وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدود سه هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود. در این کالج شاعران و نویسندگانى هم هستند که خیلى نام ندارند، یعنى خیلى هاشان از صفر آغاز کرده اند اما از پایه بتون آرمه پى ریختیم، پله ها را چنان دارند یکى دو تا مى پرند بالا که گاهى حیرت مى کنم از اینهمه تیزى، کم مانده مرا هم بزنند و بیندازند! هرگز اینهمه شاعر و منتقدِ چیزفهم سر برنکرده توى ادبیات تیپاخورده ى فارسى، یکى از یکى بهتر، بالا بلندتر! بااینهمه جنونِ سربالا شعر مریضِ فارسى دوباره جامه خواهد درید، دهه ى هفتاد عشق بود اما با این قواى شعرىِ نامحدود، نیمه ى دومِ دهه ى نود بدل خواهد شد به صحنه ى عشقبازى شعر

پیوندهای روزانه

۵۰ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

فرم گردنش، مثل پیچ‌وخم ِ جاده‌های رامسر، می‌توانستی بپیچی از این استخوان به آن غضروف، بعد هم زبانت را مثل جارو بکشی تا برسی به گوش‌هاش که بویِ خاک خیس خورده‌ی شمال می‌داد. و دست ببری لای موهاش، وای! انگار که رفته‌ای توی دلِ جنگل‌های رشت. سرت را فروکنی توی موهاش و ببینی که یکهو خودت را وسط باد تابستان وِل کرده‌ای و ناگهان برسی به نرمی گوش‌هاش، وای نگو که محال است مزه‌اش را بِچشی و از خودت به بی‌خودترین شکل ممکنِ خود نرسی. من می‌گویم کسی را که دوست داری با صدای بلند بگو. اگر بخواهم می‌توانم برسم به استخوان پشت گردن و یکهو بروم توی خلسه. خلاصه طنازی به این نازی آخر چرا باید در خانه توی بدنش حبس باشد؟ زن باید این طوری باشد، طوری هوایی که بلند بخندد، بلند گریه کند، اما یواش و آرام توی گوش‌ات بگوید: عباس، عزیزِ من، بیا برویم تویِ خودمان…برویم…توی….خودمان..

 برگردان: ارسلان ریحان‌زاده 

به نظر می‌رسد، هگل و فروید هیچ وجه اشتراکی نداشته باشند؛ ‌همه‌چیز درکار است تا آن‌ها را در تقابل با هم قرار دهد. در یک سوی: فیلسوف نظری روح مطلق که نظام‌اش دربردارند‌ی همه‌ی قلمروهای وجود بود – منطق، طبیعت، و روح – و کسی که به پیچیده‌ترین و دشوارترین فیلسوف در کلِ سنت باشکوه فلسفی مشهور بود؛ در سوی دیگر: مردی از تشکیلات پزشکی، درمان‌گری که در سراسر کارش شیو‌ه‌ی بالینی را به عنوان راهبرد خود اتخاذ کرده بود و صرفاً به تدریجْ برخی از بینش‌های روان‌شناختی را به حوزه‌های جامع‌ترِ فرهنگ، تمدن، و تاریخ گسترش داد. در یک سوی، نه فقط یک فیلسوف، بلکه فیلسوفی تمام‌عیار، مثال نمونه‌وار فیلسوفی که موفق شد تمامی مضامین و دست‌آوردهای سنت متافیزیکی را در نظام‌ خود بگنجاند؛ در سوی دیگر، مردی از علوم طبیعی که سرسختانه با فلسفه به معنای دقیق کلمه مقابله کرد و حتی وسوسه‌های تبدیل روان‌کاوی به یک جریان فلسفی جدید را به عنوان یکی از بزرگ‌ترین خطرات رشته‌ی خود به حساب می‌آورد.

