وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدود سه هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود. در این کالج شاعران و نویسندگانى هم هستند که خیلى نام ندارند، یعنى خیلى هاشان از صفر آغاز کرده اند اما از پایه بتون آرمه پى ریختیم، پله ها را چنان دارند یکى دو تا مى پرند بالا که گاهى حیرت مى کنم از اینهمه تیزى، کم مانده مرا هم بزنند و بیندازند! هرگز اینهمه شاعر و منتقدِ چیزفهم سر برنکرده توى ادبیات تیپاخورده ى فارسى، یکى از یکى بهتر، بالا بلندتر! بااینهمه جنونِ سربالا شعر مریضِ فارسى دوباره جامه خواهد درید، دهه ى هفتاد عشق بود اما با این قواى شعرىِ نامحدود، نیمه ى دومِ دهه ى نود بدل خواهد شد به صحنه ى عشقبازى شعر

پیوندهای روزانه

۷۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است


با منی که پیچ خورده یک لنگه پاش
لای این شب ها
آمده ای تا زل بزنى
به قراری که ندارم
بعد بیرون بزنی
از لنگه ی بازم
و گوشه ی این خواب

چقدر پریدن به منِ ور پریده می آید


بخش اول (۱):
از زمان چخوف تا جیمز جویس، داستان کوتاه معرف رمان و داستان مدرن بود و آن را تشریح و مشخص می‌کرد. پس از آن بود که داستان کوتاه به صورت یک گونه‌ی ادبی توسط نویسندگان آمریکایی تعریف و مشخص شد. در این مقاله یکی از برجسته‌ترین نویسندگان آمریکا دلایل گرایش خود را به داستان کوتاه، در مقایسه با رمان بازگو می‌کند.
در اواسط دهه ۱۹۶۰ بود که متوجه شدم به راحتی نمی‌توانم حواس خود را روی آثار داستانی بلند متمرکز کنم. تا مدتی علاوه بر اینکه در خواندن آثار روایی بلند مشکل داشتم، در خلق و نگارش چنین آثاری نیز همین دشواری را تجربه کردم. میزان تمرکز و توجه‌ام از لحاظ مدت زمانی کاهش یافته بود، به طوری که من دیگر صبر و شکیبایی لازم برای نگارش رمان را در خودم نمی‌دیدم. قضیه‌ی پیچیده‌ای است که در این جا صحبت درباره‌اش به شدت خسته کننده خواهد بود. با این حال می‌دانم دلیل این‌که امروزه به وفور شعر می‌سرایم و داستان کوتاه می‌نویسم، به همین موضوع برمی‌گردد. امکان دارد مدام تغییر حالت بدهید، اما معطل نمانید و کاری انجام دهید. در مورد شخص من شاید به این خاطر بود که آن موقع با اینکه هنوز سی ساله نشده بودم، تمام انگیزه‌های جدی و بزرگم را از دست داده بودم. اگر هم چنین بود، به گمانم برای من که اتفاق خوبی بود. نویسنده‌ای که قدری شانس و انگیزه داشته باشد، می‌تواند در کارش خوب پیش برود. انگیزه بیش از حد و بد شانسی، یا حتی نداشتن شانس به کل، می‌تواند کشنده باشد. برای داستان‌نویسی استعداد نیز لازم است.


شب‌‌ها آن‌‌ها منتظر مونیکا می‌شدند. او در شهری کار می‌کرد که خطوط راه آهنش بد هستند. دختر، مرد و زنش پشت میز غذا می‌نشستند و منتظر مونیکا می‌شدند. از وقتی که او توی شهر کار می‌کرد، آن‌ها تازه ساعت هفت ونیم غذا می‌خوردند. پیش‌تر‌ها یک ساعت زودتر غذای‌شان را خورده بودند. حالا هر روز یک ساعت پشت میز آماده، در جای خودشان معطلند؛ پدر بالای میز، مادر روی صندلی نزدیک درِ آشپزخانه، همه کنار جای خالی مونیکا انتظار می‌کشند. برخی اوقات بعدتر هم کنار قهوه‌ی دم کشیده، جلوی کره، نان و مربا.
دختر بزرگ‌تر از او بود. و همین طور مویش بلوندتر از او بود. او پوست لطیف عمه ماریا را داشت. وقتی آن‌ها منتظرش می‌شدند، مادرش می‌گفت:«همیشه بچه‌ی دوست داشتی بود.»
در اتاقش گرامافونی داشت که اغلب صفحه‌هایش را از شهر می‌آورد و می‌دانست چه کسی در آن آواز می‌خواند. او همین طور آیینه‌ای داشت و بطری‌‌های کوچک جورواجور، یک چارپایه از چرم مراکشی و یک بسته سیگار.
پدر کیسه‌ی نایلویی حقوقش را از یک دوشیزه‌ی اداره‌ای گرفت. او مهر‌های بسیاری را در قفسه دید و از صدای آرام ماشین حساب و مو‌های بلوند شده‌ی آن دوشیزه در شگفت ماند. دوشیزه وقتی مرد از او تشکر کرد،‌ صمیمانه گفت: «خواهش می‌کنم.»


