وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

وبلاگ کالج شعر علی عبدالرضایی

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدودپنج هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود

کالج شعر عبدالرضایى، سازمانى شعرى و شعورى ست که در آن حدود سه هزار تن از نویسندگان مستقل معاصر، به ویژه شاعران و منتقدان جوان عضویت دارند و مطالب شان در رادیو کالج، مجله فایل شعر و گروه تلگرامى و اینستاگرامى کالج شعر منتشر مى شود. در این کالج شاعران و نویسندگانى هم هستند که خیلى نام ندارند، یعنى خیلى هاشان از صفر آغاز کرده اند اما از پایه بتون آرمه پى ریختیم، پله ها را چنان دارند یکى دو تا مى پرند بالا که گاهى حیرت مى کنم از اینهمه تیزى، کم مانده مرا هم بزنند و بیندازند! هرگز اینهمه شاعر و منتقدِ چیزفهم سر برنکرده توى ادبیات تیپاخورده ى فارسى، یکى از یکى بهتر، بالا بلندتر! بااینهمه جنونِ سربالا شعر مریضِ فارسى دوباره جامه خواهد درید، دهه ى هفتاد عشق بود اما با این قواى شعرىِ نامحدود، نیمه ى دومِ دهه ى نود بدل خواهد شد به صحنه ى عشقبازى شعر

پیوندهای روزانه

۴۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

سرکوب تناقض­ های درونی:

با "من در خطرناک زندگی می­ کردم" شعر به عنوان رابطه ­ای درگذرنده از مرزهای هستی­ شناسانه جلوه­ گر می ­شود. این رابطهی مرزشکنانه در نوشتار عبدالرضایی موجب ایجاد نوعی تغییرپذیری سیال میشود، چنان­که صورتی غیر مستقیم از این موقعیت گفتمانی به خوانش­ هایی حتی متناقض قابل انتقال است، و هم، سویی اکیدن واقعی از ایجاد رابطهی شهوانی با متنیت در انگیزش جنسی زبان جاری شده است. در تمامیت ناتمام علی­های خطرناک ارادهی تخریب گستردهای جریان دارد که تن سیاسی، تن معرفتی و روان فردی را تحت تأثیر خود قرار میدهد. عبدالرضایی با "من در خطرناک..." حلول را اساسن به حال تعلیق درآورده و امکانات چندگویانه­ ی انحراف ارجاعی را عرضه می­ کند.

 

بعد از هزار و یک شب خواندن

خوابیدن

از خانه خارج می‌شود یک جفت

در کوچه غوغا کرده‌اند

گنجشک‌ها

تا صف اتوبوس

پای درختی که جیک تو جیک

اشغال شده

بر گونه

درست سر سیاهی خال

فروغ تمیمی – ویلم فردریک هرمانس (۱۹۲۱- ۱۹۹۵) به عقیده گروهی از منتقدان ادبی در هلند با استعداد‌ترین عضو گروه «سه تای بزرگ» بود. این نویسنده بیش از ۱۰۰ کتاب در زمینه رمان، شعر، نمایشنامه و مقالات ادبی نوشته است.

تحصیلات اصلی هرمانس در رشته جغرافیای اجتماعی بود و او سال‌ها به عنوان محقق و استاد دانشگاه کار کرد. اما در سال ۱۹۷۳ پس از اختلافاتی که با دانشگاه شهر خرونینگن پیدا کرد، از کارش استعفا داد. او که از زندگی در هلند سرخورده شده بود، به فرانسه مهاجرت کرد و در پاریس مستقر شد و از آن پس همه وقتش را وقف نوشتن کرد. هرمانس همچنین مترجم آثار لودویگ ویگتنشتاین، فیلسوف سرشناس اتریشی به زبان هلندی بود و سردبیری برخی از نشریه‌های ادبی مهم کشورش ازجمله «پودیم» را به‌عهده داشت.