نه سر بلند و نه سر به زیرم
گاهی کبیر و گاهی فقیرم
به برجی بلند می مانم که تو سری خورد و کلبه شد
پشت تمامِ درها که بسته شد
مسافری برگشت خورده ام
که سفر از چمدان و چه می دانم هاش رفته شد
وسط بیکاری سرِکارم
و از اطراف عابری که درحالِ می رود بود و نرفته بود و نمی رود
جنبِ کدام صبح قصد دارم
دست از سرم بردارم و سر از کاری که ندارم در بیارم

مقدمه ی ویرایش دوم بر “شعر پست مدرن آمریکا”، آنتالوژیِ نورتون،"_پل هوور/مترجم: مهدی گنجوی

چارلز السنِ شاعر واژه ی “پست مدرن”را اولین بار در بیست اکتبر ???? در نامه ای به رابرت کریلی استفاده کرد. اوارزش یادگارهای تاریخی را در مقایسه با فرآیند زندگی مورد تردید قرار داد و نوشت: “این بهتر نبود که ما- منظورم انسان پست مدرن است- این چیزها را پشت سر می گذاشتیم و  این همه چرندیات گفتمان و خدایان را به کار نمی بردیم؟” در این آنتالوژی،“پست مدرن” دوره ی زمانی بعد از جنگ جهانی دوم را در بر می گیرد  و به شعر آوانگاردِ شاعران آمریکایی، از ???? تا امروز، می پردازد. به طور کلی شعر پست مدرن به رویکردی تجربه گرایانه در نوشتن اشاره دارد و حاوی نوعی جهان بینی ست که خودش را از فرهنگ جریان اصلی و سانتامانتالیزم و زیستِ خود بیانگر این فرهنگ در نوشتن جدا می کند. این حرکت که در بافتِ اقتصاد پس از جنگِ جامعه مصرفی- با مشخصه ی تاثیرِ گزاف شرکت های بزرگ، بافت فلسفی اگزیستانسیالیزم، و بافت تکنولوژیکِ ارتباطاتِ جمعی-رشد کرد،چندین اتفاقِ نشانه گزار را به خود دیده است: سال ????؛


براى ماهى سیاه کوچولو
که لو رفته بود در مانداب
نهنگ    مخفى‌گاهِ کوچکى بود
که خیانت کرده بود    به رود    دریا   آب!
وگرنه فیلى که مى‌گذشت از بلخ
به قونیه هرگز نمى‌رسید
و خداى جوى حقیرى مى‌شد
که اینگونه مى‌گذرد آرام    تنها   تلخ!

مگر مى‌شود خیانت نکرد به خلق
و مثل صمد که نصف یک کودک بود

۱- مقدمه

پیرامون حقوق بشر در فلسفه معاصر تفسیرهای فراوانی وجود دارد. گفته‌اند حقوق بشر پای انسان را بر مبنای محکمی قرار می‌دهد، گفته‌اند حقوق بشر موجبات شان انسانی را فراهم می‌آورد و جا‌ن‌مایه احترام به انسان‌هاست.(۱) برخی مدعی‌اند اهمیت اساسی حقوق بشر این است که نه فقط در جامعه مدرن غرب، بلکه برای کل جامعه بشری از مدرن تا باستان و از غرب تا شرق از اعتبار برخوردار است. بنا بر این نظر، از حقوق بشر می‌توان در ارزیابی زندگی و عمل‌کرد اجتماعی همه افراد بشر طی تاریخ بهره جست.

اخیرا بحث و مشاجره بر سر این‌که آیا مارکس چنین نظری داشته یا می‌توانسته داشته باشد، بسیار بالا گرفته است. برخی معتقدند مارکس برداشت‌های غلط و نارسا پیرامون حقوق بشر را به نقد کشیده، اما خود را به حقوق بشر متعهد می‌دانسته است. مثلا جی. ای. کوهن بر این باور است که حقوق طبیعی در باور (۲) انقلابی مارکسیستی از اهمیت اساسی برخوردار است. دیگران این نظر را رد می‌کنند. در همین رابطه اسیتون لوکس مدعی است که مارکسیست‌های معتقد به حقوق بشر فقط می‌توانند”… اصلاح‌طلبانی باشند که اصول اعتقادی، قوانین و احکام مارکسیستی را کنار گذاشته باشند. احکام و اصولی که با اعتقاد به حقوق بشر در تضاد است”.