نخستین اشتباهی که نی‌نی کرد، جردادن صفحات کتابش بود . خب ما هم قرار گذاشتیم هر بار که ورقی را پاره می‌کند چهار ساعت توی اتاقش بماند و در را به رویش ببندیم. اوائل، روزی یک صفحه پاره می‌کرد، قرار ما هم سرجایش بود. گرچه گریه و داد و فریاد او پشت در بسته اعصاب آدم راخرد می‌کرد. گفتیم که این بها را باید بپردازی، یا بخشی از آن را. بعداً که دست‌هایش ورزیده شد دو ورق را پاره می‌کرد که باید هشت ساعت پشت در بسته تنها می‌ماند. مزاحمت هم دو برابر می‌شد . اما دست برنمی‌داشت. با گذشت زمان روزهایی رسید که سه یا چهارورق را پاره می‌کرد که گاه مجبور می‌شدیم شانزده ساعت پشت سر هم او را توی اتاق بیندازیم که تغذیه‌اش دچارمشکل می‌شد و زنم را دلواپس می‌کرد. اما به نظر من وقتی مقرراتی وضع می‌شود، باید به آن بچسپی وگرنه نتیجه‌ی عکس می‌دهد. آن موقع چهارده یا پانزده ماهه بود. اغلب هم بعد از یک ساعت‌ و خرده‌یی گریه کردن به خواب می‌رفت، که نعمتی بود. اتاق خیلی قشنگی داشت با اسب چوبی گهواره‌یی وحدودِ صدعروسک و جانور پرشده . اگر از وقت استفاده درست می‌کرد کلی می‌توانست کار بکند. با جورچین و اسباب بازی . متأسفانه گاهی اوقات که در را باز می‌کردیم می‌دیدیم کاغذهای بیشتری پاره کرده و باید رقم را بالا می‌بردیم و اصلاً بچه رقاص مادرزاد بود. مختصری ازشرا‌بمان را به نی‌نی می‌دادیم، شراب سفید، قرمز و آبی و خیلی جدی با او حرف زدیم . اما هیچ فایده ای نداشت.


وقتی هفده ساله بودم؛ ایمان خود را از دست دادم. چندی بود که ایمانم متزلزل شده بود، و سپس خیلی ناگهانی، در اثر حادثه ای که بر روی قایقی واقع در رودخانه کنار شهری که در آن زندگی می کردیم، اتفاق افتاد، بکلی زایل گردید. عموی من، که مجبور بودم مدت طولانی از عمر خود را با او زندگی کنم، یک کسب و کار حقیر تولیدی مبل و میز و صندلی را در شهرمان راه انداخته بود و همیشه از نظر مالی در مضیقه قرار داشت ولی معتقد بود که خداوند بطریقی به او کمک خواهد رساند.
و چنین چیزی اتفاق افتاد. یک سرمایه گذارکه متعلق به فرقه ای موسوم به کلیسای آخرین تطهیر، در تورنتو کانادا بود، از راه رسید. این مرد از ما پرسید که چطور به خودمان این اجازه را داده ایم به این فکر بیفتیم که خداوند قادر متعال و خوب فرزندان خودش را بی پول رها خواهدکرد. مجبور شدیم که تصدیق کنیم هرگز نمی شود چنین فکری را به مغز خود راه داد. این مرد قدری سرمایه برای راه انداختن کسب و کار عمویم پرداخت کرد و ما به مذهب او درآمدیم. خانواده ما بقول اهالی شهر اولین تطهیر کننده های شهر ما بودند.
بزودی گروههای پنجاه شصت نفره ای در یک اتاق در محل خرید و فروش غلات گرد هم می آمدند. خیلی زود دریافتیم که ما به آدمهای سوا شده از بقیه و مطرودی بدل شده ایم . هرکسی درباره ما جوکهایی می ساخت. ما مجبور بودیم در کنار هم باشیم چون گاها به دادگاهها کشانده می شدیم. انچه که دیگران، (به مذهب ما درنیامده ها) در مورد ما نمی توانستند تحمل کنند، این بود که اولا ما به ثمربخش بودن دعا ها اعتقاد داشتیم و ثانیا اینکه الهامات ما از تورنتو سرچشمه می گرفت.


پیشتر از روءیاها برای شناختِ اختلالاتِ ذهنی ناشی از خودشیفتگی به عنوان نمونه های اولیه در حیاتِ طبیعی (نرمال) این گونه اختلالات سود جستیم؛ حال خواهیم کوشید تا از طریق مقایسه مالیخولیا با تأثر یا حسِ عادی ماتم(۲) ماهیت مالیخولیا را تا حدی روشن سازیم. لیکن این بار باید بحث را با اذعان به نکته ای خاص آغاز کنیم، آن هم به عنوان هشداری نسبت به هرگونه زیاده روی در بها دادن به نتایج این بحث. مالیخولیا، که تعریف آن حتی در حوزه روانپزشکیِ توصیفی نیز امری متغیر است، اشکال بالینی گوناگونی به خود می گیرد که به نظر می رسد دسته بندی آنها در قالب یک مقوله واحد به صورت قطعی و یقینی هنوز جا نیفتاده است؛ و برخی از این اشکال بالینی نیز بیشتر به تأثرات جسمانی اشاره دارند تا تأثرات ناشی از روان. مطالب و مواد خام ما، به جز آن تأثراتی که هر ناظری قادر به روءیت آنهاست، محدود به شمار کوچکی از مواردی است که ماهیت و منشأ روانی آنها تردیدناپذیر بود. بنابراین از بدو کار هرگونه دعوی نسبت به اعتبار عام و کلیِ نتیجه گیریهای خود را کنار می نهیم، و خود را با این اندیشه تسلی می دهیم که، با ابزارهای پژوهشی که امروز در اختیار داریم، به سختی می توانیم چیزی را کشف کنیم که برای طبقه ای کامل از اختلالات ذهنی، یا دست کم گروه کوچکی از آنها نمونه وار نباشد.


