خوبی می‌داند که معنا در تازگی خلق می‌شود و زندگی ارزش انجام امور تکراری را ندارد. درواقع زمان به ‌سرعت می‌گذرد و قاتلِ واقعی آدمی، خود اوست. آیا در این برهه کوتاه زندگی نباید پی تازگی گشت؟ لااقل نباید راجع به آن دانست؟
آنارشیسم نوعی تفکر سرور ستیز و فرد آنارشیست نیز خواهان سرزمینی بدون رهبر است!
آری! تقریبن غیرممکن است اما فرهنگِ همچین نگاهی به سمت آوانگاردیسم نیست؟ و تازگی را برنمی‌تابد؟ اساسن برای خلق معنای تازه و رسیدن به نیهیلیسم خلاق، ابتدا باید زیرساخت‌ها را بررسی کرد؛ به ‌عنوان ‌مثال زیرساخت فردی مذهبی، اطاعت کردن(از قدرت‌های موهوم و به ‌اصطلاح آسمانی) و محافظه‌کارانه رفتار کردن است؛ چنین زیرساختی طبعن نمی‌تواند پیِ تازگی باشد زیرا خطر نمی‌کند؛ همواره خواهان حفظ کردن موقعیت و مکان فعلی‌اش است و‌ تنها برای رضایتِ قدرتی موهوم می‌نویسد.