از مجموعۀ موزیک وان داغ”مترجم:طاهر جام برسنگ

به دیدنش می­ رفتم. به دیدن شاعر بزرگ. بهترین شاعر روائی بعد از جفرز، هنوز سنش به هفتاد نرسیده در همۀ دنیا معروف شده بود. احتمالن «غم من از غم تو بهتر است» و «مرگ با رخوت آدامس می­جود» دو کتاب معروفش بودند. در دانشگاه­ های بسیاری تدریس کرده بود و همۀ جایزه ها، از جمله جایزۀ نوبل را برده بود. برنارد استاچمن.
از پله های ساختمان کانون مردان جوان مسیحی بالا رفتم. آقای استاچمن در اتاق شمارۀ ۲۲۳ زندگی می­ کرد. در زدم. یک نفر از تو جیغ زد: «بیا تو، لعنتی!» در را باز کردم و رفتم تو. برنارد استاچمن توی تخت بود. هوا پر بود از بوی استفراغ، شراب، ادرار، گه و غذای فاسد شده. حالم به هم خورد. دویدم طرف حمام، بالا آوردم و آمدم بیرون.
گفتم: «چرا یکی از این پنجره ها را باز نمی­ کنین آقای استاچمن؟»

ماکس وبر (۱۸۶۴-۱۹۲۰) (۱) جامعه شناسی را علم جامعه کنش اجتماعی می دانست. تأکید وی بر انسان واحد و کنشهای او در جامعه، دیدگاه وی را از دیگر صاحبنظران متقدم جدا می سازد. اسپنسر افکار خود را بر تطور کالبد اجتماعی که به نظر وی چیزی همانند بدن موجود زنده است، متمرکز ساخته بود. نگرش مارکس به جامعه، ناشی از اشتغالات ذهنی او درباره ی تضاد بین طبقات اجتماعی در ساختارهای اجتماعی و روابط تولیدی مختلف بود. مرکز ثقل مباحث جامعه شناختی دورکیم، نظم نهادینی بود که موجب لقاء به هم پیوستگی ساختارهای اجتماعی می شود؛ اما به خلاف همه اینها کانون توجه وبر، آن معانی ذهنی بود که اشخاص به کنشهای متقابل خود در چهارچوبهای تاریخی – اجتماعی معین، می دهند. به نظر وبر، رفتارهایی که خارج از این چهارچوب و تهی از معانی فوق باشد، در قلمرو مباحث جامعه شناختی، قرار نخواهد گرفت. (۲)


گروه تلگرامی کالج داستان عبدالرضایی  با حضور 5000 تن از نویسندگان مستقل معاصر، کارگاه های داستان نویسی آنلاین را با حضور علی عبدالرضایی، شاعر، نویسنده، منتقد و نظریه پرداز مطرح برگزار می‌کند، در این کارگاه ها فعالیت هایی نظیر
_آموزش مبانی داستان نویسی
_نقد آثار نویسندگان مطرح کشور
_نقد آثار اعضا
انجام می‌شود.
آثار برگزیده اعضا پس از بررسی در وبسایت و مجله فایل شعر منتشر می‌شود.
برای عضویت در این گارگاه به لینک زیر مراجعه کنید👇👇👇
گروه تلگرامی کالج داستان


جین تنهایی تو سالن سینما بود. تماشاچی‌ها که رفتند درها را قفل کرد، رسیدها و پول بلیط‌های شبانه را در کیف مخصوص بانک گذاشت و زیپ‌اش را بست. بعد نگاهی دیگر به دور و بر انداخت و منتظر شد تا رئیس‌اش برگردد و او را برساند خانه.
آقای مانسون بعد از اکران اول، رفته بود اسکیت روی یخ توی پاساژ جدید بونا ویستا. یک ماهی بود که زودتر می‌رفت و تا برگردد جین فکر می‌کرد آقای مانسون، پسله‌ی زن‌اش با کسی سر و سر‌ٌی دارد. تا این‌که یک روز شنبه که با دوست‌اش کی‌تی رفته بودند دله دزدی، دیده بودش توی پیست. پشت شیشه‌ی قدی و شیب‌دار سالن ایستاده بودند و تماشایش کرده بودند که چند بار گرومب گرومب خورده بود به دیواره‌ی پیست. کی‌تی گفته بود: خیکی‌ها که نباید بیاند اسکیت روی یخ.