کور شده ام از عدالت
و جا نمی شود در کیسه ام عقل
این سیمِ خاردار
به نشخوارِ سطر سطرِ من و این صفحه
تا سفید
تا موس بوسِ پرده کشیده
به سمتِ داد


اگر مى دانست که مرگ فقط تنهاترش مى کند هرگز خودش را نمى کشت.
ازم مى ترسید، مى گفت هر که بهت نزدیک شده حالا فقط خاکسترش مانده باقى. دوست داشت امتحانم کند اما نمى خواست بسوزد.
گفتم نترس! بیا جلو! سینه هات را بِهم بچسبان، سفت بغلم کن! من آنقدر هم که فکر مى کنند سرد نیستم.
کاش همانقدر که در درون مى سوختم بیرونم نشان مى داد. کاش اینقدر عصبى و بداخلاق نبودم، مثل بهار بودم، گل مى دادم بى دلیل بى منّت، و در هوا پخش مى شدم مثل عشق.


یارو بالای هفت فوت قدش بود و وقتی روی سنگفرش جلوی خانه‌ی بافی پا گذاشت، یکی از آن‌ها ترک برداشت و گرد و خاک به هوا برخاست. با ناراحتی گفت: «بد شد. خیلی معذرت می‌خواهم. صبر کن…»
بافی خوشحال هم می‌شد صبر کند. چون ملاقات کننده‌اش را بلافاصله تشخیص داده بود. طرف سوسویی زد و ناپدید شد و یک لحظه بعد باز همان جا بود. حالا تقریباً پنج فوت و دو دهم. با آن چشمان صورتی‌اش پلک زد. «در پدیدار شدن مهارتی ندارم.» داشت معذرت‌خواهی می‌کرد. «ولی جبران می‌کنم. اجازه می‌دهید؟ دوست دارید اسرار تغییر ماهیت عناصر را بدانید؟ درمان بیماری‌های ویروسی ساده؟ اسم دوازده شرکت سهامی با افزایش قیمت سهام تضمین شده در برنامه‌ی توسعه‌ی مد نظر ما برای سیاره‌تان، زمین؟»


مرزهاى جهان اند بیست و سی سر …
باز اگر بمیرد پادگان
یک اعظم از پدر نمى روید
ممد چه می گوید
که گردش گوینده در رادیو
توی حیاط پادگان
بى اعتبارىِ دشنامِ است روى تانکر آب؟
بى فکر اعظم بخواب ممد
که آتشفشان کبیری ست اصغر


ﺯﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ
ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ
ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﻧﺪ
ﺗﻮ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺗﻘﺼﯿﺮ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﮐﻪ ﻣﻨﻢ
ﻧﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﯼ
ﻧﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﻡ
ﻣﻦ ﺣﺒﺴﯽِ ﺍﺑﺪﻡ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺰ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﻧﺒﻮﺩﯼ ﺑﺮﺍﻡ
ﮐﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎﺵ ﻣﺪﺍﻡ


در ضیافتی آفتاب خورده
جایی می‌نشینم
که تلف نشود زیبایی
از دو نارگیل
که آبتنی می‌کرد در گوشه
سیبی ظهور می‌کند لبنانی
در ظرفی که از آب شلوغ‌تر


زیگموند فروید سال‌های جوانی را پشت سر گذاشته بود که این پرسش مشهور را در میان آورد: «زن چه می‌خواهد؟» و خود را به این نتیجه رساند که سکسوالیته زن معمایی‌ست ناگشوده. پس از رفراندوم «برکسیت»، درماندگی فرویدی مشابهی هم بر ما تسلط پیدا کرده: «اروپا چه می‌خواهد؟»

اسلاوی ژیژک

چنانچه رفراندوم «برکسیت» را در یک متن تاریخی مطالعه کنیم، بر ما آشکار می‌شود که نزاع بر سر چیست. چه در اروپای غربی و چه در اروپای شرقی، در فضای سیاسی نشانه‌هایی از یک نظم نوین مشاهده می‌شود. تا همین چندی پیش، این نشانه‌ها را فقط می‌توانستیم در غرب اروپا، در رویارویی دو حزب بزرگ سیاسی، یکی راستِ میانه‌رو (دموکرات مسیحی‌ها و لیبرال‌های محافظه‌کار) و دیگری چپ میانه‌رو (سوسیالیست‌ها و سوسیال‌ دموکرات‌ها) سراغ بگیریم. در کنار این احزاب، حزب‌های کوچک‌تری‌ هم اقلیت‌هایی را نمایندگی می‌کردند. (طرفداران محیط زیست و نئوفاشیست‌ها). در این میان اما فضای سیاسی متحول شده و رقابت‌های تازه‌ای شکل گرفته است: در یک سو حزبی قرار دارد که سرمایه‌داری جهانی را نمایندگی می‌کند و نسبت به موضوعاتی مانند سقط جنین، حقوق دگرباشان جنسی و اقلیت‌های مذهبی و قومی راه مدارا را در پیش گرفته، در سوی دیگر حزبی که با شعارهای عوام‌پسندانه از در مخالفت با مهاجرت و مهاجران درآمده و در اطراف آن همه گروه‌های نژادپرست و نئوفاشیست گرد آمده‌اند.