پرفسور فایربرنر با دقت موضوع را توضیح می‌داد: «ادراک از زمان بر ساختار جهان استوار است. وقتی جهان منبسط می‌شود در نظر می‌گیریم که زمان به جلو می‌رود؛ وقتی هم جهان منقبض می‌شود، تصور می‌کنیم که زمان به عقب برگشته است. اگر به نوعی جهان را واردار کنیم تا در حالت سکون قرار بگیرد، بدون این که منقبض یا منبسط شود، زمان هم از حرکت خواهد ایستاد.»
آقای اتکینز با شیفتگی گفت: «ولی شما نمی‌توانید جهان را به حالت سکون درآورید.»
پرفسور گفت: «با این وجود من می‌توانم بخشی از جهان را به حالت سکون در آورم. فقط کافی است یک سفینه را نگه داریم. زمان از حرکت خواهد ایستاد و ما می‌توانیم مطابق میل خود به جلو یا عقب حرکت کنیم؛ کل سفر هم کمتر از یک لحظه طول می‌کشد. اما همه‌ی جهان در حینی که زمان برای ما ایستاده است حرکت خواهد کرد. در حالی که ما به کالبد جهان نزدیک می‌شویم، زمین به دور خورشید حرکت می‌کند، خورشید به دور مرکز کهکشان حرکت می‌کند. کهکشان هم به دور یک مرکز جاذبه که همه‌ی کهکشان‌ها به دور آن حرکت می‌کنند، می‌چرخد.»
«من این حرکات را محاسبه کردم و فهمیدم که در بیست و هفت میلیون و پانصد هزار سال آینده، خورشید ما به یک کوتوله‌ی سرخ تبدیل خواهد شد. اگر ما بیست و هفت میلیون و پانصد هزار سال در آینده به جلو برویم، در کمتر از یک لحظه آن کوتوله‌ی سرخ نزدیک فضاپیمای ما خواهد بود و ما می‌توانیم بعد از این که اندکی در مورد آن مطالعه کردیم به خانه برگردیم.»

آبستن نیست هیچ اتفاقی در من

که رخت برکنم

و بشویم دست

 از خانه که به جانم افتاده

و آرام بگیرم دست سفر

تا خراب نشود سرم         تنهایی

که هم­ اتاقی من‌ست

روبه‌روی شعر

 ردیف می‌کند شام

دویدن بدود که دور شود
باران بر پشت بام ها طشت بزند
و باد بیاید که موهایت را بهم بریزد
یکی دهان که بخواند کافی ست
دو شاعر و چند فاسق و همه عاشق
طوری که دنیا فرهاد
و شیرین کساد شود
یکی مجنون که بماند کافی ست
وگرنه ساحل که تنها نمی نشیند
دریا را به نظاره


دیدم که مرده‌ها دوباره می‌میرند،

خوابیده بر دریاها.

دیدم که مردگان پلی ساخته‌اند
اگر می‌گذشتی
تا ابد از پی‌ات می‌آمدم.

میان دو آتش، میان دو هیمه
امپراتوریِ توفان و صخره‌هاست.


پسالیبرالیسم و آزادی بیان
امروزه مناقشات در مورد آزادی بیان بیش از هر زمان دیگری اخبار را پر کرده است. این مناقشات، به‌ویژه، زمانی بالا می‌گیرند که دونالد ترامپ اظهارنظر می‌کند. بدون‌شک، مقصود از «بیان» تنها کلمات نیست، بلکه سایر رفتارهای پیام‌رسان را نیز در بردارد. اما، باید پرسید آیا تلقی واحدی از این آزادی و حدود و ثغور آن وجود دارد؟ نقدهای جنبش‌های انتقادی به این آزادی چیست؟ اریک هاینز استاد دانشگاه کویین مری، می‌کوشد از منظری پسالیبرال به این پرسش‌ها پاسخ دهد.
مناقشات در مورد آزادی بیان بیش از هر زمان دیگری اخبار را پر کرده است. این مناقشات به‌ویژه زمانی بالا می‌گیرند که دونالد ترامپ اظهارنظر می‌کند. همچنین این پرسش نیز مطرح است که آیا تهمت‌های ضد مهاجرت نقشی در تحریک حملات نسبت به اقلیت‌ها بعد از خروج انگلستان از اتحادیه اروپا داشته‌اند یا خیر.
مقصود از «بیان» تنها کلمات نیست، بلکه سایر رفتارهای پیام‌رسان را نیز در بردارد؛ برای مثال هر پیامی که بورکینی۱ در خود دارد فرانسویان را به بازنگری در مورد قانون اساسی وا می‌دارد. مباحثات در مورد آزادی بیان اغلب در مرزهای مشخصی از هم جدا می‌شوند. در یک طرف، سنت تثبیت‌شده‌ی آزادی‌خواهانه‌ی مدنی به‌نحوی اجتناب‌ناپذیر، نسخه‌ای از «اصل ضرر» آشنای جان استوارت میل را پیاده می‌کند