مترجم: رحمان بوذری

حالا که داعش و خشونت بنیادگرایی، فکر و ذکر جهان و رسانه‌ها و دولت‌ها و سازمان‌های غیردولتی و نهادهای بین‌المللی و بشردوستان سرتاسر عالم را به خود مشغول کرده، حالا که هر کانال تلویزیونی و سایت خبری و روزنامه‌ای از وحشت‌آفرینی‌های داعش و اقمارش می‌گوید، حالا که ۱۲ هزار نفر سیاه‌پوش سازمان‌یافته با پرچم‌های سیاه، قاره‌ی چند میلیاردی اروپا، آمریکا و بخش‌هایی از خاورمیانه را به رعشه انداخته، حالا که جلسات سران کشورها از پی هم موضوع مشترکی ندارد جز داعش، حالا که دولت‌های اروپایی چپ می‌روند راست می‌آیند از ارعاب داعش می‌گویند


مامان می‌گوید، چهار پنج ساله بوده که فهمیده بعضی از قالی‌ها دهان دارند. از همان وقت‌ به آنها حساس شده. از روی بافت و رنگ و لعاب‌شان داستان می‌بافد و میفهمد چه کسانی آن ها را بافته اند. مثلا فکرمی‌کند قالی‌های روشن و ابریشمی با رنگ‌های شاد را دختران ترگل ورگلی بافتند که می‌خواستند با پولش جهیزیه بخرند و با هر ریشه ای که می‌زدند، یاد آغوش جوانکی را مزه مزه می‌کردند. گاهی هم که می‌خواهد من خیالاتش را باور کنم، اول چشمکی می‌زند، بعد به گل‌بوته‌ی کوچکِ قرمزی در حاشیه‌ی باریک قالی پذیرایی اشاره می‌کند و می‌گوید
_ببین، این گل از خون انگشت همون دخترک قرمز شده که حواسش رفته به بغل پسره و اونو بریده.


غلط خوانی تذکرةالاولیا
۱
ذکر ابو سلیمان دارائی قدس الله روحه
احمد حواری که مرید او بود گفت: شبی در خلوت نماز می‌کردم و در آن میانه راحتی عظیم یافتم. دیگر روز با سلیمان گفتم. گفت ضعیف‌مردی‌ ای که تو را هنوز خلق در پیش است تا در خلا دیگر گونه‌ای و در ملا دیگر گونه.
۲
اشتیاق

سرم را گذاشته است روی پاهایش و مو‌هایم را نوازش می‌کند. احساس دل نشینی‌ست. به خودم که می‌آیم نزدیک اذان شده است. سریع دوش می‌گیرم و لباس‌هایم را تنم می‌کنم. بی‌آن‌که کسی بفهمد از خانه خارج می‌شوم. امسال محرم عجب شوری در محله به راه افتاده! در بین راه حاج آقا را می‌بینم.
_ سلام احمد جان، حالت چطوره؟

آنچه در ادامه می‌آید ترجمه بخشی کوتاهی از کتاب «درباره‌ عقل پوپولیستی» اثر ارنستو لاکلائو است. مضامین و بخش‌های مختلف این کتاب کاملاً به‌هم‌پیوسته و درهم‌تنیده‌اند. ازاین‌رو، خواندن تکه‌ای مستقل از کلیت این متن کار دشواری است، به‌ویژه اگر آشنایی قبلی با نظریات لاکلائو نداشته نباشیم. اما برای معرفی این کتاب مهم ناگزیر باید دست به گزینش زد. کتاب حاضر در دست ترجمه است. همچنین ترجمه‌ مجموعه مقالات لاکلائو، که گزیده‌ای است از کتاب «رهایی(ها)» و «مبانی سخنورانه‌ جامعه» (آخرین کتاب او که پس از مرگش منتشر شد)، در دست چاپ است و به زودی از سوی نشر نی روانه‌ بازار می‌شود.