عروس شدم بر حسب اتفاق
پدر نبود
که زن بگیرد از آب
یا مادرم را
که گریه غرقش مى‌کرد
عروسکی بود موجی
که درمی‌رفت با برادر
تا پشت هفت سالگی
و باد اگر وا نمی‌کرد پاهام


روی زمین افتاد،تکه‌های آینه کنارش برق می‌زد، حالش وخیم بود و صدایش در نمی‌آمد، با چشم‌های اُریب به سقف زل زده بود و سعی داشت متمرکز شده و چیزی بگوید، ولی جز چرند نگفت. خون‌اش کف اتاق را مثل فرش پوشانده بود، خس خسی کرد و صدایش محو شد.

با او مشکلی نداشتم، گاهی توی گوشم زمزمه می‌کرد و همه چیز را توضیح می‌داد، برای هر موضوعی دلیل می‌بافت و آن‌قدر حرف می‌زد تا چشم‌هایم بسته می‌شد.
گاهی هم که سرحال بود، چند سطر از آهنگی را که اخیرن شنیده بودیم، مدام تکرار می‌کرد، آن‌قدر که صدایم را طوری بر سرش هوار می‌کردم که صدایش می‌برید.

هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد

و اتفاق نخواهد افتاد. به همین دلیل

ناشی به دنیا آمده ایم

و خام خواهیم رفت.

 

حتا اگر کودن ترین شاگردِ مدرسه ی دنیا می بودیم

هیچ زمستانی یا تابستانی را تکرار نمی کردیم

 

هیچ روزی تکرار نمی شود

دوشب شبیه ِ هم نیست

دوبوسه یکی نیستند

نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست

 

دیروز ، وقتی کسی در حضور من

اسم تو را بلند گفت

طوری شدم، که انگار گل رزی از پنجره ی باز

به اتاق افتاده باشد.

 

امروز که با همیم

رو به دیوار کردم

رز! رز چه شکلی است؟

آیا رز، گل است؟ شاید سنگ باشد

شعری از اسماعیل ارم


چشم   چمدان من است
چه مى‌داند
که تو را می‌برد
بى آنکه رفته باشى
 بی آنکه مجال کنم  
جا داده‌ام جوانی‌ات در تبعید
که پا از گلیم درازتر نکنی 
برنگردى
و ماندن‌ات را لندن گرو بگیرد
چشم    چماق ماندن است
چه مى‌داند!