سریال آخر
دوازده قطعه برای انتخابات

مخاطب ایرانی

آدم واقع بینی ست، یعنی این طور نشان می دهد. اخبار را دنبال می کند در روزنامه ها، کاغذ را که از دستش بگیری یک کاره جعبه ی جادویی روشن می شود و می رود روی بی بی سی نیوز و بعد هم فلان تلویزیون خبری امریکا! اگر بگویی بیا دمِ پنجره یکی تصادف کرده محال است بیاید، چون سی ان ان دارد ماشینی را نشان می دهد که وسطِ خیابان له شده! او خودش را در واقعیت دخیل می‌داند و نمی‌داند که تنها تفاوتش با شیء این است که چشم دارد. او وانموده‌ای از انسان قرن نوزدهم است، به او رُل تماشاچی در سینمایی داده‌اند که سرمایه‌داری تولید کرده. او حتی نمی‌تواند زندگی خودش را تغییر دهد اما مدام از مارکس می‌گوید که وقتی ازش درباره ی حزب سوسیال دموکرات فرانسه که خود را مارکسیست می‌دانست پرسیدند، گفت: “خوب است که حداقل می‌دانم من مارکسیست نیستم.”
او آدم واقع‌بینی‌ست چون مدام در حال دیدن واقعیتی‌ست که رسانه‌های سرمایه‌داری تولید می‌کنند. برای او صدّام و بن‌لادن و داعش می‌سازند و وادارش می‌کنند وارد جنگی شود که چیزی جز جنگ رسانه‌ها نبوده و همین که درمی‌یابد سرِ کاری بوده به یک عروسک دیگر نقش هیتلر می‌دهند تا ترس همچنان در کمین باشد. متاسفانه آن‌چه او می‌بیند وجود ندارد ولی چون رلِ تماشاچی را به او داده‌اند مجبور است ببیند. او شیء است و تنها تفاوتش این است که چشمی دارد به درشتی رسانه! مدیاها جای او می‌بینند، ژورنالیسم جای او فکر می‌کند و تا به خودش می‌آید که بگوید “نه!” ملایی دست و پا می‌کنند که حرفِ دلش را بزند پس می‌شود مثل ملا که مثل خودشان است. کاپیتالیسم گرچه خالق دمکراسی‌ست اما هرگز آری را به نه ترجیح نمی‌دهد چون برای جوریِ بار هم که شده به هر دو احتیاج دارد. درست است اکثریتی می‌خواهد که آری بگوید اما هم زمان نیاز مبرم به نه دارد که در مقابل قرار دهد، پس اقلیتی تولید می‌کند شدیدن چپ! که هر دو اویند؛ اویی که حتی نمی‌تواند زندگی‌اش را تغییر دهد، با این همه واقع‌بین است و هرچه خارج از این مناسبات باشد جز ایده‌ای فراواقعی و ایده‌آلیستی نیست!

نویسنده: جودیت باتلر

مسئله‌­ی من اساساً تبیین سیستم­ های پنهانی است که خود را در آن­ها زندانی می­ یابیم؛ آنچه درپی فهم اش هستم سیستم محدودیت ­ها و طرد است که نادانسته به کار می­ بندیم؛ من می­ خواهم ناخودآگاه فرهنگی را آشکار سازم.

-فوکو، “مناسک طرد”

در مراقبت و تنبیه، خصلتِ پارادوکسیکالِ آنچه را فوکو سوژه­ شدن (subjectivation)زندانی می­ خواند در نظر بگیرید. اصطلاح “سوژه­ شدن” خود حامل این پارادوکس است: assujetissementهم دال بر شدنِ سوژه است و هم دال بر فرآیند انقیاد(subjection)-آدمی فقط وقتی به هیئت خودآیینی درمی­ آید که منقادِ یک قدرت شود، انقیادی که متضمن یک وابستگیِ ریشه­ ای است. نزد فوکو، این فرآیند سوژه­ شدن اساساً ازطریق بدن صورت می­ گیرد. در مراقبت و تنبیه، بدن زندانی نه تنها به شکل یک نشانهی گناه و تخطی ظاهر می­شود، در هیئت تجسد ممنوعیت و تجویزی برای مناسک عادی­ سازی، بلکه از رهگذر ماتریس گفتاریِ یک سوژه  ­ی حقوقی، قاب گرفته می­شود و فرم می­گیرد.


مام روزنامه‌ها در یک نکته متفق‌القول بودند: «تبهکاری که در برابر هیأت منصفه قرار گرفته،‌ فردی است که هر آدم نسبتاً پدرمادرداری باید سعی کند تنه‌اش به تنه او نخورد. زیرا این جانی عامل جنایت غیرقابل تصوری شده است.»
اکنون او با حالتی از رضا و تسلیم، خود را در اختیار سرنوشتی می‌گذاشت که می‌دانست انتظارش را می‌کشد. یقین داشت که دارش می‌زنند. به قربانی ناامیدی می‌مانست که می‌داند دارند به کشتارگاهش می‌برند و به همین جهت به سیم آخر زده بود و در جلسات دادگاه متلک‌های نخاله‌ بار این و آن می‌کرد. مثلاً به دادستان می‌گفت: «از ریخت و رویت پیداست که روزی از روزها خودت را به دار می‌زنند!»، یا خطاب به رییس دادگاه درمی‌آمد که: «طناب دارم را تقدیم می‌کنم حضورت تا ازش برای نگه‌داشتن شلوارت استفاده کنی!»
جمله اخیر ناراحت‌کننده‌ترین تأثیر ممکن را روی آقایان اعضای هیأت منصفه گذاشت و در عین حال باعث شد بحث داغی میان دادستان و وکیل‌مدافع درگیرد:
وکیل‌مدافع گفت: انعطاف قانون اجازه داده است که متهمان هرجور که دل‌شان بخواهد حرف‌شان را در محضر دادگاه عنوان کنند. و این که متهم حاضر، موکل بنده، به شلوار مقام محترم ریاست چسبیده مبیّن این حقیقت است که او مانند غریقی به هر خس و خاشاکی که دم دستش بیاید چنگ می‌اندازد. متهم درواقع می‌کوشد از طریق شوخ‌طبعی، حس هم‌دردی را در آقایان اعضای هیأت منصفه بیدار کند… ضمناً درمورد شلوار مقام ریاست باید عرض کنم که…