و بدبختی ما به سادگی یک نمونه از میلیون‌ها نمونه است. این دقیقا به معنای مرگ تراژدی در هنر امروزی است. رنج ما در تضاد مرگ و زندگی به اوج خود نمی‌رسد بلکه در سلسله نامتناهی مشکلات روزمره و مسخره، به فرسودگی و خلسه تبدیل می‌شود.

اجازه بدهید از تعاریف آغاز کنیم: تراژدی نمایش یک تضاد است، این تضاد در طول روایت به اوج رسیده و در نهایت لاینحل برجای می‌ماند و به احتمال زیاد قهرمان داستان قربانی این تضاد می‌شود. تضاد بین حقیقت و مصلحت، پافشاری بر ارزش‌های اخلاقی در مقابل عافیت طلبی، عشق در مقابل ثروت، اراده فرد در مقابل سرنوشت محتوم و… در نهایت در تضاد زندگی و مرگ به اوج خود می‌رسند. تراژدی مخاطب را از وجود تضادی که قهرمان گرفتار آن است اگاه ساخته و سپس نشان می‌دهد که چگونه قهرمان داستان قربانی این تضاد می‌شود. تراژدی به مخاطب وجود تضاد یک را گوشزد می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه در اثر این تضاد، انسانهای نیک که همواره بر ارزشهای اخلاقی خود پای فشارد دچار سرنوشت شومی‌ خواهند شد.


در این مقاله به بررسی رساله هایدگر با عنوان ”مفهوم زمان“ می پردازم. هایدگر در این رساله به بحث درباره زمان پرداخته است. برای درک کتاب ” وجود و زمان“ بهتر است قبل از مطالعه آن به مطالعه رساله ”مفهوم زمان“ پرداخت.
از نظر هایدگر مفهوم زمان را می توان در ابدیت یافت و پیش شرط آن اشراف و درک کامل ابدیت است. برای این منظور باید به ابدیت ایمان یافت اما فیلسوفان به ایمان و یقین در این باره هرگز نمی رسند چرا که شک اساس فلسفه است و فلسفه هرگز نمی تواند حیرت را ازمیان بردارد. الهیات از نظر هایدگر با دازاین انسانی یعنی هستی نزد خدا و هستی زمان مند در انسانسروکار دارد اما خدا نیازی به الهیات ندارد و ایمان به او وجودش را سبب نمی شود. ایمان مسیحی با آنچه در زمان روی داده مرتبط است. چون فیلسوف ایمان نمی آورد می خواهد زمان را از خود زمان درک کند.

هر چه می افتم
نمی‌افتم از اصل
مثل سیبی
که هر چه می‌خورد زمین
زمینی نمی‌شود
جاذبه از من فراری ست
لختم نمی‌کند شکایتی
که از لب و لوچه آویزان
و قطره قطره می افتد ترش

ام یعنی هستم مثل am، من اما آدمی بود اسم‌ندار، سرصاف بود مثل o اما مثل تو در انگلیسی زندگی نمی‌کرد. تو آدمی بود مودار مثل to که هر چه بیشتر یک سرصاف عاشق‌اش می‌شد، بیشتر می‌شد عین too، اما عاشق نه من بود نه اصلن خودِ عاشق که اگر من نبود کشته می‌شد وسط فارسی. پس تو مهم است که وقتی می‌رود، خانه خراب می‌شود. من و تو وقتی که در یک جمله زندگی می‌کنند از آرامش بیشتری برخوردارند، برای همین جای پلاک بر سر درِ خانه‌شان نوشته بودند، من عاشق توام، کاش فارسى o داشت.