برای این‌که فشنگ را

قشنگ کرده باشد

دخترش را دینامیت

و همسرش را باروت صدا می‌زد

مبادا که خیس شود تنهایی

کی!؟ 

چی چطوری‌ست؟ 

هیچ که طوری نمی‌شود 

هیچ طوری نیست 

از شهروند محترم کمی کم داشتن 

هر مسافرت     دفترَکی جلد آبی در جیبِ بغل گذاشتن 

جنبِ ورودی به جنبه‌ای نداشتن    جواب پس دادن 

با توضیحِ ساده‌ای به خودکارِ خود آزادی دادن 

از دست دادن 

هراسی به خود    خودی     به خانه راه ندادن 

سطرهای شعرِ دیشب را تمیز کردن 

برای مرگ تو گریه کوچک است عزیزم

به من قول داده اند

قول داده اند چنارت کنند

چناری

کنارِ جوباریکه ای که رفته رفته خودش را گود می کند

عرض می گیرد

انواع نشانه


واژه‌ی نشانه‌شناسی در اواخر قرن نوزدهم توسط فیلسوف پراگماتیست آمریکایی «چالز سندرس پیرس» ابداع شد. در حقیقت نشانه‌شناسی دانش بررسی نشانه‌هاست، پیرس فرایند پیدایش نشانه‌ها، شیوه¬ی دلالت و بُعد عملی آن‌ها را مورد بررسی قرار داد. به باور او تمام اندیشه‌ها و هرگونه فرایند معناسازی را می‌توان برآمده از نشانه‌ دانست.
پیرس نشانه را هم‌چون تار و پودِ همه‌ی نگرش‌ها در نظر می‌گیرد. بر این اساس، حیات هر دانشی و حتی ارتباط میان انسان‌ها به نشانه‌ها وابسته است.
«علی عبدالرضایی» در جستاری پیرامون نشانه‌ها بُعد دیگری از آن را برای ما روشن می‌کند و پس از گسترش آن به شعر، دیدگاه تازه‌ای را پیش می‌کشد. به باور او نشانه‌شناسی یا سمیولوژی در همه‌ی ابعاد هستی گسترش‌ یافته است و با علم به نشانه‌شناسی می‌توان چیستی جهان و در نتیجه هستی متن را دریافت کرد، به بیانی دیگر هر باور و اندیشه‌ای می‌تواند یک نشانه باشد و هر نشانه وابسته به نشانه‌ای دیگر است.
برای زایش اندیشه ما به سه رکنِ نشانه، شی‌ء و تفسیرکننده نیاز داریم.

مجله فایل شعر  در مرداد 96  توسط نشر کالج منتشر شد.

دانلود مجله فایل شعر 10

سرمتن:

شعر امروز فارسی پر از آینه‌ست اما آینه نیست، در آن خودت را نمی‌بینی، مثل سینمای ایرانی که ارتجاع را اکران می‌دهد و جز تباهی در آن نمی‌بینی.

 الم‌شنگه‌ای در فضای شعر فارسی راه انداخته‌اند. میان‌مایه‌ها همه با هم کورس گذاشته‌اند تا با تیراژ دویست‌تایی به چاپ چندم برسند. همه می‌خواهند مثل سینمایی‌ها پرطرفدار باشند و ناگزیر شعر را که هنر الیت است به ساده و سطحی آلوده کرده‌اند.

طی قرن‌ها، بالا و پایین بسیار داشته شعر فارسی اما هرگزاهرگز سفله‌پرور نبوده، میدان را به‌طور کامل به رجاله‌ها واگذار نکرده، دائم زبان در آن کارگرانی سخت‌گیر بوده و هرگز تن به ساده­گی و بلاهت نداده پس محال است تن به ذلّتی دهد که اتاق‌های فکر جمهوری اسلامی آرزویش را دارند. ساده‌نویسی فنّ مزدوری‌ست و مزدورها این روزها همه شاعرند، شاعرانی که در شعرشان داستانک می‌نویسند تا بدل به سینمای تباهی شود.


اتفاق اگر بیفتد
اگر ما/دری ‌شویم
که مدام باز یا بسته
گوساله‌ها
عوضی انقلاب می‌‌کنند
و جنگ
که مامای حاذقی نیست
بخیه‌ نمی‌زند به انقلاب


بله درست است . بسیار، بسیار و شدیدا، عصبی بودم و هستم؛ اما چرا فکر می‌کنید دیوانه‌ام ؟ آن بیماری حواس مرا نه ضایع و نه کند، بلکه تیزتر کرده بود، از همه بیشتر حس شنوایی‌ام را . همه‌ی صداهای زمینی و آسمانی را می‌شنیدم . صداهای بسیار از دوزخ می‌شنیدم . پس چگونه ممکن است من دیوانه باشم ؟ گوش دهید ! و خود ببینید که با چه صحت و آرامشی می‌توانم داستان را برایتان بازگویم .

ممکن نیست بتوان گفت نخستین بار چگونه آن فکر به ذهنم رسید؛ اما همین که نطفه‌اش بسته شد دیگر شب و روز دست از سرم بر نمی‌داشت . نه غرضی در کار بود و نه غیظی . من پیرمرد را دوست داشتم . او هرگز به من بدی نکرده بود . گمان می‌کنم به سبب چشمش، آری، همین بود . چشمی‌ داشت مانند چشم کرکس : آبی کمرنگ با پرده‌ی نازکی روی آن . هر گاه که نگاه آن چشم به من می‌افتاد، خون در رگم منجمد می‌شد؛ این بود که رفته‌رفته و بسیار به تدریج، برآن شدم که جان پیرمرد را بستانم، و خود را تا ابد از شر آن چشم برهانم .
نکته همین‌جاست . شما گمان می‌کنید من دیوانه‌ام . دیوانگان نادانند .