سریال آخر
دوازده قطعه برای انتخابات

مخاطب ایرانی

آدم واقع بینی ست، یعنی این طور نشان می دهد. اخبار را دنبال می کند در روزنامه ها، کاغذ را که از دستش بگیری یک کاره جعبه ی جادویی روشن می شود و می رود روی بی بی سی نیوز و بعد هم فلان تلویزیون خبری امریکا! اگر بگویی بیا دمِ پنجره یکی تصادف کرده محال است بیاید، چون سی ان ان دارد ماشینی را نشان می دهد که وسطِ خیابان له شده! او خودش را در واقعیت دخیل می‌داند و نمی‌داند که تنها تفاوتش با شیء این است که چشم دارد. او وانموده‌ای از انسان قرن نوزدهم است، به او رُل تماشاچی در سینمایی داده‌اند که سرمایه‌داری تولید کرده. او حتی نمی‌تواند زندگی خودش را تغییر دهد اما مدام از مارکس می‌گوید که وقتی ازش درباره ی حزب سوسیال دموکرات فرانسه که خود را مارکسیست می‌دانست پرسیدند، گفت: “خوب است که حداقل می‌دانم من مارکسیست نیستم.”
او آدم واقع‌بینی‌ست چون مدام در حال دیدن واقعیتی‌ست که رسانه‌های سرمایه‌داری تولید می‌کنند. برای او صدّام و بن‌لادن و داعش می‌سازند و وادارش می‌کنند وارد جنگی شود که چیزی جز جنگ رسانه‌ها نبوده و همین که درمی‌یابد سرِ کاری بوده به یک عروسک دیگر نقش هیتلر می‌دهند تا ترس همچنان در کمین باشد. متاسفانه آن‌چه او می‌بیند وجود ندارد ولی چون رلِ تماشاچی را به او داده‌اند مجبور است ببیند. او شیء است و تنها تفاوتش این است که چشمی دارد به درشتی رسانه! مدیاها جای او می‌بینند، ژورنالیسم جای او فکر می‌کند و تا به خودش می‌آید که بگوید “نه!”

درها همه بسته بودند،تلویزیون روحانی ریشویی را نشان می‌داد که از صلح می گفت،از پشت پنجره، تانک‌هایی که زمین را با آدم‌هاش دِررو می‌کردند دیده می‌شد.
نهار خوشمزه‌ای پخته بود،قرار بود آندا و راما مهمانش باشند،حالا ولی تانک‌ها زودتر رسیده بودند،دور تا دور خانه محاصره شده بود،هر دوازده قابِ نشان‌ افتخارش روی دیوار از غرش تانک‌ها به زمین افتادند و خورد شدند.
آنقدر عصبی شده بود که فقط می‌خندید،اگر تا یک ساعت دیگر خودش را تحویل نمی‌داد تانک‌ها از روی خانه رد می‌شدند.
البته احتمالش را می‌داد اما فکر نمی‌کرد که آنقدر زود اتفاق بی‌افتد.
برنامه‌های زیادی داشت فکر می‌کرد حداقل سه ساعت بخاطر آنهمه خوش خدمتی به او زمان دهند.یک‌ساعت، دیگر واقعا بی انصافی بود.


عروس شدم بر حسب اتفاق

پدر نبود

که زن بگیرد از آب

یا مادرم را

که گریه غرقش مى‌کرد

عروسکی بود موجی

که درمی‌رفت با برادر

تا پشت هفت سالگی

و باد اگر وا نمی‌کرد پاهام


مقدمه‌ی مترجم: سال نیومن (متولد ۱۹۷۲) واضع اصطلاح «پست آنارشیسم» است، واژه‌ای برای نامیدن شاخه‌هایی از فلسفه سیاسی که آنارشیسم قرن نوزدهمی را از صافی پساساختارگرایی عبور می‌دهد. سال نیومن در سال ۲۰۰۱ کتاب «از باکونین تا لکان: اقتدارستیزی و برهم‌زدن قدرت» را انتشار داد و در آن به کند و کاو در ویژگی‌های سرشت‌‌نمای تئوری آنارشیسم پرداخت، نظریه‌ای که معتقد است حکومت و سلسله مراتب [= پایگان‌بندی] قالب‌های نامطلوب و مذمومی برای سازماندهی جامعه‌اند. سال نیومن می‌کوشد با استمداد از پاره‌ای مفهوم‌های تفکر پساساختارگرایی، تئوری آنارشیسم سنتی را از محدودیت‌هایش برهاند و از طرف دیگر تفکر چپ رادیکال را با افق نوگشوده‌ی آنارشی رو‌دررو سازد.
نیومن در مقاله‌ی «آنارشیسم و سیاست کین‌توزی» اشاره می‌کند از میان همه‌ی نهضت‌های سیاسی قرن نوزدهم که نیچه به آن‌ها بدوبیراه می‌گوید- از سوسیالیسم تا لیبرالیسم- گزنده‌ترین و کینه‌توزانه‌ترین تعبیرها را برای کوبیدن آنارشیست‌ها کنار می‌گذارد. نیچه فعالان این نهضت را «سگ‌های آنارشیستی» می‌خواند که در کوچه‌پس‌کوچه‌های فرهنگ و خیابان‌های تمدن اروپا پرسه می‌زنند، طامات می‌بافند و یاوه می‌گویند:

تولد زبان در مقام موضوع مستقل تحقیق و مطالعه در اوایل شکل‌گیری زبان‌شناسی تاریخی در اروپا، آگاهی از واقعیتی هراس‌انگیز را به ارمغان آورد، و آن اینکه ما بر اساس قوانینی سخن می‌گوییم که هنگام ادای پاره‌گفتارها(utterance) بنا به تعریف نمی‌توانند در آگاهی ما حاضر باشند. آن لحظه وجدآمیزی که سرآخر بر زبان چون ابژه‌ای مسلط می‌شویم درعین‌حال لحظه‌ای نومیدکننده است زیرا سوژگی خود را از کف می‌دهیم و ناگزیر بر این نکته صحه می‌گذاریم که زباندر عمل همیشه از چنگ‌مان خواهد گریخت. شاید بگویید این لحظه مصادف است با اولین گشایش نظری ناخودآگاه. زبان فی‌حد‌ذاته بدل به نظامی کاملاً نهفته و بالقوه (virtual) می‌شود که ناظر به امکاناتی صوری است، نظامی که در قلمرویی غیر از گفتار هرروزه‌مان جای دارد و شرط امکان همه بازنمودهای ماست بی‌آنکه خود در آن عرصه قابل بازنمایی باشد. یا دست‌کم می‌توان گفت، در آنجا قابل بازنمایی است، اما فقط از طریق قسمی بندبازی جدید و محیرالعقول به‌نام خصلت انعکاسی (reflexivity). بورژوازی در دوران گردن‌فرازی‌اش، در دوران ایدئالیسم آلمانی و انقلاب فرانسه، ایمان داشت که مردان و زنان به‌راستی می‌توانند در فضایی خالی به خود تکیه کنند و در لحظه‌ای سرگیجه‌آور افق بیرونی یا ساختار درونی وجود خود را درک کنند و به چنگ آورند. با این‌همه، پریدن از بازنمودها یا تصورات به شروط بنیادی امکان تصورات‌مان خود به معنای صحه گذاشتن بر وجود قسمی لغزش یا مغاک مهلک میان این دو عرصه است، این یعنی ابنای بشر را از خود بیگانه کنیم، آن‌هم زمانی‌که تلاش می‌کنیم آن‌ها را در به چنگ آوردن حقیقتی استعلایی یاری کنیم. به یمن این خصلت انعکاسی، می‌توانیم عوامل موجب و ناخودآگاه تجربه سوبژکتیو، یعنی آنچه آن تجربه را در وهله اول ممکن ساخت، کشف کنیم؛ اما این عوامل موجب مانند خطوط مرزی یک میدان سرشار از ابهام‌اند، یعنی همزمان هم بخشی از این میدان‌اند و هم نیستند.


روزی که دُن سرافین، به خوان پدرو مارتینز سانچز اجازه داد کئلوفیلاس انریکِتا دلیان را به عنوان عروس خود از ورای چهارچوب خانه‌ی پدری‌اش، ماورای چندین مایل جاده‌ی گل و لای و سیمانی و ماورای مرز، به آن سوی دیگر، به شهری بنام اِن اِل اوترلادو، ببرد، توانست صبحی را مجسم کند که دخترش دست‌ها را بالای چشم‌ها سایه‌بان کرده، به طرف جنوب نگاه می‌کند و آروزی بازگشت به وظایف هرچند بی‌پایانش، شش برادر به دردنخورش و پیرمرد غرغرو را دارد.
او در همهمه و جنجال خداحافظی گفته بود که بالاخره هرچه باشد من پدرت هستم. هیچ‌گاه ترا ترک نخواهم کرد. این را گفته بود، نگفته بود، زمانی که او را درآغوش کشیده بود و بعد رهایش کرده بود که برود. اما در آن لحظه کلئوفیلاس خیلی گرفتار بود و دنبال چیلا، ساقدوش خود می‌گشت که نقشه‌ی پرتاب گلِ دستش را بکشند.
به همین دلیل ممکن نبود حرف‌های پدر را به یاد بیاورد مگر بعدها: من پدرت هستم. هرگز تو را رها نخواهم کرد.
فقط اکنون به عنوان یک مادر. حالا وقتی که او و خوان پدروی کوچک کنار نهر می‌نشینند. چگونه است که گاهی عشق میان زن و مرد از میان می‌رود و تمام می‌شود. اما عشق پدر و مادر به فرزند یا فرزند به پدر و مادر، به طور کلی چیز دیگری است.
این چیزی بود که کلئوفیلاس به آن فکر می‌کرد؛ همان شبی که خوان پدرو به خانه نیامد و او روی تخت‌خواب دراز کشید و صدای غرش بزرگراه، پارس سگی از دوردست، صدای شاخه‌های درخت گردو که مثل خش‌خش زیردامنی‌های قدیمی بود، او را به خواب برد.