انتشار کتاب «نوشتار و تفاوت» دریدا با ترجمه یکی از مترجمان کاربلد و خوشنام البته خبر خوبی برای دوستداران دریداست. این کتاب خواندنی حاوی نخستین متونی است که دریدا نوشته، متونی که در آن‌ها با آثار متفکران، شاعران و هنرمندانی نظیر فوکو، دکارت، لویناس، هگل، فروید، لوی استروس، باتای، ادموند ژابس، آرتو و … درگیر می‌شود و آرام‌آرام سبک فارغ‌البال و ریزبینانه خود را می‌آفریند و پرورش می‌دهد، سبکی که به تحقق غایی سنتی می‌ماند که نیچه «آهسته‌‌خوانی» می‌نامید. شاید نکاتی که دریدا اندک ‌زمانی پس از نگارش این متون مطرح می‌کند، گواهی از همین فرایند آفریدن و پرورش‌دادن یک پروژه فلسفی است. در مقدمه‌ی مترجم می‌خوانیم «دریدا در یادداشت کوتاهی که در پایان کتاب آمده است (دسامبر ۱۹۶۶) دو نکته را روشن می‌کند: نخست این‌که در آن تاریخ که هنوز زمان چندانی از نگارش این متون نمی‌گذرد با آن‌ها فاصله‌ای نامساوی دارد، و دیگر این‌که هرچند تبدیل این متون به یک نظام به کمک نوعی «دوختن» غیرممکن نبوده است اما با «کوک‌زدن» هم می‌توان میان آن‌ها پیوندهای معنی‌داری برقرار نمود». ازاین‌روست که چه‌بسا ادعای مترجم در مقدمه کتاب «طبیعی» به نظر می‌رسد: «این کتاب مدخل طبیعی دریداست».


چقدر در نبود
در خانه‌ی هر که دیگر نرفتم
جاماندم
هر کدام از او
دریایی‌ست که از شب عمیق‌تر
از شب عمیق‌تر دریایی
همیشه در چشم‌هایش غرق شد و هیچ‌کس
هیچ‌کس نبود نجاتم دهد
هر جا که گفتم کمک

همان دیشب که مرد، او را به خاک سپردیم. یا شاید بهتر‌ست بگویم به خاک‌اش سپرد‌ند.امروز هم به عزایش نشستند. خانواده‌اش، کسانی که او را می‌شناختند، بقیه هم آمده بودند برای خالی نبودن عریضه. عریضه‌ای که همه می‌خواستند از آن سر در آورند.
-چی شد که مرد؟ جوون بدبخت! تازه رفته بود سربازی؟ می‌گن خودشون کشتن‌ش. طفلک!
-چه اهمیتی داره که چطور مرده، وقتی دوست داشته بمیره. پسر من می‌شناخت‌ش، می‌گه از همون اول عاشق خودکشی بود.شاید‌م خودکشی کرده باشه اصلا؟!
شاید به هر نوع مردنی فکر کرده بود جز این نوع‌ش.در رفتن تیر‌ی در جشن ملی. آن هم تازه از دست فرمانده پادگان! اگر فرمانده یک سانتی متر تفنگش را کج تر گرفته بود، الان من جای او کشته شده بودم.او را در تاریکی به خاک سپردیم. فرمانده پادگان هم بود…


آیا روشنفکران گروه پر شماری از مردم اند، یا دسته ایی بینهایت کوچک، ولی منحصر به فرد از آنها را تشکیل می دهد؟
در بطن پاسخ به این پرسش دو تعریف مشهور از قرن بیستم با تضادی بنیادی با یکدیگر نهفته است. آنتی گرامشی مارکسیست ، عمل گرا ، روزنامه نگار و یکی از فیلسوفان ارزشمند سیاسی ایتالیایی در ” یادداشت های زندان” خود می نویسد: « بنابراین می توان گفت که جمله آدم ها روشنفکرند، ولی همه ی آنها نقش روشنفکر را در جامعه ایفا نمی کنند»
شیوه ی زندگی خود گرامشی نماینگر نقشی است که وی برای روشنفکر قائل است. او به عنوان یک زبان شناس تطبیقی فرهیخته ، هم سازمان دهنده ی جنبش کارگری ایتالیا و هم در کار خود اگاه ترین بازتابگر تحلیلگران اجتماعی به شمار می آمد که هدفشان نه فقط برپایی جنبشی اجتماعی، بلکه ساختن تشکیلات فرهنگی منطبق با آن بود.