«خالی»

دنبال یکی می‌گردم   

که جای خالی‌ت را خالی کند

و حالم را که از این خراب‌تر نمی‌شود عالی

مثل روزی که دست هیچ سوراخی نخورده بود به کف

که خالی کند لیوان‌ام

جیب‌‌م

نام کامل داستان:
چه معنی دارد که دسته‌ای توی یک مملکت دور افتاده، سرباز مملکت شما را بگیرند، به گلوله ببندند، از خودرو بیرون بکشند و بعد توی خاک بغلتانند و مثله‌‌اش کنند.
مردی‌ست که مدام وحشت‌زده بود. نگران و بی‌‌قرار بود. این حس‌ها برای مرد بیگانه بود. هرگز چنین ملال نامحسوسی را تجربه نکرده بود، اما این حس یک سالی می‌شد که دست از سرش برنمی‌داشت. گاهی وقت‌ها خیلی راحت دور و اطراف خانه قدم می‌زد و سردرنمی‌آورد که چرا بی‌قرار است. هوا صاف و آفتابی بود و همه چیز مرتب، اما مدام بی‌تابانه قدم می‌زد. می‌نشست که کتابی بخواند بعد تندی بلند می‌شد، فکر می‌کرد، لازم است به جایی تلفن کند. وقتی سراغ تلفن می‌رفت، متوجه می‌شد که لازم نیست به جایی تلفن کند، اما چیزی هست که باید برود دم پنجره و وارسی کند. لازم بود چیزی را در حیاط تعمیر کند.


کریستوا وضعیت امور را عوض می‌کند و همواره آخرین پیش‌داوری را ویران می‌سازد.
رولان بارت

دلبستگی کریستوا به تولیدگری متن و متن به‌مثابه تجربه‌ی (۱) اجتماعی، در اولین نظریه‌ی مهم او درباره‌ی بینامتنیت به صورت ذاتی وجود دارد. نظریه‌ای که بعدها در «انقلاب در زبان شاعرانه» (۱۹۷۴) به عنوان عملکرد فرآیندهای نشانه‌شناسیکِ پیشا-بازنمودی (operations of the pre-representational semiotic processes) (۲) معرفی شد. در همان سال انتشار مقاله‌ی «نشانه‌شناسی»، کریستوا رساله‌‌ی هم‌اکنون مشهور خود را پیرامون بینامتنیت منتشر ساخت: «کلمه، دیالوگ و رمان» (۱۹۶۷). همان‌گونه که بارها بحث شد، کریستوا برای این نظریه به سوسور و باختین تکیه دارد.


دستِ آخر، از بخت‌یاری و پشتکار و تعهدِ تزلزل ناپذیرش نسبت به روحِ گلاسنوست، توانست به آن‌چه می‌خواست برسد. عجیب بود. تازه دو هفته از ویزای‌ شش ماهه‌اش باقی مانده بود که یک دل نه صد دل عاشق شد، دل و دین را در تندبادِ عشق و عاشقی از کف داد و دید که شوهر کرده است، آن هم به یک آمریکایی. اسمِ مرد یوسف اوزیزمیر، تبعه‌ی آمریکا، اهلِ شهرِ کوچکی از حومه‌ی آنکارا، و شغلش مدیر تولید کارخانه‌ای در کالور‌سیتی بود که اندام‌های مصنوعی پزشکی تولید می‌کرد. شبی دیروقت این خانم به من زنگ زد تا مرا در جریانِ اخبار و شادمانی‌ ماهِ عسل‌اش در لاس وگاس و آپارتمانِ سه خوابه‌ی تازه‌اش با کمدهای بزرگ هم‌راه با بوی‌ی تمیز و خوشِ دریا در ساحلِ منهتن بگذارد. صدایش درست همان‌گونه‌ بود که من در خاطر داشتم: لهجه‌ای غلیظ و نازک هم‌راه با خراشیده‌گی‌ی ناموزون، خشنِ واحساس‌بر‌انگیز که وقتی برای اولین بار آن‌را ‌شنیدم تمام تار و پودم لرزید، طوری که می‌گفت «وُدکا» هنوز مرا حتا بعد از آن همه ماجرا به هیجان می‌آورد.
گفتم: «ایرینا، برات خوشحالم.»