مقدمه ی لارنس شاید تلاشی بود در جهت آفریدن اسطوره ای امکان ساز در مورد شعر خود او، یا از منظری شکاکا

نه تر، در جهت فراهم آوردن تبلیغی مؤثر برای اشعار خود او. این [مقدمه] به هیچ شکل مشخصی با شعر وی که در کنار آزمایش گری هایی پیرامون وزن، دربردارنده ی اشکال سنتی و ابرازاتی احساسی بود، همخوانی نداشت. دعوی های سرخوشانه ی او ممکن صرفا ً نامتعارف به نظربیایند، اما چنین نیستند. بعد از آن در همین قرن، ژولیا کریستوا که واژگان  روانکاوی و زبان شناسی را به کار می گرفت، کارکردی به همین میزان قدرتنمد را برای وزن لحاظ کرد. وزن در آثار شاعران روسی ای همچون مایاکوفسکی و خلبینیکوف نمایانگر بازگشت سائق های لیبیدویی سرکوب شده به زبان بود، سویه ای از نمایش نامه ی نمادین که “قانون پدرانه” را در برابر مِیل قرار می دهد. جدیّت بلند مرتبه ی که از این قبیل دعوی ها در باره ی وزن و نیز از اظهارات بیانیه وار رساله های رو به فزون شعرشناسی برمی آمد، نقیضه سازی را به میان آورد. در “چهره باوری: یک بیانیه”، منتشرشده درسال ١٩۶١، فرانک اُهارا به وضوح از چنین بحث و فحصی به ستوه آمده بود. اُهارا ضمن ریشخند کردن بوطیقاهای منظوم و بُرون – فکنانه ی ویلیام کارلوس ویلیامز و ارسون (که حاکی از وسواس ذهنی آنها در قبال وزن بود)، از تصوری سنتی در باره ی وزن که می گوید “وزن تزئین کردن موضوع شعر است” ترجمانی در قالب یک اغوا گری همجنس بازانه به دست می دهد: “اگر می خواهید یک شروال بخرید، خواهان آن هستید که شروالتان به قدر کافی چسبان باشد تا هر کسی با شما به تخت خواب بیاید” (ص. ٣۶٨).


هنوز سرِ کارم
یکى هم نگفت پاشو
تو هم مانده اى زیرِ کار
دم صبح تازه چاى تازه دم
می برد در پیچِ و مهره هاى گلویم دست
پس مست بوده ام دیشب
که هق هق بلند کردم از این خانه
و این همه سال
شعرهایم را
در آسیاب سپید کرده ام

دو شاخه‌ در دلم
و شادی‌ام توی شارژ
به صد که می‌رسد
برق از سر زنی می‌پرد
که مثل شاتره‌ زیر دست
ریز ریزم می کند
و می‌ریزدم در آشی


تئودور آدورنو(۲)، از فیلسوفان مکتب فرانکفورت، نیچه و ساد را نویسندگان سیاه بورژوازی می‌خواند. منظور آدورنو از این گفته دو وجهی است: این گفته، از طرفی، نشان می‌دهد که این نویسندگان ممنوع‌القلم‌ترین نویسندگان عصر ظهور بورژوازی، یا بهتر بگویم، دو نویسنده‌ای بودند که در صدر لیست سیاه گفتمان بورژوازی قرار داشتند. از طرفی دیگر، منظور آدورنو از این گفته این است که ساد و نیچه با صراحت و صداقت بی‌نظیر خود تاریکترین زوایای سیستم تفکری عصر روشنگری(۳) و تناقضات حاصله از آن را با دقت به روی کاغذ آورده‌اند، نقیضه‌هایی که تفکر خرد ابزاری مایل به دیدن آنها نبوده و نیست. در این‌جا می‌خواهم به سه جنبه در تفکر ساد بپردازم که در آن این تناقضات با هم تلاقی نموده و نام ساد را جاودانه کرده است.
۱) تلاقی تمنای جسمی/ جنسی با خشونت


فردریک اولافسن: پروفسور مارکوزه، با این‌که شما بیشتر به‌عنوان فیلسوفی اجتماعی و متفکری مارکسیست شناخته می‌شوید، گمان می‌کنم تعداد نسبتا محدودی از تأثیر مهم مارتین هایدگر و فلسفه‌اش بر ساختار فکری شما خبر داشته باشند. احتمالاً می‌توانیم گفتگوی‌مان را با طرح همین موضوع اساسی آغاز کنیم یعنی نحوه آشنایی شما با هایدگر و فلسفه‌اش.

هربرت مارکوزه: در واقع من وجود و زمان را همان سالی که چاپ شد یعنی ۱۹۲۷ خواندم و بلافاصله تصمیم گرفتم برای کار با هایدگر دوباره به دانشگاه فرایبورگ (جایی که دکترایم را در سال ۱۹۲۲ گرفته بودم) بازگردم. تا دسامبر ۱۹۳۲در فرایبورگ ماندم و با هایدگر کار کردم، تا این‌که چند روز پیش از به قدرت رسیدن هیتلر آلمان را ترک کردم و این پایان روابط شخصی ما با هم بود. پس از جنگ البته حدود سال ۱۹۴۶ و یا ۴۷ بار دیگر هایدگر را در کلبه‌اش در جنگل سیاه ملاقات کردم. با هم گفتگویی داشتیم که خیلی دوستانه و مفید نبود و یک مرتبه هم با هم مکاتبه و نامه‌نگاری داشتیم و همین. از آن‌پس دیگر هیچ‌گونه مراوده و گفتگویی بین ما شکل نگرفت.


«بیماری جدید روح» اثری است که برای اولین‌بار در سال ١٩۸١ توسط آلیس جاردن و هاری بلک تحت عنوان «زمانه زنان» به انگلیسی ترجمه گردید و سپس در کتاب تئوری فمنیستی بار دیگر انتشار یافت.

پس از آن در چندین مجموعه نیز عینا گنجانده شد. تا این که ترجمه دیگری از این اثر توسط رز گابرمن که متن حاضر است، انجام یافت.