هم اکنون در کالج شعر و کالج داستان بحث‌های تازه‌ای پیرامون شعر جهان در حال برگزاری‌ست.
در این گفتگوی مجازی طی ویژه‌نامه‌ای، منتخبی از ترجمه‌های انگلیسی شعر و نقد شاعران کالجی در نشریه‌ی شعر جهان منتشر می‌شود.


لینک کالج شعر

لینک کالج داستان


تابلو

تابلویی که لعابش رفته باشد
و با طرحی نیمه کاره
از در بزند بیرون
بعد هم دختری رنگ و رو رفته قرض بگیرم
آویزان
که بنشیند در این چارچوب
قبل از تکامل این دو نفر


یک توضیح

ادبیات نوى فارسی بوطیقا ندارد؛ درباره تاریخ شعر معاصر، زندگىِ شاعرانش، بسیارانى قلم زده‌اند اما هنوز کسى به صورت آکادمیک به تألیف و تشریح مولفه‌هاى تازه شعرى و فنّ شاعرى نپرداخته و مرجعى در دست نیست تا از این طریق، شاعران و مخاطبان حرفه‌اى با تعاریف و مفاهیم شعرى آشنا شوند. کالج شعر تریبونی‌ست که علی‌عبدالرضایی از طریق آن، تئوری‌های ادبی خود را به بهترین بیان در اختیار عموم قرار می‌دهد؛ تا آن‌ها که عشق ادبیات دارند، بیشتر بدانند. او گاهی سخنرانی‌هایی برای کالجی‌ها ترتیب می‌دهد. گاهی هم پرسش‌هایى در کالج مطرح می‌شود که از دل پاسخ‌های صوتىِ عبدالرضایی مطالب تئوریک و اساسی پیاده شده و به متن بدل می‌شوند.که “فلسفه‌ی بازی” یکی از آن‌هاست.

 

ویتگنشتاین می‌گوید کلمه براساس نوع بازی‌ای که در متن دارد، معنا پیدا می‌کند. این یعنی هیچ بازیِ بدون معنایی وجود ندارد. طرح بازی باعث فراروی از قطعیت این زندگی و گذر از متافیزیک می‌شود. این‌جاست که گزاره‌ی اخلاقی «این را بکن آن را نه!» معنا می‌بازد. خوب و بد، خیر و شر یا خواست و نیت شیطانی با قبول این پیش‌فرض، مرزهای خود را از دست می‌دهد و دیگر اخلاق سنتی نمی‌تواند خود را به همه چیز و همه کس تحمیل کند.