وقتی هفده ساله بودم؛ ایمان خود را از دست دادم. چندی بود که ایمانم متزلزل شده بود، و سپس خیلی ناگهانی، در اثر حادثه ای که بر روی قایقی واقع در رودخانه کنار شهری که در آن زندگی می کردیم، اتفاق افتاد، بکلی زایل گردید. عموی من، که مجبور بودم مدت طولانی از عمر خود را با او زندگی کنم، یک کسب و کار حقیر تولیدی مبل و میز و صندلی را در شهرمان راه انداخته بود و همیشه از نظر مالی در مضیقه قرار داشت ولی معتقد بود که خداوند بطریقی به او کمک خواهد رساند.
و چنین چیزی اتفاق افتاد. یک سرمایه گذارکه متعلق به فرقه ای موسوم به کلیسای آخرین تطهیر، در تورنتو کانادا بود، از راه رسید. این مرد از ما پرسید که چطور به خودمان این اجازه را داده ایم به این فکر بیفتیم که خداوند قادر متعال و خوب فرزندان خودش را بی پول رها خواهدکرد.

عروس شدم بر حسب اتفاق
پدر نبود
که زن بگیرد از آب
یا مادرم را
که گریه غرقش مى‌کرد
عروسکی بود موجی
که درمی‌رفت با برادر
تا پشت هفت سالگی
و باد اگر وا نمی‌کرد پاهام

"جنجال"


دست را نمی‌کنم غلاف
که حلق‌آویز شود
 دنبالِ از یادت نمی‌برم...
پاره کند پرده‌ی گوشی
که بغل‌خوس لب‌ شده است


پیش از آنکه به سراغ رابطه خارق اجماع میان فلسفه و سیاست برویم، مایلم چند سوال ساده درباره آینده خود فلسفه مطرح کنم.

سخنم را با اشاره به یکی از استادانم یعنی لویی آلتوسر آغاز می‌کنم. برای آلتوسر، تولد مارکسیسم مساله ساده‌ای نیست. تولد مارکسیسم در گرو دو انقلاب است، دو واقعه فکری عظیم. رویداد اول علمی است.  مارکس علمی درباره تاریخ خلق کرد که نامش «ماتریالیسم تاریخی» است. رویداد دوم ماهیتی فلسفی دارد. مارکس و چند متفکر دیگر جریانی تازه در فلسفه به راه انداختند که نامش «ماتریالیسم دیالکتیکی» است. می‌توان گفت که ظهور فلسفه‌ای نو ضرورت می‌یابد تا تولد یک علم جدید را توضیح داده و به پیدایش آن کمک کند. آغاز ریاضیات شرط ظهور فلسفه افلاطون بود و فیزیک نیوتن شرط ظهور فلسفه کانت. هیچ مساله غامض و پیچیده‌ای در این‌باره وجود ندارد. اما در این بستر، می‌توان به چند نکته مختصر و مفید درباره آینده فلسفه اشاره کرد.


کورمال کورمال از حومه تاریک شهر گذشت. خانه‌های ویران در برابر آسمان قد افراشته بودند. ماه به چشم نمی‌خورد و سنگ‌فرش از قدم‌های دیر هنگام در هراس بود. سپس به چوب لگد زد تا آنکه توفال پوسیده‌ای از آن ناله‌ای کرد و جدا شد. چوب طعم شیرین و ترد داشت. کورمال کورمال از حومه تاریک شهر برگشت. ستاره‌ای در آسمان نبود.
وقتی در را باز کرد (با این‌کار ناله در بلند شد)، چشمان آبی و بی‌حا زنش به او خیره شد. نگاه از چهره خسته حکایت می‌کرد. نفس‌هایش در آن اتاق سفید می زد، چون بسیار سرد بودند. مرد زانوی استخوانی‌اش را خم کرد و چوب را شکست. چوب ناله‌ای کرد. آن وقت تردی و شیرینی همه‌جا را آکند. تکه‌ای از آن را جلو بینی گرفت. کمابیش بوی کیک می‌داد.