زمانه زنان شامل عکس‌العمل‌های مختلف فمنیست‌های آمریکایی بوده و در این مقاله کریستوا گرایشات متفاوت حرکت زنان و تئوری فمنیستی را ابتدا در اروپای غربی و نیز در آمریکا و بعد در اروپای شرقی تجزیه و تحلیل می‌کند.

کریستوا سه نسل از فمینیسم را مشخص می‌کند که در تجزیه و تحلیل‌های خود آورده است.

"سی دی" شعری از علی عبدالرضایی در یوتیوب

تمام بعد از ظهر

اشیا خنده‌شان گرفته از تاریکی

از دست‌های خشک  که حلقه حلقه اضافه می‌شوند

از آن درخت  با شاخه‌های گشاد

و نور که چسبیده به عصایش

می‌پرسی

کجاست بهترین جای پنهان کردنِ چیزی

هنوز سرِ کارم
یکى هم نگفت پاشو
تو هم مانده اى زیرِ کار
دم صبح تازه چاى تازه دم
می برد در پیچِ و مهره هاى گلویم دست
پس مست بوده ام دیشب
که هق هق بلند کردم از این خانه
و این همه سال
شعرهایم را
در آسیاب سپید کرده ام
که حق حق می کنم هنوز

وقتی هفده ساله بودم؛ ایمان خود را از دست دادم. چندی بود که ایمانم متزلزل شده بود، و سپس خیلی ناگهانی، در اثر حادثه ای که بر روی قایقی واقع در رودخانه کنار شهری که در آن زندگی می کردیم، اتفاق افتاد، بکلی زایل گردید. عموی من، که مجبور بودم مدت طولانی از عمر خود را با او زندگی کنم، یک کسب و کار حقیر تولیدی مبل و میز و صندلی را در شهرمان راه انداخته بود و همیشه از نظر مالی در مضیقه قرار داشت ولی معتقد بود که خداوند بطریقی به او کمک خواهد رساند.
و چنین چیزی اتفاق افتاد. یک سرمایه گذارکه متعلق به فرقه ای موسوم به کلیسای آخرین تطهیر، در تورنتو کانادا بود، از راه رسید. این مرد از ما پرسید که چطور به خودمان این اجازه را داده ایم به این فکر بیفتیم که خداوند قادر متعال و خوب فرزندان خودش را بی پول رها خواهدکرد. مجبور شدیم که تصدیق کنیم هرگز نمی شود چنین فکری را به مغز خود راه داد. این مرد قدری سرمایه برای راه انداختن کسب و کار عمویم پرداخت کرد و ما به مذهب او درآمدیم. خانواده ما بقول اهالی شهر اولین تطهیر کننده های شهر ما بودند.
بزودی گروههای پنجاه شصت نفره ای در یک اتاق در محل خرید و فروش غلات گرد هم می آمدند. خیلی زود دریافتیم که ما به آدمهای سوا شده از بقیه و مطرودی بدل شده ایم . هرکسی درباره ما جوکهایی می ساخت. ما مجبور بودیم در کنار هم باشیم چون گاها به دادگاهها کشانده می شدیم. انچه که دیگران، (به مذهب ما درنیامده ها) در مورد ما نمی توانستند تحمل کنند، این بود که اولا ما به ثمربخش بودن دعا ها اعتقاد داشتیم و ثانیا اینکه الهامات ما از تورنتو سرچشمه می گرفت.

نخستین اشتباهی که نی‌نی کرد، جردادن صفحات کتابش بود . خب ما هم قرار گذاشتیم هر بار که ورقی را پاره می‌کند چهار ساعت توی اتاقش بماند و در را به رویش ببندیم. اوائل، روزی یک صفحه پاره می‌کرد، قرار ما هم سرجایش بود. گرچه گریه و داد و فریاد او پشت در بسته اعصاب آدم راخرد می‌کرد. گفتیم که این بها را باید بپردازی، یا بخشی از آن را. بعداً که دست‌هایش ورزیده شد دو ورق را پاره می‌کرد که باید هشت ساعت پشت در بسته تنها می‌ماند. مزاحمت هم دو برابر می‌شد . اما دست برنمی‌داشت. با گذشت زمان روزهایی رسید که سه یا چهارورق را پاره می‌کرد که گاه مجبور می‌شدیم شانزده ساعت پشت سر هم او را توی اتاق بیندازیم که تغذیه‌اش دچارمشکل می‌شد و زنم را دلواپس می‌کرد. اما به نظر من وقتی مقرراتی وضع می‌شود، باید به آن بچسپی وگرنه نتیجه‌ی عکس می‌دهد. آن موقع چهارده یا پانزده ماهه بود. اغلب هم بعد از یک ساعت‌ و خرده‌یی گریه کردن به خواب می‌رفت، که نعمتی بود. اتاق خیلی قشنگی داشت با اسب چوبی گهواره‌یی وحدودِ صدعروسک و جانور پرشده . اگر از وقت استفاده درست می‌کرد کلی می‌توانست کار بکند. با جورچین و اسباب بازی . متأسفانه گاهی اوقات که در را باز می‌کردیم می‌دیدیم کاغذهای بیشتری پاره کرده و باید رقم را بالا می‌بردیم و اصلاً بچه رقاص مادرزاد بود. مختصری ازشرا‌بمان را به نی‌نی می‌دادیم، شراب سفید، قرمز و آبی و خیلی جدی با او حرف زدیم . اما هیچ فایده ای نداشت.