عاقبت از پس خودم هم برآمدم

آدم با انگشت زنده ماند

البته انگشت هم توی چشم آدم زنده ماند

برای حمایت از انگشت

از دور برای همه دست تکان دادم

از دور که می شود به هر چیز احترام گذاشت

گاه ی دلم خواست با شما بیایم پایین


یادداشت مترجم:
«بدون داشتن نظریّه‌ای جامع و ‌راستین در باب جامعه و نحوه‌ی حرکت آن از استالینیسم گریزی نخواهد بود. استالین یک کارشناسِ فوق‌العاده‌ی تاکتیک بود…اما او متأسفانه مارکسیست نبود… استالینیسم در ذات خود تاکتیک را مهم‌تر از استراتژی فرض می‌گیرد، یعنی عمل از جایگاه والاتری نسبت به نظریّه برخوردار است… بوروکراسی‌ که توسط استالینیسم به وجود می‌آید شرّی­ است مخوف و عظیم که جامعه را به خفقان می‌کشاند. چیزها یکسره غیرواقعی­ می‌نمایند و تنها نامی از آنان باقی می‌ماند. توده‌ی مردم درمی‌یابند که نه برنامه‌ای وجود دارد و نه از یک هدف استراتژیک نشانی هست، بنابراین حرکت نخواهند کرد… از این‌رو ما باید بیاموزیم تصمیمات مهم سیاسی را به نیازهای شخصی افراد پیوند بزنیم.» (Marcus & Zoltan 1989: 215-16)
این جملات برگرفته از آخرین مصاحبه‌ی لوکاچ قبل از مرگش در ۱۹۷۱ است. اگرچه او در این مصاحبه تعابیری تند و گزنده علیه استالینیسم بر زبان جاری می‌سازد، در سال‌های میانی دهه‌ی بیست با تبیین فلسفی آرای لنین خود از مدافعان سرسخت دیکتاتوری پرولتاریا محسوب می‌شد. هرچند پس از انتشار اثر معروفش تاریخ و آگاهی طبقاتی مورد بی‌مهری اعضای کمینترن قرار گرفت و ایده‌آلیست خطابش کردند. لوکاچ نمونه‌ی بارز متفکری است که چراغ نبوغ‌اش به واسطه‌ی تن‌دادن به منطق ایدئولوژیک حزبی و زندگی در فضای وحشت عظیم دوره‌ی استالین رو به نقصان گذاشت.


گفت‌وگو با وبسایت اخبار روز

پاییز۱۳۹۰

در مبحث روانشناسی فمینیستی، “ساندرا بم” بر اساس آزمونی ثابت کرد، هر قدر انسان باهوش‌تر باشد، دو جنسی‌تر است. چه اندازه شعرتان را با نظریه ادبیات اندروژنی هم‌سو می‌دانید؟ این نظریه ادبی از چه راهی می‌تواند بر دیدگاه انسان‌گرایانه در ادبیاتی که خشونت، سنت و پدرسالاری در نسوجش ریشه دوانده تاثیر بگذارد و ادبیات قیم‌مدار را به ادبیات رهایی‌بخش تبدیل کند؟

سؤال شما خود را در چند جمله خلاصه کرده، اما همین چند گزاره بخشی از مهم‌ترین دغدغه‌های شعرهام طی این سال‌ها بوده، پس اجازه دهید برای این پرسش، تمهیدی بسازم و بعد پاسخ دهم. اندروژن در اساس، نام یکی از هورمون‌های مذکر است که در غده آدرنال تولید می‌شود، این هورمون، در کودکی باعث رشد اندام‌های جنسی مردهاست و البته تاثیراتی هم بر اندام زن‌ها در سراسر زندگی دارد؛ مثل رشد موهای زیر بغل. البته اگر این هورمون، زیاد ترشح شود باعث کاهش رشد پستان یا بروز نشانه‌های جنسی مردانه، مثل پرمویی و بم شدن صدا در زن‌ها می‌شود.

چند سالی این حوالی نبودند، نمی‌دانم پدرش چه غلطی کرد که مجبور شدند برگردند روستا.
لاکردار بدجوری روی مخم رفته بود، هیچ رقم پا نمی‌داد و مثل سگ مرا دنبالش می‌کشاند، هر وقت هم بیخیال می‌شدم، یک لبخند ژکوند تحویلم می‌داد و لب‌های سرخش حریص‌تر‌م می‌کرد‌، لامصب آن‌قدر جذاب بود که نمی‌شد ازش دل کَند.
البته یک‌بار توی شهر دیدمش، با بچه‌های مدرسه دنبالش رفتم، هرچه تیکه بلد بودم بهش انداختم؛ اما سفت می‌کرد و تو نمی‌رفت.
_ خانومی یه پا می‌دی به جانباز؟


چه فرق می کرد زندانی در چشم انداز باشد یا دانشگاهی ؟

اگرکه رویا تنها احتلامی بود بازیگوشانه

تشنج پوستم را که می شنوم ، سوزن سوزن که می شود کف پا

علامت این است که چیزی خراب می شود

دمی که یک کلمه هم زیادی  است،

درخت و سنگ و سار و سنگسار و دار،

 سایه دستی است که می پندارد دنیا را باید از چیزهایی پاک کرد